پارت صد و شانزده :

ساعت نزدیک شش عصر بود که سری به خانه بابا زدیم و بعد از کمی نشستن ثمر را برداشتیم و به خانه برگشتیم. وارد پارکینگ که شدیم حامد ماشین را پارک کرد و همراه همدیگر سه تایی به سمت آسانسور راه افتادیم اما دست حامد هنوز روی دکمه آسانسور ننشسته بود که کسی اسمم را بلند صدا زد! از دور! چند مرتبه! سر برگرداندم و با دیدن زنی که به سمتم می دوید دوباره درونم یخ زد. یخ کردم اما تعجب نه! انگار منتظر آمدنش بو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت حامد در رمان نسیان حامد
تصویر شخصیت بابک در رمان نسیان بابک
تصویر شخصیت نیلوفر در رمان نسیان نیلوفر
تصویر شخصیت متین در رمان نسیان متین
تصویر شخصیت ثمر در رمان نسیان ثمر
تصویر شخصیت سایه در رمان نسیان سایه
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سرو

    2

    بچه ها بیاین کامنتهامون را بذاریم برای پارت بعدی که سقف پیامامون زود پر نشه ساعت ۳ونیم ۴ میبینمتون

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا همین و میخواستم بهتون بگم😂

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه

    1

    پس تا سه و نیم 👌🏻😘

    ۷ ماه پیش
  • سهیلا

    1

    آره موافقم💖

    ۷ ماه پیش
  • سرو

    4

    وای خدا من دیروز چه پارتی رو از دست دادم 😭😭 نبودم که راویه دوم بشم دارم غصه میخورم سمانه

    ۷ ماه پیش
  • سهیلا

    3

    کجا بودی دختر نگرانت شدیم. یکی از بچه ها سراغت و گفت سمانه ام گفت خبر نداریم. خوبی؟

    ۷ ماه پیش
  • سرو

    3

    نت نبود نمیتونستم بیام جام خالی بود ببخش تنهات گذاشتم اونم تواین صحنه ی حساسی گلم

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدات شم. نگرانت شدم خداروشکر که خوبی

    ۷ ماه پیش
  • سهیلا

    4

    فدای سرت. ما که اول پارت حرص خوردیم آخر وسط پارت از عصبانیت حامد سکته کردیم، آخر پارتم غافلگیر شدیم😁

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه

    4

    عههههههههه اومدی سرو واقعا عجب پارتی بود😁 حالا خودت خوبی

    ۷ ماه پیش
  • سرو

    4

    مرسی گلم خوبم عزیزم دارم فقط غصه میخورم که تو این مبحث هیجانی نبودم مهدیه جون😭😭😭😭😭

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه

    4

    وای سرو اصلا صحنه رو داشتی خیلیییییی خفن بود خدایی

    ۷ ماه پیش
  • سرو

    4

    آره قشنگ معلوم بود که از اول کوبیدو ساخت رفت بالا خیلی باحال بود

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه

    3

    حامد لعنتی با دست پس زد اولش بعد با پا پیش کشید😂

    ۷ ماه پیش
  • سرو

    3

    بحث کشتی نوح نمیتونه بیخیال بشه که

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه

    3

    ولی اولش داشت از کشتی نوح دست میکشیدا🤭😁

    ۷ ماه پیش
  • سرو

    3

    فیلمش بود خواهر خودش هم دست میکشید بوقش نمیتونست😄

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه

    3

    ای تو روحت حامد با این بوق بوقیت کشتی ما رو🤣

    ۷ ماه پیش
  • سرو

    2

    چکارش داری اگه حامد نبود ما به بوق کی میخندیدیم

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه

    2

    راست میگی حامد داداش شرمنده انشالا منتظر بوق بعدیت می مونیم البته اگه این سمانه جون سانسور نکنه🤭😂

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ای بی معرفت من کی سانسور کردم🤭

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    باز این‌کشتی نوح و آوردید وسط🤣

