نسیان به قلم سمانه حسینی
پارت صد و هفتم :
دستم را به میله های مخصوص گرفتم و قدم هایم را آرام در جایگاهی که باید میگذاشتم قرار دادم. دکتر
وحدت تمام حرکاتم را زیر نظر داشت و با لبخندش متوجه شدم عملکردم بهتر از قبل شده است
دکتر چطور شده راه...راه رفتنم!
_ عزیزدلم بهتر از هر زمانی داری میشی. بهت قول میدم دیگه حدودا از دو ماه آینده میتونی دیگه از شر
این عصا هم راحت بشی فقط نباید جلساتت و عقب بندازی، با دکتر حکمت هم صحبت کرد
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
بله آقای وکیلم واسه خودش ناقلاست💕😁
۸ ماه پیشمیم
2خیلی خوشحالم برای بابک و نیلو،خیلی سختی کشیدن دیگه حقشونه به آرامش برسن 🤩😍
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
به قول یکی از بچه ها مثل فنچ می مونن🥰
۸ ماه پیشمیم
2آخی حامد ضایع شد فرار کرد،البته نوشین رو یادش رفته بود وگرنه پرروتر از این حرفاست 😍😍
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا🤣
۸ ماه پیشسرو
2سهیلا ندا کجایین بیاین ببینین چخبره اینجا حرف از ***
۸ ماه پیشسهیلا
2وااااااااااااااای بابا بچه هامون پیشرفت کردن جووووووون
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بله دیگه😁
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
تا حرف از چیزای دیگه نشده نویسنده رو قلقلک ندین دیگه🤣
۸ ماه پیشسرو
2وییی همچین میگی قلقلک انگار چیبود ی *** بود دیگه😜😜
۸ ماه پیشمهدیه
2ولی من خواستار پارت ***🤣🤣🤣 اونم با جزئیات کامل🤣
۸ ماه پیشسرو
3باجیغ و نفس نفس همه منتظر این پارت هستیم🤭🤭
۸ ماه پیشسهیلا
2عین این پیرزنای فضول شدیم دقیقا ما🤣🤣🤣🤣
۸ ماه پیشسرو
1آره ولی من همش۳۰ سالمه
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
عه هم سنیم😁
۸ ماه پیشسهیلا
2عه من ۳۲ سالمه این ندا کجا رفت ببینیم چند سالشه😁
۸ ماه پیشندا
2۱۶ سالمه🤗 دیگه شما آبجی بزرگای من میشید😍
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای جونم
۸ ماه پیشسرو
2ابجی کوچیکه بشین درس بخون امتحاناتت رو خرا نکنی گلم چشمات هم ببند کامنت های مارو نخون واقعا برات بده
۸ ماه پیشندا
3همه عشقم به اینه سمانه جون پارت جدید بذاره شمام کامنت بذارید خیلی خوش میگذره تازه به دوستامم گفتم بیان عضو بشن😁
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای از دست تو😁
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
به به
۸ ماه پیشسرو
2من سهیلا پس بخاطر همین اینقدر شبیه هم هستیم
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا😂 آخ آخ سقف پیامای سهیلا پر شد نمیتونه کامنت بذاره داره خون گریه میکنه🥲
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
چشمممممم حتما 😂
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خب پس برممبحث بعدی؟🤣
۸ ماه پیشسرو
2یکبارهم اون به درد من مبتلا شد حالا ببین چه حس بدی داره درکت میکنم آبجی منم بخاطر تو دیگه پیام نمیدم عزیزم غصه نخور
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره خیلی بده حالا من بهش گفتم تا فردا درست میشه نگران نباشه
۸ ماه پیشسرو
3ولی خدایی اگه کامنت هارو میخونین یخودی نشون بدین تا ماهم مراقب حرف زدنمون باشیم و رمزی حرف بزنیم
۸ ماه پیششقایق
2حاجی یه حرفی بزن ولی مسخره مون نکن🤣
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
از دست تو شقایق🤣
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
من از رو تجربه میگم نمیخونن ارومباشید بابا😂
۸ ماه پیشسرو
2یعنی کامنت ها رو هم کامل میخونن
۸ ماه پیششقایق
2نه بابا بعید میدونم کدوم مردی حوصله خوندن کامنت داره 😂
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
به نظر منمنمیخونن😁
۸ ماه پیشسرو
2وای که اگه بخونن کلی به مغز نداشتمون میخندن
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
نه بابا نگران نباش😁
۸ ماه پیششقایق
2حالا سمانه جون میذاشتی بچه زنش و ببره *** آخه این چه کاریه اذیتش میکنی🤣
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اشتباه کردم🤣
۸ ماه پیشمهدیه
3آخ ننه جان این بابک و نیلوفر عین دوتا فنچ می مونن😍
۸ ماه پیششقایق
3ووووییییییییی دقیقا😍😍😍😍😍
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره😍
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

میم
2بله بابکم بلده از این کارا،فکر کردی فقط حامد بلده رمانتیک باشه 🤗 🙏🏻❤️