پارت صد و نوزده :

این مجرد گفتنش یک جوری بود.حس می کردم دلش می خواهد من دیگر مجرد نباشم.حالا که نامزد مرده بودم،باید یکجوری از زیر ازدواج در می رفتم.من فقط عشق می خواستم نه ازدواج.ازدواج برایم تعهد و دست و پا بستن بود.وقتی مادر را می دیدم که چطور از صبح تا شب خانه را می سابد و می شوید و مدام در حال فریز کردن و چای دم کردن و پخت و پز برای ماست،حالم گرفته می شد.نمی توانستم آنقدر راحت ازادیم را به عشق بفروشم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    تارخ تو دل منم شیکوندی الان عشق فقط توحید

    ۸ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    الهییییی

    ۸ ماه پیش
  • ترنم

    0

    واوووو چه مشکلی برا توحید پیش اومده کنجکاو شدم

    ۸ ماه پیش
  • فاطی

    0

    لای در چه کارهایی نمیکنه چه اتفاقاتی را لو نمیدهد...خنده ای بدجنسانه رو لب توحید است و من هنوز درگیر تارخم..ولی عشق توحید قلقلکم میدهد

    ۸ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    دقیقاااا لایه در راز برملا میکنه

    ۸ ماه پیش
  • Mrzh

    0

    این معماهای توحید تمومی ندارن😂

    ۸ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    نه والا...ول کن نیست!

    ۸ ماه پیش
  • ترنم

    0

    چون توحید خان بالاخره افتخار دادن بیان لیما بیدار شده دلش براش تنگ شده بود😂

    ۸ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    درگیر چی بود توحید؟چه باحال میگه مارو دید میزنی😂😂

    ۸ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    پررو و خودشیفته ست...اون معمای داستانه که بعداً معلوم میشه

    ۸ ماه پیش
کپی شد!