نسیان به قلم سمانه حسینی
پارت صد و ششم :
تایم ملاقات که تمام شد بچه ها همگی رفتند و بنای دیدار بعدی را زمانی گذاشتند که دیگر زودتر
خوب شده باشم و مرخص شوم. خسته بودم اما دلم دیگر خواب نمیخواست، تکیه به تختم دادم و نفس بلندی کشیدم. حامد مهمان ها را راهی کرد و همه که رفتند به سمتم قدم برداشت. چهره اش کمی گرفته بود، بشقاب میوه ایی که مینو برایم پوست کنده بود را از میز کوچکم برداشتم و به سمتش گرفتم
_ خسته ات کردم. یکم... یکم میوه
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
چقدرررررررر قشنگ گفتید عزیزدلم 🥲👌🏻💕
۷ ماه پیشمیم
1خدارو شکر بالاخره حالش خوب شد،حامد دیگه گناه داشت هربار یه جوری به مشکل خورد،بازم خودش پیش قدم شد تو درد دل وگرنه سایه کارش سکوته فقط 😍🙏🏻❤️
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دیگه قراره شیرین تر بشن پارت ها🥰💕
۸ ماه پیشمیم
1متین با سماجت بیجاش برای بدست آوردن سایه حواسش از همه چی پرت شد در حالی که نه مادرش نه دوستش هیچ قابل اعتماد نبودن زندگیشو داد دستشون،حالا هم می خواست انتقام همه رو از سایه بگیره 😮😠🥺
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
گل گفتی واقعا دقیقا همهمینجوری شد
۸ ماه پیشسهیلا
3این سرو کجاست بیاد ببینه چه آتیشی به پا کرد سایه😋
۸ ماه پیشسرو
2من همین جام دارم غصه ی متین رو میخورم دلم براش میسوزه گناه داره بچهاین همه مصیبت حقش نبود
۸ ماه پیشسهیلا
3منم دلم خدایی سوخت ولی حق سایه هم نبود باهاش این کار و بکنه☹️
۸ ماه پیشسرو
2باید از همون اول به بابک میگفت که کار به اینجا نکشه سایه هر چی میخوره از سکوت بی جاش میخوره
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
موافقمباهات👌🏻
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
واقعا حق سایه این نبود
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
واقعا حقش نبود اما خب همیشه قصه ها یه قربانی دارن 🙃
۸ ماه پیشسرو
2من هنوز توشک اتفاق متینم هنوز نتونستم هضمش کنم
۸ ماه پیشسهیلا
2خوب شد اتفاقا پرسیدی میخواستم از سمانه جون بپرسم اگر چیزی بشه رمان و بازم میذاری یا نصفه می مونه؟🥺
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
امیدوارم چیزی نشه اما اگر اتفاقی بیفته و دسترسیم قطع بشه، نگراننباشید پارت ها مرتب اوتوماتیک ارسال میشن فقط دیگه پارت های روز شنبه و هدیه ها از بین میرن چون اونا رو خودم دستی میذاشتم😔💔
۸ ماه پیشسرو
1وای جدی این بچه های من صبح تا شب کارتون میگیرن که من از دنیا غافل شدم و نمیدونم چخبره ولی اینجا تو شهر ما از این خبرا نیست
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
افتضاحه اوضاع😔
۸ ماه پیشندا
3متین هر بلایی سرش اومد و خودش سر خودش آورد، واقعا ظلمی که در حق سایه کرد زیاد بود بعدم خام دستای مادرش شد
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقاااااا
۸ ماه پیشسرو
3اتفاقا متین هربلایی سرش آمد اطرافیان باعثش بودن ولی سایه چوب سکوتش رو خورد
۸ ماه پیشسهیلا
2از بس که مدام ترسید هی از همه چیز ترسید😑
۸ ماه پیشفاطمه خانم
2کاش سرنوشت متین عوض میشد ولی
۸ ماه پیششقایق
3اووووووو سایه جون میبینم که شکارچی شدی بلا🤩🤤❤️ 🔥
۸ ماه پیشمهدیه
3اونم چه شکاری🤤🤤🤤🤤🤤🤤🤤
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بله دیگه 😝
۸ ماه پیشسهیلا
3آخ سایه اگه اون تماسا رو میگفتی این همه دوری بینتون نمی افتاد🥺
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
واقعا
۸ ماه پیششقایق
3یاد آهنگ محسن چاووشی افتادم منم شکار... شکارم کن...🤤
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای جااااان
۸ ماه پیشفاطمه خانم
3وای متین دیگه چیزی ام داری که از دست بدی!؟
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
نه دیگه
۸ ماه پیشسرو
3ولی متین هم حقش نبود این همه بلا اگه یکذره به حرف سایه گوش میداد زندگیش اینجوری نمیشد اون مادر نکبتش هم خیلی پسته که به بچه ی خودش هم رحم نکرد دلم براش میسوزه
۸ ماه پیشمهدیه
3منم دقیقا هم نظرم باهات. ببین دقیقا چوب مادرش و خورد، هم چوب مادرش و هم چوب اینکه به سایه زیادی بی رحمی کرد
۸ ماه پیشسرو
3آره واقعا اوایل آدم باشخصیت و خوبی بود ولی از زمانی که مادرش پاتو هتل گذاشت همچی عوض شد واقعا دلم براش میسوزه اصلا فکر نمیکردم همچین بشه زندگیش
۸ ماه پیشمهدیه
3من اوایل خیلی دوستش داشتم ولی به قول تو با ورود مادرش و اون نفرتی که مادرش از سایه داشت، متینم کم کم شخصیتش برگشت
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
موافقم
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خام شهره شد دقیقا
۸ ماه پیشندا
3برید کنار من اومدم🙈🙈🙈🙈🙈🙈
۸ ماه پیشسهیلا
3بیا که خوش اومدی😂
۸ ماه پیشسرو
3بخدا ماکناریم ازهمون اول برات جا باز کردیم عزیزم
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خوش اومدی🥰
۸ ماه پیشفاطمه خانم
3ولی بچه هه واقعا سایه هم حقش نبود اینقدر بدبختی بکشه متین نباید این کار و باهاش میکرد
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره دیگه
۸ ماه پیشالمیرا
3متینم گناه داشت ولی سایه بیشتر
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
هر دوتایی شون
۸ ماه پیشسرو
3حامدهم پیشرفت کرده لپ میبوسه
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Sedi
2آدم عاشق صبر را بلد است؛ نه از سر اجبار، بلکه از عمقِ دل. می داند بعضی فاصله ها با عجله کم نمی شوند و بعضی انتظارها ارزش ماندن دارند. عاشقِ صبور، امید را مثل چراغی کوچک روشن نگه می دارد و با همان نور، راهِ دلش را ادامه می دهد.