پارت سی و ششم :

***
چشم که باز کردم، سقف بالای سرم سفید نبود؛ خاکستری بود. مثل آسمانی که می‌خواست ببارد اما نمی‌بارید. نور از لای پردۀ ضخیم افتاده بود توی اتاق. کج و بی‌حال، انگار خودش هم می‌ترسید وارد شود.
اولن صدایی که شنیدم، صدای مادرم بود. تیز و بریده و مبهم.
ـ نگفتم؟ نگفتم آخرش یه روز کار دستش می‌ده؟
خواستم سرم را بلند کنم. نشد. پلک‌هایم سنگین‌تر از تنم بود. زبانم همراهم نیامد؛ فقط پلک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    ممنون نویسنده جان خسته نباشی قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۸ ماه پیش
  • محیا

    0

    یعنی اتفاق ماورایی بوده اون چشمه و اینا؟

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطی

    1

    همه چیز اون طور که میخواهند یه جلو میرود کنجکاوی در آن ممکن است نتیجه اش مرگ باشد..عجیب همه چیز در مغزم مبهم است

    ۱۰ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    3

    عالی بود دمتون گرم..ژینا مادر گلاب بود؟

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️