نسیان به قلم سمانه حسینی
پارت صد و سیزده :
نفس به شماره افتادم را چند ثانیه ایی حبس کردم و با صدایی که سعی میکردم شنیده شود آرام گفتم
_ خواهش میکنم... خواهش میکنم دست از سرم بردارید.
موبایل را به سرعت از گوشم فاصله دادم اما صدای زجه اش هنوز شنیده میشد
_ ترو خدا قطع نکن سایه جان... ترو خدا گوش بده به حرفام... خواهش میکنم سایه... ترو جون بچه ات...
پلک هایم را محکم روی هم فشار دادم و دوباره زجرکشان موبایل را نزدیک گوشم کردم. حالا
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
عزیزدلمی. تا جای ممکن که دسترسی داشته باشم پارت میذارم و کنارتونم. لااقل اینجوری یکم حواسمون پرت بشه از درد و غصه💔
۷ ماه پیشمیم
2چقدر ما غصه خوردیم برای سختیهای اینا وبعدم از سکوتشون حرص خوردیم غافل از اینکه اینا آب ندیدن وگرنه شناگرای قابلی بودن،چه شیطنتا که نمی کنن 🤩😍🙏🏻💚
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
محرک اصلی حامد بود همیشه اینبار دیگه سایه شیطونی میکنه🤭😁
۷ ماه پیشمیم
2آره واقعا خدا لعنت کنه کسایی رو باعث شدن متین به اینجا برسه،کاش یه ذره از محبت این زن رو اون مادر بی وجود لاشخورش داشت 🥺
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا💔
۷ ماه پیشدختر کتابخون
4سمانه جون میشه فردا هم پارت بذاری حداقل تو این وضعیت رمان بخونیم یادمون بره
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
نمیدونماگر شما موافق باشید میذارم. بچه ها اگر موافقید کامنت این رفیقمون و لایک کنید که فردا هم پارت بذارم
۷ ماه پیششقایق
3اره اره بذار من موافقم
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
چشم عزیزم💕
۷ ماه پیشندا
3بچه هاااااااااااااا من اومدم سلاممممممممممم
۷ ماه پیششقایق
3تو چه پارتی ام اومدی ندا🤣
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا😂
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای وروجک تو بار اومدی
۷ ماه پیشمهدیه
3عشقم تو اون تیکه آخر و نخون ترو خدا 😂
۷ ماه پیشسرو
3سلللللام گلم خوش آمدی عشقم جات خالی بود ولی چشمات رو ببندو این پارتها رو بخون در ضمن جیغ و نفس نفس تبدیل شده به کشتی نوح گفتم بهت خبر بدم گیج نشی
۷ ماه پیشندا
3با رفیقام نشستیم با هم داریم می خونیم 🙈🤣
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای امااااااان🤣
۷ ماه پیشسرو
3چشممون روشن عزیزم ماخودت روهم زیرسیبیلی راه دادیم بچه
۷ ماه پیشندا
2قشنگ ده نفری تو تبلت من دارن نسیان میخونن مخصوصا این پارتها رو با کامنتا🤣🤣🤣🤣 ترکیدیم از خنده
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
نههههههه😂
۷ ماه پیشسرو
3خوب خوب چشم سمانه روشن ده نفر به یکنفر ولی اشکال نداره خوش آمدید وبه همگی سلام میکم در ضمن من حواسم بهتون هستا چشماتون رو ببندین وبخونین اگه چشم و گوشتون باز بشه ما نمیتونیم براتون کاری کنیم درضمن تواین شلوغ بازار کجا جمع شدین بچه ها👿👿👿
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
افرین افرین به نکته خوبی اشاره کردی😁
۷ ماه پیشندا
2نه اجی جونم همگی تو خونه ما جمع شدیم جایی نرفتیم اصلا همه تو یه ساختمونیم
۷ ماه پیشسرو
2آفرین گلم بیرون نرین خطرناکه مراقب خودتون باشید شاید باهم نصبتی نداشته باشیم واز هم خیلی دور باشیم ولی به واسطه ی بسیان همه باهم یک خانواده ایم گلم توهم کوچکترین عضوی آبجی جونم خیلی مراقب خودتون باشید
۷ ماه پیشندا
2ماچ بهت اجی جونم چشم😍😍😍😍🤗
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای جانم دقیقا سرو جان چقدر قشنگگفتی 💕
