زیرگذر سرمستی به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و سوم :
نگاهم کرد:شتابی چپی بوده! توده ای! دشمن داشته قبلا" .می گن دشمناش زدن پسره رو کشتن!
دلم هری ریخت پایین:بابا؟راست می گی؟
پدر لیوان را توی سینی گذاشت:آره! ولی دهنت قرص باشه! چون محمد نامزدت بود،گفتم...به کسی بروز نده! دیگه هم نپرس! فقط گفتم راستش رو بدونی.
تنم لرز داشت.حزب توده چه بود؟توده ایها چه شکلی بودند؟شکل بابای محمدرضا سبیل پر و بلند داشتند یعنی؟کاش یکی بود سوالهایم را جواب م
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهشاد لسانی | نویسنده رمان
توحید خیلی ازوووناستتتت
۹ ماه پیشترنم
1منم از پدر محمد خوشم نمیومد و حس بدی میگرفتم توصیف هم کردی قیافشو ترسیدم
۹ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
ترسناک نبود خیلی البته.تپدع ای بودن دیگه...
۹ ماه پیشترنم
1لیما..واقعا نمیدونم چی بگم خیلی ناراحتم براش💔
۹ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
طفلک...عذاب وجدان داره هنوز...
۹ ماه پیشزهرا
0گلبانو خانم چکار کردی با این دختر بچه تو این سن چه حالی براش درست کردی از درس و زندگی و عشق و بچه بازی افتاده😞
۹ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
یک ماه و نیم بوده! چیزی نگذشته بود .اما خب لیما رو آزار داد همون اجبارها و همون اتفاق وحشتناک
۹ ماه پیشاکرم بانو
0دلم واسه شیطنت های لیماتنگ شده... چه خرافاتی
۹ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
خیلییی خرافاتین
۹ ماه پیشMrzh
0گلبانو خانم لیمای طفلک از دست تو به این حال و روز درتچاومده
۹ ماه پیششیوا
0فعلا که توحید پیداش نیس و لیما داره غر میزنه
۹ ماه پیششیوا
0تی تاب مزه خاک میداد وای چقدر خندیدم😂😂😂 لیما چه با مزس
۹ ماه پیشفاطی
1دوست دارم به پارک بروم و سوار ترن شوم تا باد بر مغزم بخورد و فکرهایم را باخود ببرد و خالی و تهی شوم
۹ ماه پیشفاطی
1نمیدانم باخودم چند چندم.در دنیای دیگری گمشده ام ودر افکار خود غوطه ورم..واژه های مغزم باهم مسابقه گذاشتند.توحید.محمدرضا.تارخ.امتحان.حزب توده.به هرکدام فکر میکنم دیگری جلو میزند همه چیز پیچیده اس..هیچ *** حالم را درک نمیکند.
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0سرکارش گذاشت این توحید؟ چرا دروغ گفت و نیومد