پارت صد و دوم :

انگشتش را بالا برد:حواستو جمع کن! نمی تونی از زیر درس در بری...من ...من دوست دختر تنبل و درس نخون نمی خوام!از حالا گفته باشم.
صدای نوحه تا ته حیاط می آمد.صدای جیغ و داد زنها هم قاتی اش شده بود.
دلم فرو ریخت.دستم را توی هوا پرتاب کردم:کتاب چرند و پرندو خوندی؟
گفت:یعنی چی؟مال دهخدا رو می گی؟
گفتم:اره!الان داری چرند می گی...من دوست دختر هیچ کس نیستم.
یک قدم به جلو برداشت و نوک کفش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    توحید جذابتره

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    توحید جذابتره

    ۵ ماه پیش
  • هدی

    0

    توحید لیما رو دوست داره پس کسی که دوست داره رو نمیشه با دیگری مقایسه کرد

    ۸ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ای جانم...دقیقااا

    ۸ ماه پیش
  • زهرا

    1

    توحید فقط دوس دختر میخواد واااا... شاید میخواد کاری کنه که تارخ لیما رو نگیره

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    تارخ کو اصلا؟؟؟ حسی به لیما داره؟؟

    ۹ ماه پیش
  • شیوا

    0

    اره واقعن روم تأثیر داشت چون خیلی حسی می نویسی

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    عزیزمی ممنونم

    ۹ ماه پیش
  • شین

    0

    لات وحشی پررو که عالیعههه

    ۹ ماه پیش
  • شیوا

    2

    توحید خدا چی کارت نکنه چقدر تو پررویی غلطایی می کنی بدبخت شدم مهشاد جون تا صب خواب این دو تا رو می بینم ک من غش کردم براشون ک به قول اکرم من برا این لات وحشی محل مردم کراش همه دنیا توحید مرسیییی ممنونم که مینویسی بازم پارت بده آزینا باشه بیشترش 😝😝😝😝😝😝

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    عزیزم...یعنی آنقدر داستان روت تاثیر گذاشته؟؟

    ۹ ماه پیش
  • شیوا

    1

    صدبار این پارت و خوندم چقدر قشنگ بود

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    عزیزم خوشحالم که خوشت اومده

    ۹ ماه پیش
  • فاطی

    1

    درختان خرمالو شاهد بودن این من را میخواهد من کسی دیگر را..چرا دنیا اینطوریه..اونیکه داری نمیخوایش اونیکه نیست و دسترسی بهش سخته خودکشی میکنی بهش برسی جالب است وقتی رسیدی دیگر نمیخواهی.خدایا نمیدانم چه کنم

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    دقیقا همینه...دنیا همیشه یکجور نیست حتی عشق پر از جالشه

    ۹ ماه پیش
  • فاطی

    1

    واقعا توحید در عالم رفاقت تا هفت محمدرضا صبرش نمیرسه کار و تا بوسه برده جلو..دوست دختر آخرشم نمیخواد زنش بشه..خب از مثلث عشق محمدرضا حذف شده حتی از صفحه روزگار..بریم ببینیم باید چه کنیم کی و انتخاب کنم کدوم و جواب کنم

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    شماها حذف و اضافه کنید تا به نتیجه برسیدددد! شب هفت و بو...سه و...

    ۹ ماه پیش
  • ستاره

    1

    توحید😅توچقدرهولی بچه تومجلس ختم آخه حالامثلاخواست حساب کاردستش بیادبچه راچلونده دخترم ساده لوح وبی شیله پیله🥰 بچه م بره به کی بگه این کارتوحیدا😌محمدرضام که مشکوک کشته شده دیگه چی 🤔🤔

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    خب خیلی از گره ها هنوز حل نشده!

    ۹ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    نگفتم همه چی زیر سر این خرمالو هاست😂😂😂توحید خرمالو که میبینه هول میشه😂😂😂

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    آخه خرمالو نارنجیه انرژی داره!

    ۹ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    تارخ قبلا جذاب بود،ولی بزرگترکه شدن توحید خیلی بحال شددیگه تارخ رفت کنار

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    تارخ ک نابوده

    ۹ ماه پیش
  • ترنم

    1

    معرفی میکنم کراش جدیدم جناب آقای توحید😂

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    بالاخره از توحید خوشتون اومد

    ۹ ماه پیش
  • Mrzh

    1

    آخ من غشششش من ضعففففف عجب پارتی بود چشمام اکلیلی شد🥹😍

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    عزیزم...بازم ازین پارتا داریم...

    ۹ ماه پیش
کپی شد!