پارت بیست و چهارم :
مهوان روی تخت نشسته بود. زانوهایش را بغل کرده و روبهروی آلبومی که نیمهباز روی زانوهایش افتاده بود. نور سیاه شب از لای پرده نیمهکشیده تکهتکه روی عکسها میلغزید. صدای نفس خودش را میشنید و سکوت اتاق مثل پارچهای سنگین روی شانهاش افتاده بود.
لبۀ آلبوم را گرفت و آهسته برگه را ورق زد. انگشتش روی عکس مردی ایستاد که در لباس خاکی و با ریش سهروزه میان چند سرباز دیگر ایستاده بود.
لطفا صبر کنید...

Nil
1حتی کشف ارتباط فامیلی هم سخته. چه برسه اتفاقات در حال جریان!