پارت بیست و چهارم :
مهوان روی تخت نشسته بود. زانوهایش را بغل کرده و روبهروی آلبومی که نیمهباز روی زانوهایش افتاده بود. نور سیاه شب از لای پرده نیمهکشیده تکهتکه روی عکسها میلغزید. صدای نفس خودش را میشنید و سکوت اتاق مثل پارچهای سنگین روی شانهاش افتاده بود.
لبۀ آلبوم را گرفت و آهسته برگه را ورق زد. انگشتش روی عکس مردی ایستاد که در لباس خاکی و با ریش سهروزه میان چند سرباز دیگر ایستاده بود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
Nil
0حتی کشف ارتباط فامیلی هم سخته. چه برسه اتفاقات در حال جریان!