پارت بیست و چهارم :

مهوان روی تخت نشسته بود. زانوهایش را بغل کرده و روبه‌روی آلبومی که نیمه‌باز روی زانوهایش افتاده بود. نور سیاه شب از لای پرده‌ نیمه‌کشیده تکه‌تکه روی عکس‌ها می‌لغزید. صدای نفس خودش را می‌شنید و سکوت اتاق مثل پارچه‌ای سنگین روی شانه‌اش افتاده بود.
لبۀ آلبوم را گرفت و آهسته برگه را ورق زد. انگشتش روی عکس مردی ایستاد که در لباس خاکی و با ریش سه‌روزه میان چند سرباز دیگر ایستاده بود.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nil

    1

    حتی کشف ارتباط فامیلی هم سخته. چه برسه اتفاقات در حال جریان!

    ۶ ماه پیش
  • Mary

    0

    یعنی چخبره😮😮

    ۱۱ ماه پیش
  • فخری

    0

    فعلا دوباره گیج شدم تا ببینم اینا ربطشون با هم چیه.ممنون.حنانه جون خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤🌹❤🌹

    ۱۱ ماه پیش
  • محیا

    1

    چه جای حساسیم تموم شد

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️