پارت بیست و ششم :
شب که فرارسید، بوی آن ماده هنوز در خانه مانده بود. مادرم همۀ پنجرهها را بست. گفت باد از کوه بوی سنگ میآورد و خواب را میدزدد؛ ولی من از قاب کوچک بالای اجاق هنوز میدیدم که مه بر دامنه میلغزد و شعلههای کوچک در میان خارها نفس میکشند.
پدرم دیر آمد. با سردوشی خاکی نظام و چشمهایی که انگار از دود پر بود. در جعبه را باز کرد. چیزی را درونش گذاشت و قفل را سهبار چرخاند. از گوشۀ ایوان صد
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
محیا
0شیمیایی شدن یعنی؟