    ۷ ماه پیش
  • سهیلا

    3

    من عاشق اون تیکه اش شدم که سایه رو چسبوند بیخ دیوار😝

    ۷ ماه پیش
  • سرو

    3

    نه دیگه اونجا که چراغها خاموش میشه قشنگه

    ۷ ماه پیش
  • سهیلا

    3

    تازه علاوه بر اینکه چراغا خاموش شد حوله هم پرت شد یه گوشه 💀😂

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم خوبی؟‌ سلامتی؟‌ نگرانت شدیم نبودی

    ۷ ماه پیش
  • سرو

    4

    گلم اگه میخای نذاری نذار چرا ما رو بهونه میکنی عشقم

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    نه بابا میذارم‌چرا نذارم😁

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه

    5

    سمانه جان نیکی و پرسش اخه؟ خب معلومه که پارت میخوایم 🤭

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    رو چشمم عزیزم💕

    ۷ ماه پیش
  • سرو

    4

    قشنگ معلومه داری خودت رو لوس میکنی سمانه جون

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آخ آخ پس معلوم‌شد🤣

    ۷ ماه پیش
  • سرو

    3

    دیگه مثل کف دستم میشناستم سمانه جونی حالا ساعت چند پارت میذاری

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    سه و نیم میذارم به امید خدا

    ۷ ماه پیش
  • سهیلا

    4

    الله و اکبر از این پارت❤️ 🔥😁😁😁😁 بقیه بچه ها کجایید مخصوصا ندا❤️ 🔥😁

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    از دست تو سهیلا😁

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه

    4

    آخه یکی نیست به این حامد بگه مرد تو که طاقت دوری از زنت و نداری کجا راه می افتی میری که آخرش اینجوری بشه🤣

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    والا همین و بگو😄

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه

    4

    سهیلا از سرو خبر نداری؟ نیستش؟!

    ۷ ماه پیش
  • سهیلا

    3

    نه عشقم خبر ندارم امیدوارم هر جا هست حالش خوب باشه احتمالا نت نداره

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    احتمالا دسترسی نداره

    ۷ ماه پیش
  • میم

    3

    این حامدم بد عصبانی می شه ها،می دونستم ناراحت و عصبانی می شه از این پنهون کاری ولی نه اینقدر 😮😮

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    همونقدر که مهربونه همون قدر هم عصبانیتش ناجوره😄

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه

    3

    خدایی خیلی وحشتناک عصبانی شد😄

    ۷ ماه پیش
  • میم

    3

    اووو چه انتظارایی دارن مردم،همون رضایتم خیلی زیاد بود بخوای،تمام زندگیشون زیر ورو کرد رفت 😮😔

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره والا همین و بگو

    ۷ ماه پیش
  • دختر کتابخون

    3

    لعنتی چه جمله ای گفت حالا که خودت خرابم کردی خودتم آبادم کن :))))

    ۷ ماه پیش
  • شبنم

    3

    آخ دقیقاااااااااا🥲 با اون صدای گرفته اش

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    🥲💔

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    عزیزم🥲💔

    ۷ ماه پیش
  • دختر کتابخون

    3

    اول پارت حرص خوردم آخرش نیشم تا بناگوش باز شد😁❤️ 🔥

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ای جاااان😁

    ۷ ماه پیش
  • شبنم

    3

    وای ببین چه آشوبی راه انداخت این زن😠 بابا دست بردارید از سر زندگی این دوتا دیگه

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره دیگه☹️

    ۷ ماه پیش
  • شبنم

    3

    حالا حامد جان میخوای یکم به اعصابت مسلط باش مرد 🚶🏻 ♀️😶

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقاااا😄

    ۷ ماه پیش
  • شبنم

    3

    ولی سمانه جان این که همیشه انتهای پارت یه جرقه پر عشق میذاری به عنوان نقطه پایان دل آدم و گرم میکنه😍 عجب صحنه ای هم شد خداوکیلی دستت درد نکنه

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدای تو💕

    ۷ ماه پیش
  • آسمان آبی

    3

    و البته که انتهای پارت دوباره قلبمون به تپش افتاد از این عشق آتشین 👌🏻🤩❤️ 🔥

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    بله دیگه🤗

    ۷ ماه پیش
  • آسمان آبی

    3

    وای حدس میزدم حامد عصبی بشه 😩 یا خدا چقدرم عصبانیت هاش وحشتناکه

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خیلیییییییییییییی

    ۷ ماه پیش
کپی شد!