پارت سی و هفتم :
چند روز یا شاید چند شب توی تب آرامآرام آب شدم.
حرفی نمیزدم؛ اما جنگل بیاجازه هر شب به سراغم میآمد. شاخهها جلوی چشمم جان میگرفتندسایهها قد میکشیدند و آن صدا که نه حیوان بود و نه آدم، توی گوشم میچرخید.
گاهی جیغ میکشیدم؛ گاهی فقط اسم چاوان را صدا میزدم. گاهی هم با دهانی که خشکتر از خاک مرده بود، پدرم را میخواستم. در خواب میشنیدم که مادرم صدایم میزد و التماس می
لطفا صبر کنید...

فخری
0عالی دست گلت درد نکنه حنانه جون خدا قوت ❤️❤️❤️❤️❤️