پارت بیست و هشتم :
- مامان؟
گلاب از جا پرید. انگار رشتۀ چیزی در دستش پاره شده. دفترچه را... همان دفترچۀ چرمی لبهساییده را با حرکتی ناخودآگاه بست بدون اینکه حتی انگشت اشارهاش را از میان صفحه بیرون بکشد. لبۀ جلد را فشرد؛ مثل کسی که بخشی از بدن خودش را قایم میکند.
- الان میآم مامان.
دیر به خود آمد و تا دفترچه را در صندوق انداخت و خواست صندوق را چفتوبست کند، مهوان پشت در ایستاده و نگاهش دقیق روی
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطی
1مثلثی که با ممریون و هژیر پرشده..گوشه ای از آن حافظ و مهوان پر میشود.. با هردو آخر قصه خدا کنه دوتا بمونن
۱۱ ماه پیشمریم
0چقدر عالی که مهوان متوجه همه چیز شد و با رضایت خودش تو این راه قدم گذاشت نه با اجبار و مخفی کاری
۱۱ ماه پیشمحیا
0تازه پازلا دارن کنار هم چیده میشن
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0حنانه جون خدا قوت عزیزم عالی بود قلمت ماندگار 🌹❤🌹❤