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا😆
۷ ماه پیشسهیلا
3اشکالی نداره بشینید تو خونه بیرون نرید حداقل ولی با احتیاط بخونید 😂
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
افرین دقیقا😁👌🏻
۷ ماه پیشسرو
3تازه کجاش رو دیدی آخرشب تو خلوت میخواد نشونش بده وایی بچه ها چشماتون رو آخرشب ببندید که وحشت نکنید ازبوقش
۷ ماه پیشمهدیه
3کر شدم از صدای بوقشون آقا خداوکیلی 🤣🤣🤣
۷ ماه پیشسرو
3خداوکیلی اگه آقایون بیان کامنها رو بخونن ببینن که بهشون میگیم بوق به آتیشمون میکشن
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فعلا که کسی صداش در نیومده😂
۷ ماه پیشسهیلا
3بوق بوق بو بوق بوووووق😂😂😂😂😂
۷ ماه پیشسرو
3هی خره آقایون خیلی رو بوقشون تعصب دارن الان دیگه خون خودت رو براشون حلال کردی😈😈😂😂😜
۷ ماه پیشسهیلا
2اینجا کجاست الو آنتن نمیده من اصلا کسی و نمیشناسم 😂😂😂
۷ ماه پیشسرو
2من اصلا سهیلا نمیشناسم اصلا هم نگفتم بوق همش زیر سر سهیلاست همش بوق بوق میکنه اوناهاش هیشکی هم تو نسیان حرف از بوق نمیزنه بخووودا
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره من یکی شاهدم🤣
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
🤣🤣🤣🤣 شما دوتا رو من چیکار کنم
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خب چه خبرا دیگه🦦😝
۷ ماه پیشسهیلا
3وای سرو کجا موندی نکنه سقف پیامات پر شده؟
۷ ماه پیششقایق
3اخ اخ خدا کنه پر نشده باشه تازه بحث داره داغ میشه😅
۷ ماه پیشسرو
3ببخید شقایق دیگه نمیتونم تورا برای حامد بگیرم سایه بهش برخورد یه تکونی بخودش داد دیگه ببخشید روم سیاهشرمندت شدم
۷ ماه پیششقایق
3دیگه رفت از دستم نوش جون سایه😅
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خب خداروشکر مشکل حل شد😂
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دیگه ببخش شقایق😂
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
نمیدونم☹️
۷ ماه پیشدختر کتابخون
3چه پایانی داشت🔥😉سایه حسابی گل کاشت دیگه
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بلههههههه😝
۷ ماه پیشمهدیه
3تو پارت قبلی گفتم حامد و اذیت میکنه تو این پارت از خجالتمون در اومد 😁
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
گناه من و شستی تو😂
۷ ماه پیششقایق
3سرو سهیلا بیاید که سمانه داره از خجالتمون در میاد😂
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
شقاااااااااااااایق از دست تو🤣
۷ ماه پیشسهیلا
3دخترمون حرفه ایی شده واسه خودش نه خوشم اومد😁
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بله دیگه
۷ ماه پیشمهدیه
3خب خداروشکر کشتی نوح فعال شد بچه تو خشکی نموند🤣
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای از دست تو😂
۷ ماه پیشپری
3خداروشکر به بابک گفت حداقل که بابک حواسش به همه چی باشه
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره دقیقا
۷ ماه پیشمهدیه
3بچه هاااااااااااا بریزید اینجا اخر پارت آتیش بازی داریم🤣
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بزنمت مهدیه😂
۷ ماه پیشدختر کتابخون
3وای حدس میزدم مادر متین این حرف و بزنه به جهنم که افسردگی گرفته 😑
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره واقعا👌🏻
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

میم
2ما که از خدامونه سمانه جون هرروز پارت داشته باشیم،اونم تو این اوضاع که خیلی از نویسندهها پارت نمی ذارن ولی اگه نت اجازه پارت گذاری برای شما و خوندن به ما بده،الهی هرچه زودتر آرامش و عدالت به ایرانمون برگرده 🥺🙏🏻❤️🤲🤲🤲