پارت بیست و ششم :

شب که فرارسید، بوی آن ماده هنوز در خانه مانده بود. مادرم همۀ پنجره‌ها را بست. گفت باد از کوه بوی سنگ می‌آورد و خواب را می‌دزدد؛ ولی من از قاب کوچک بالای اجاق هنوز می‌دیدم که مه بر دامنه می‌لغزد و شعله‌های کوچک در میان خارها نفس می‌کشند.
پدرم دیر آمد. با سردوشی خاکی نظام و چشم‌هایی که انگار از دود پر بود. در جعبه را باز کرد. چیزی را درونش گذاشت و قفل را سه‌بار چرخاند. از گوشۀ ایوان صد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محیا

    0

    شیمیایی شدن یعنی؟

    ۷ ماه پیش
  • فخری

    0

    سپاس فراوان حنانه جون خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻🌹❤

    ۷ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    1

    پس راز ممرون همینه

    ۷ ماه پیش
  • فاطی

    1

    قصه ای از دور دست ها دست به دست گشته و برای ما نقل شده..و من که دارم کم کم میفهمم داستان از کجا آب میخورد

    ۷ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!