پارت بیست و هفتم :
***
انگار با هر قدم سبکتر میشدم و سنگینتر؛ سبک از ترس، سنگین از همان چیزی که در خاک میلرزید و اسمش را نفهمیدم. هنوز بوی خواب خاک توی بینیام بود. تند، مثل لیموی فاسدشده و برگ سوخته.
مادرم پشت سرم میآمد. هرچند سعی میکرد قدمهایش آرام باشد، اما از تکان گوشۀ دامنش فهمیدم که تنش میلرزد.
جمعیت تا عصر هم بیشتر شد. مردها دستهدسته آمدند پایین رود؛ زنها کنار پلههای سنگی
لطفا صبر کنید...

محیا
2چقدر دارک شد