زیرگذر سرمستی به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و پنجم :
عقد ارنگ و تینا بود.اسفند بود و ما هم خانه تکانی می کردیم هم می رفتیم خرید لباس و خنچه برای مهمانی عقد آن دو تا.
تینا دیپلمه می شد و آرنگ باید می رفت سربازی.پدر هر کاری کرده بود،نتوانسته بود سربازی اش را بخرد.قانون داشتن پدر شصت سال به بالا برای معافیت از سربازی شامل آرنگ نمی شد.پدر من تازه پنجاه ساله شده بود.
مادر برای من و خودش پارچه گرفته بود و خرخر زیر چرخ گذاشته بود و می دوخت.یک
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهشاد لسانی | نویسنده رمان
بعید نیست
۵ ماه پیشزهرا
0این دختره آوا نکنه همونیه که با آرنگ میوردش خونه شون وااااای موهاش بور و پوست تنش سفید
۹ ماه پیشزهرا
0خوب پسره پروئه و نمیشه جوابشو نداد لیما آخرش با یه سنگی یع چیزی دخل توحیدو میاره ، آقا آرنگ همچی برا خودت خوبه اما نوبت دیگران که میشه خوب نیست نه؟
۹ ماه پیشترنم
0شیطونی بسه بچه ها..یواش یواش بزرگ کشین البته توحیده زیاد باهاش حرف میزنه
۹ ماه پیشترنم
0چقد کل کل هاشون رو دوست دارم..لیما حالش خوب شده خداروشکر
۹ ماه پیشترنم
0وااای آره لیما گفته بود دختره بوره یعنی آوا میتونه باشه اومای گاد پشمامممم
۹ ماه پیشاکرم بانو
2چرا وقتی از اوا حرف میزد من یاد اون دختری افتادم که یبار ارنگ برده بود خونه؟
۹ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
چون درست فکر کردی ؛)))
۹ ماه پیشاکرم بانو
0وای برگام ریخت😥😥😥
۹ ماه پیشmrzh
0اره حیف که خانواده اش گیر میدن
۹ ماه پیشاکرم بانو
1اخی دلم واسه شیطنت های لیماتنگ شده بود
۹ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
داره کم کم بزرگ میشه
۹ ماه پیششیوا
1اصلش به کل کلا هس اما خیلی دیگه جواب میده توحید بدبخت از رو رفت دلش *** می ره براش
۹ ماه پیششیوا
1لیما بسه بچه چقدر شخصیت این پسره رو می کوبی نکن عاشقته الان دلش می ره دوباره گناه داره چقدر عشوه براش میای بعد می زنی تو زوقش له شد به کم مهربونی کن بهش یه کم نرم باش لوند باش براش کادو بگیر 😂😂😂😂👍
۹ ماه پیشستاره
1اوه اوه توحیدهی میادپاپیچ میشه اونوقت حرف برادختره درمیاد،واقعاهم لیمابچه س ببین چجوری جواب میده توراخدا
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سحر
0آوا اونی نبود که رو تخت آرنگ بود؟ولی توحید واقعا لیمارو دوست داره