آکادمی ارکیده و خار به قلم مرجان فریدی
پارت سی و سوم :
حس میکردم خون به مغزم نمیرسد. حس میکردم عضلاتِ بدنم خشک شدهاند؛ انگار ماهیچههایم از جنسِ سنگ شده بودند.
بزاقِ دهانم خشک شده بود و تنها با ناباوری به چشمهای براق و خبیثِ میرن زل زده بودم.
میرا، شوکه، خیره به میرن گفت:
ـ چی؟!
ناباور پلک زدم. حس میکردم گرمم شده؛ انگار در درونم یک آتشفشان فعال شده بود.
حتم داشتم لپهایم قرمز شدهاند. کوچکتر که بودم، وÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نیلن
1دقیقا منم منتظر بودم ی همچین اتفاقی رخ بده
۳ هفته پیشHelia
6لطفا جوری بزن گوشش تا یه ماه سوت بکشه
۲ ماه پیشHASTI
5هیجان انگیز شدد🫠😶 🌫️
۲ ماه پیشdonut
6کاپ کیک لطفاا بزنشش
۲ ماه پیشdonut
2شتت برگامم یعنی کدوموو انجام میده وای وایی
۲ ماه پیشEli
3اصلا قابل پیش بینی نیست که چیکار میکنهه
۲ ماه پیشالمیرا
3بزن اون سیلی و . بزن بزار حال کنیم.
۳ ماه پیشMahya
2واییی اگه ببوستششش😭
۴ ماه پیشMahya
1قشنگگگ حس میکنم موضوع یه چیزیه بین مرگ و زندگی
۴ ماه پیشMahya
2وای احساس میکنم می بوستشششش
۴ ماه پیشMahya
1چرا انقدر دخترکمو اذیت میکنیددد نامردا
۴ ماه پیشMahya
1وای هیجان این پارتتتت خدا بودددد
۴ ماه پیشحدیث شماره دو
2مارتا بچه پروو همه ک مثل تو نیستن هر دقیقه یه غریبه ببوسن😒 کاپ کیک کوچولو شعور و شخصیت داره برعکس تو🤣🤗💋
۵ ماه پیشارزو
1سیلی بزنننننن
۶ ماه پیشNegar
0مگه میشه ، خدایا مگه میشه بخاطر این بچه های روانی من اینقدر مضطرب شمم
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

rey☆♡
19و منی که فکر میکردم الیان میخواد بگه میرا هم باید منو ببوسه😂