نسیان به قلم سمانه حسینی
پارت صد و شانزده :
ساعت نزدیک شش عصر بود که سری به خانه بابا زدیم و بعد از کمی نشستن ثمر را برداشتیم و به خانه برگشتیم. وارد پارکینگ که شدیم حامد ماشین را پارک کرد و همراه همدیگر سه تایی به سمت آسانسور راه افتادیم اما دست حامد هنوز روی دکمه آسانسور ننشسته بود که کسی اسمم را بلند صدا زد! از دور! چند مرتبه! سر برگرداندم و با دیدن زنی که به سمتم می دوید دوباره درونم یخ زد. یخ کردم اما تعجب نه! انگار منتظر آمدنش بو
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا همین و میخواستم بهتون بگم😂
۷ ماه پیشمهدیه
1پس تا سه و نیم 👌🏻😘
۷ ماه پیشسهیلا
1آره موافقم💖
۷ ماه پیشسرو
4وای خدا من دیروز چه پارتی رو از دست دادم 😭😭 نبودم که راویه دوم بشم دارم غصه میخورم سمانه
۷ ماه پیشسهیلا
3کجا بودی دختر نگرانت شدیم. یکی از بچه ها سراغت و گفت سمانه ام گفت خبر نداریم. خوبی؟
۷ ماه پیشسرو
3نت نبود نمیتونستم بیام جام خالی بود ببخش تنهات گذاشتم اونم تواین صحنه ی حساسی گلم
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدات شم. نگرانت شدم خداروشکر که خوبی
۷ ماه پیشسهیلا
4فدای سرت. ما که اول پارت حرص خوردیم آخر وسط پارت از عصبانیت حامد سکته کردیم، آخر پارتم غافلگیر شدیم😁
۷ ماه پیشمهدیه
4عههههههههه اومدی سرو واقعا عجب پارتی بود😁 حالا خودت خوبی
۷ ماه پیشسرو
4مرسی گلم خوبم عزیزم دارم فقط غصه میخورم که تو این مبحث هیجانی نبودم مهدیه جون😭😭😭😭😭
۷ ماه پیشمهدیه
4وای سرو اصلا صحنه رو داشتی خیلیییییی خفن بود خدایی
۷ ماه پیشسرو
4آره قشنگ معلوم بود که از اول کوبیدو ساخت رفت بالا خیلی باحال بود
۷ ماه پیشمهدیه
3حامد لعنتی با دست پس زد اولش بعد با پا پیش کشید😂
۷ ماه پیشسرو
3بحث کشتی نوح نمیتونه بیخیال بشه که
۷ ماه پیشمهدیه
3ولی اولش داشت از کشتی نوح دست میکشیدا🤭😁
۷ ماه پیشسرو
3فیلمش بود خواهر خودش هم دست میکشید بوقش نمیتونست😄
۷ ماه پیشمهدیه
3ای تو روحت حامد با این بوق بوقیت کشتی ما رو🤣
۷ ماه پیشسرو
2چکارش داری اگه حامد نبود ما به بوق کی میخندیدیم
۷ ماه پیشمهدیه
2راست میگی حامد داداش شرمنده انشالا منتظر بوق بعدیت می مونیم البته اگه این سمانه جون سانسور نکنه🤭😂
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای بی معرفت من کی سانسور کردم🤭
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
باز اینکشتی نوح و آوردید وسط🤣
۷ ماه پیشسهیلا
3من عاشق اون تیکه اش شدم که سایه رو چسبوند بیخ دیوار😝
۷ ماه پیشسرو
3نه دیگه اونجا که چراغها خاموش میشه قشنگه
۷ ماه پیشسهیلا
3تازه علاوه بر اینکه چراغا خاموش شد حوله هم پرت شد یه گوشه 💀😂
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
سلام عزیزم خوبی؟ سلامتی؟ نگرانت شدیم نبودی
۷ ماه پیشسرو
4گلم اگه میخای نذاری نذار چرا ما رو بهونه میکنی عشقم
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
نه بابا میذارمچرا نذارم😁
۷ ماه پیشمهدیه
5سمانه جان نیکی و پرسش اخه؟ خب معلومه که پارت میخوایم 🤭
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
رو چشمم عزیزم💕
۷ ماه پیشسرو
4قشنگ معلومه داری خودت رو لوس میکنی سمانه جون
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آخ آخ پس معلومشد🤣
۷ ماه پیشسرو
3دیگه مثل کف دستم میشناستم سمانه جونی حالا ساعت چند پارت میذاری
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
سه و نیم میذارم به امید خدا
۷ ماه پیشسهیلا
4الله و اکبر از این پارت❤️ 🔥😁😁😁😁 بقیه بچه ها کجایید مخصوصا ندا❤️ 🔥😁
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
از دست تو سهیلا😁
۷ ماه پیشمهدیه
4آخه یکی نیست به این حامد بگه مرد تو که طاقت دوری از زنت و نداری کجا راه می افتی میری که آخرش اینجوری بشه🤣
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
والا همین و بگو😄
۷ ماه پیشمهدیه
4سهیلا از سرو خبر نداری؟ نیستش؟!
۷ ماه پیشسهیلا
3نه عشقم خبر ندارم امیدوارم هر جا هست حالش خوب باشه احتمالا نت نداره
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
احتمالا دسترسی نداره
۷ ماه پیشمیم
3این حامدم بد عصبانی می شه ها،می دونستم ناراحت و عصبانی می شه از این پنهون کاری ولی نه اینقدر 😮😮
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
همونقدر که مهربونه همون قدر هم عصبانیتش ناجوره😄
۷ ماه پیشمهدیه
3خدایی خیلی وحشتناک عصبانی شد😄
۷ ماه پیشمیم
3اووو چه انتظارایی دارن مردم،همون رضایتم خیلی زیاد بود بخوای،تمام زندگیشون زیر ورو کرد رفت 😮😔
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره والا همین و بگو
۷ ماه پیشدختر کتابخون
3لعنتی چه جمله ای گفت حالا که خودت خرابم کردی خودتم آبادم کن :))))
۷ ماه پیششبنم
3آخ دقیقاااااااااا🥲 با اون صدای گرفته اش
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
🥲💔
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
عزیزم🥲💔
۷ ماه پیشدختر کتابخون
3اول پارت حرص خوردم آخرش نیشم تا بناگوش باز شد😁❤️ 🔥
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای جاااان😁
۷ ماه پیششبنم
3وای ببین چه آشوبی راه انداخت این زن😠 بابا دست بردارید از سر زندگی این دوتا دیگه
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره دیگه☹️
۷ ماه پیششبنم
3حالا حامد جان میخوای یکم به اعصابت مسلط باش مرد 🚶🏻 ♀️😶
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقاااا😄
۷ ماه پیششبنم
3ولی سمانه جان این که همیشه انتهای پارت یه جرقه پر عشق میذاری به عنوان نقطه پایان دل آدم و گرم میکنه😍 عجب صحنه ای هم شد خداوکیلی دستت درد نکنه
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدای تو💕
۷ ماه پیشآسمان آبی
3و البته که انتهای پارت دوباره قلبمون به تپش افتاد از این عشق آتشین 👌🏻🤩❤️ 🔥
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بله دیگه🤗
۷ ماه پیشآسمان آبی
3وای حدس میزدم حامد عصبی بشه 😩 یا خدا چقدرم عصبانیت هاش وحشتناکه
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خیلیییییییییییییی
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سرو
2بچه ها بیاین کامنتهامون را بذاریم برای پارت بعدی که سقف پیامامون زود پر نشه ساعت ۳ونیم ۴ میبینمتون