زیرگذر سرمستی به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و نوزده :
این مجرد گفتنش یک جوری بود.حس می کردم دلش می خواهد من دیگر مجرد نباشم.حالا که نامزد مرده بودم،باید یکجوری از زیر ازدواج در می رفتم.من فقط عشق می خواستم نه ازدواج.ازدواج برایم تعهد و دست و پا بستن بود.وقتی مادر را می دیدم که چطور از صبح تا شب خانه را می سابد و می شوید و مدام در حال فریز کردن و چای دم کردن و پخت و پز برای ماست،حالم گرفته می شد.نمی توانستم آنقدر راحت ازادیم را به عشق بفروشم.
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهشاد لسانی | نویسنده رمان
الهییییی
۸ ماه پیشترنم
0واوووو چه مشکلی برا توحید پیش اومده کنجکاو شدم
۸ ماه پیشفاطی
0لای در چه کارهایی نمیکنه چه اتفاقاتی را لو نمیدهد...خنده ای بدجنسانه رو لب توحید است و من هنوز درگیر تارخم..ولی عشق توحید قلقلکم میدهد
۸ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
دقیقاااا لایه در راز برملا میکنه
۸ ماه پیشMrzh
0این معماهای توحید تمومی ندارن😂
۸ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
نه والا...ول کن نیست!
۸ ماه پیشترنم
0چون توحید خان بالاخره افتخار دادن بیان لیما بیدار شده دلش براش تنگ شده بود😂
۸ ماه پیشاکرم بانو
0درگیر چی بود توحید؟چه باحال میگه مارو دید میزنی😂😂
۸ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
پررو و خودشیفته ست...اون معمای داستانه که بعداً معلوم میشه
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0تارخ تو دل منم شیکوندی الان عشق فقط توحید