پارت سی و هفتم :

چند روز یا شاید چند شب توی تب آرام‌آرام آب شدم.
حرفی نمی‌زدم؛ اما جنگل بی‌اجازه هر شب به سراغم می‌آمد. شاخه‌ها جلوی چشمم جان می‌گرفتندسایه‌ها قد می‌کشیدند و آن صدا که نه حیوان بود و نه آدم، توی گوشم می‌چرخید.
گاهی جیغ می‌کشیدم؛ گاهی فقط اسم چاوان را صدا می‌زدم. گاهی هم با دهانی که خشک‌تر از خاک مرده بود، پدرم را می‌خواستم. در خواب می‌شنیدم که مادرم صدایم می‌زد و التماس می‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    عالی دست گلت درد نکنه حنانه جون خدا قوت ❤️❤️❤️❤️❤️

    ۸ ماه پیش
  • محیا

    1

    چه پرونده پیچیده ای شد

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطی

    0

    و تمام اتفاقی که زندگیم را تا کجا فراگرفته و من بعداز چند دهه هنوز در آن مانده ام..

    ۱۰ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    0

    واااای یعنی بازم اون داروهه؟؟؟

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️