پارت بیست و چهارم :

مهوان روی تخت نشسته بود. زانوهایش را بغل کرده و روبه‌روی آلبومی که نیمه‌باز روی زانوهایش افتاده بود. نور سیاه شب از لای پرده‌ نیمه‌کشیده تکه‌تکه روی عکس‌ها می‌لغزید. صدای نفس خودش را می‌شنید و سکوت اتاق مثل پارچه‌ای سنگین روی شانه‌اش افتاده بود.
لبۀ آلبوم را گرفت و آهسته برگه را ورق زد. انگشتش روی عکس مردی ایستاد که در لباس خاکی و با ریش سه‌روزه میان چند سرباز دیگر ایستاده بود.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nil

    0

    حتی کشف ارتباط فامیلی هم سخته. چه برسه اتفاقات در حال جریان!

    ۳ ماه پیش
  • Mary

    0

    یعنی چخبره😮😮

    ۸ ماه پیش
  • فخری

    0

    فعلا دوباره گیج شدم تا ببینم اینا ربطشون با هم چیه.ممنون.حنانه جون خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤🌹❤🌹

    ۸ ماه پیش
  • محیا

    1

    چه جای حساسیم تموم شد

    ۸ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!