پارت صد و هفتم :

عمه عصمت با آن همه بیگودی که به سر بسته بود،آمده بود جلو و زیرلب ذکر می خواند و به صورتم فوت می کرد:هزار الله اکبر! ماشاالله! الهی من که فدای دو تا چشمات شم دختر! چشمم کف پات! چه عروسی بشی تو! گل بانو یه دختر زاییدی عین قرص ماه ! از بلوغ که در اومده، شده مثل یه تیکه ابریشم اعلای هندی...کاش جای این حمید و وحید تخس خرابکار ،خدا بهم یه دختر جفت لیما داده بود که باهاش تو مجلس این و اون پز می دادم!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    1

    توحید غیرتی شده برا این همه نگاه که روی لیماست، الانه که یجا لیما رو گیر بیاره و.. اگه امشب لیما رو نبوسه خوبه

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    خدا رحم کنه به امشب سرمستی

    ۹ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    به به چه خواهرشوهرگل و گلابی... توحید حتماغیرتی شده لیماانقدخوشگل موشگل کرده جلو بقیه...

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    غیرتی که چه عرض کنم منتظر پارت فردا شب باشید که بترکونه

    ۹ ماه پیش
  • ترنم

    0

    گل بانو اولا از تینا خوشش نمیومد ولی حالا کنار اومده از عروسش هم تعریف میکنه

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    یکی به نعل می زنه یکی به میخ!!!

    ۹ ماه پیش
  • ترنم

    0

    گفتم ک امشب لیما ی دلی میبره اون سرش ناپیدا..از توحید لات و زورگو بعیده این خجالت😂

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    توحید که از خجالت منفجر شد خبر نداری پارت فردا شب چه غوغاییه

    ۹ ماه پیش
  • ترنم

    0

    چه عالی بود این پارت خسته نباشی مهشاد جون

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    فدات عزیزم

    ۹ ماه پیش
  • شیوا

    0

    شلبککک امادهههه

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    شلیکککک

    ۹ ماه پیش
  • مریم

    0

    نویسنده جونم مرسی عجب قشنگ نوشتی چقدر کیف می ده رمانتو می خونم شنیدم پارت هدیه زیاد می دی امشبم ما را مهمان کن خواهش می کنم

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    عزیزی خوشحالم خوشت اومده برسم حتما هدیه هم داربم

    ۹ ماه پیش
  • شیوا

    0

    اوخ جان جان جان چه پارتی بود توحید نفسش بند اومده وی وی وی همینه توحید خان قلدر میشی برا لیما حالا یه کم که آرایش کرده لباس پوشیده لالمونی گرفتی حالا بیا لات محله شو

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    واقعا لالمونی گرفته

    ۹ ماه پیش
  • ستاره

    2

    عزززیزم چه پارت خوبی بودقشنگ انگاراونجابودیم کامل وواضح توصیف شده بود،مرحبادخترم🌸

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم

    ۹ ماه پیش
کپی شد!