پارت سی و چهارم :
آنقدر ساکت شده بود که صدای آب حوض به گوشم میخورد؛ ضربآهنگ کندی که انگار داشت چیزی را میشمرد. پاهایم را از آب کشیدم بیرون. دلم از دلهره لرزید.
- چاوان...
صدایم جوری بود که خودم هم به زحمت میشنیدم.
- شاید... شاید شنیدههات اشتباه بوده.
سرش را بلند کرد. آنقدر ناگهانی که نور ماه صاف توی مردمکهایش افتاد.
- نه ژینا. به قاعده شنیدم.
لحنش محکم بود. محکم و مطمئن و همان هم مÙ
لطفا صبر کنید...

محیا
0آهنگ این پارت فوق العاده بود. قشنگ اون حس ترس ژینا با دیدن دعانویس رو منتقل میکرد