پارت سی و یک :

چیزی در گلویش گیر کرد؛ دستش را روی قاب پنجره گذاشت. سرد بود. خیلی سرد؛ اما گویی می‌خواست مطمئن شود که هنوز در جهان واقعی است و نه آن جایی که وجود مهوان ساخته بود. همان لحظه تصویر کوتاهی در ذهنش برق زد. مهوان در همان اتاق پشت همان میز نگاه متمرکزش را روی تصاویر دوخته بود و او انگار این بار قدم‌به‌قدم تمام جزئیات مهوان را می‌خواند؛ نه از روی کاغذ از روی آرامش آن زن.
حافظ سرش را تکان داد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محیا

    0

    چقدر خوب بود این پارت. مهوانم داره عاشق میشه

    ۱۰ ماه پیش
  • فخری

    0

    خسته نباشی نیلوفر جان عالی بود دست گلت درد نکنه قلمت مانا عزیزم 🙏🏻❤🌹

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطی

    0

    من باید حرف بزنم با گلاب..و به خواب بروم و قدم بزنم با بابا...باید جمع بندی کنم این پروژه را..پروژه ای که دو ماموریت دارد عشق.واژه ای که ناخواسته می آید و دل تصمیم میگیرد وهقل گوش میدهد.ولی ماموریت بعدی را خودم میروم با چشم باز..ذهنم پراز حرف است پراز سوالات بدون جواب

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️