پارت صد و نوزده :

آهسته وارد شد.
انگار قدرت تکلم هم نداشت!
آرام نشست روی صندلی، حتی به هیچ کداممان نگاهی هم نمیکرد! سکوت همه جا را گرفته بود، صدای بابک اما سکوت را شکست
_ آقای نامدار میدونم حال خوبی ندارید اما زمان داره میگذره...
بعد از چند سرفه شدید دستان لرزانش را در هم قفل کرد و همانطور که نگاهش را به زمین دوخته بود آرام دهان باز کرد، گویی اما به زور دنبال کلمات میگشت!
_ نِ... نمیخواستم... نم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت حامد در رمان نسیان حامد
تصویر شخصیت بابک در رمان نسیان بابک
تصویر شخصیت نیلوفر در رمان نسیان نیلوفر
تصویر شخصیت متین در رمان نسیان متین
تصویر شخصیت ثمر در رمان نسیان ثمر
تصویر شخصیت سایه در رمان نسیان سایه
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    خدایی به قول بچها برگریزون بود این پارت،چی فکر می کردیم چی شد،بابک که نمی ذاشت جواب تلفن بده شد وکیلش،حامد که با بدبختی راضی شد حالا می خواد کمک کنه،سایه به حالش گریه کرد،چه کردی متین،چه کردی سمانه جون ؟😮😮😮

    ۷ ماه پیش
  • هجران

    2

    خدایی دست مریزاد داشت که اینجوری بخواد ادامه پیدا کنه واقعا عالی بود

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدای تو

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    بازی زندگیه دیگه، گاهی تو واقعیت و گاهی تو قصه ها👌🏻

    ۷ ماه پیش
  • میم

    2

    راستش انتظار داشتم تقاضای بخشش و رضایت کنه ولی نه اینطور پشیمون که خودشو لایق بخشش ندونه از اون متین مغرور بعید بود،خیلی بدبخت بود که اون بیرون هیچ امیدی نداشت 😮😔

    ۷ ماه پیش
  • الهام

    2

    من دقیقا تو زندگیم همچین آدمی بود یه روزی😔 خودش با دستای خودش بدبخت کرد خودش و. دقیقا عین متین اولش مغرور بود اما آخرش به بدبختی افتاد

    ۷ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    الهی بگردم چه غمگین 🥺

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آخ عزیزم😔

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه

    1

    عزیزدلم چقدر سخت واقعا😔

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دیگه هیچ راه امیدی براش نمونده چون کسی و نگه نداشته برای خودش و بدتر از همه به مادرش اعتماد کرده

    ۷ ماه پیش
  • الهام

    2

    چقدر من اوایل رو متین کراش بودم ولی چقدر بدجوری خودش و خراب کرد حیف شد

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خیلی واقعا

    ۷ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    منم اوایل کراش بودم روش تا اینکه سرو کله حامد پیدا شد😂🚶🏻 ♀️

    ۷ ماه پیش
  • شقایق

    2

    ببین سهیلا بیا حامد و تقسیم کنیم نصفش مال من🤣

    ۷ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    باشه بابا قبول🤣

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خب خداروشکر به تفاهم رسیدین😂

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    😂 از دست تو

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    من شاهدم😂

    ۷ ماه پیش
  • میم

    2

    وایی چکار با خودش کرد متین،خیلی ترحم انگیز شده بود،ولی معلوم بود پشیمونه وسرش به سنگ خورده،خیلی دلم بحالش سوخت🥺

    ۷ ماه پیش
  • الهام

    2

    منم جیگرم خون شد همش تقصیر اون ننه اش بود

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره حسابی پشیمونه🥲

    ۷ ماه پیش
  • پری

    2

    حالا به نظرتون حامد پیشنهاد متین و قبول میکنه ؟🤔

    ۷ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    نهههههههههههه بابا اصلاااااا بعید میدونم

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    نظر خودتون چیه

    ۷ ماه پیش
  • هجران

    1

    به نظر منم قبول نمیکنه چون نمیخواد دوباره سایه متین رو زندگیش باشه مخصوصا با اون عصبانیت های وحشتناک حامد😂

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    حق‌گفتی😂👌🏻

    ۷ ماه پیش
  • ندا

    2

    عهههههههههههههههه متین چی شدی تو آخه ببین خدا گذاشت تو کاسه ت🚶🏻 ♀️🚶🏻 ♀️🚶🏻 ♀️

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره یه جورایی💔

    ۷ ماه پیش
  • شقایق

    2

    چه قشنگ گفتی🤣

    ۷ ماه پیش
  • ندا

    2

    والا به خدا🤭😝

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه

    2

    یعنی منتظر هر حرفی از سمت متین بودم الا اینکه اینجوری بیفته به دست و پای سایه واااااااااااای خیلی خوب بود 👌🏻

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره دیگه

    ۷ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    دمت گرم بابا سمانه جون گل کاشتی ببین یعنی منتظر بودم متین پرو بازی در بیاره ولی واقعا اگه هر اتفاقی غیر از این می افتاد خیلی بد میشد داستان. البته دلمم سوخت واسش😐💔

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه

    2

    منم دلم سوخت اما خیلی بدی کرد به سایه

    ۷ ماه پیش
  • هجران

    2

    به نظرم از دوست داشتن زیاد بود اما به قول خودش عاشقی بلد نبود

    ۷ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    واقعا هم بلد نبود خب اون مادری که متین داره فقط به خودش رسیده هیچوقت کنار متین نبوده

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره واقعا دقیق گفتی

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خیلی خیلی

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    قربونتتتتت

    ۷ ماه پیش
  • شقایق

    2

    به قول بچه های امروزی حاجی برگاااااااااااام واقعا تو خودتی متین😦😦😦😦😦

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره واقعا

    ۷ ماه پیش
  • شقایق

    2

    آقا چرا دلم سوخت ولی🙁🚶🏻 ♀️

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    عزیزم💔🥲

    ۷ ماه پیش
  • نیایش

    2

    دلم نیومد کامنت نذارم. یه دست مریزاد بگم بهت خانم نویسنده. شخصیت ها تا اینجا عالی پیش رفتن مخصوصا متین که باورم نمیشه اینجوری شده باشه👏🏻👏🏻👏🏻

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    مرسیییی عزیزدل💕🌱

    ۷ ماه پیش
  • دختر کتابخون

    2

    منتظر هر چیزی بودم الان این متین با این حال وای اصلا باورم نمیشه😶😶😶😶

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اوخی💔

    ۷ ماه پیش
  • شقایق

    2

    خدایی منم باورم نمیشه اصلا این متین کجا اون متین پارت های اول کجا

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره واقعا

    ۷ ماه پیش
  • هجران

    2

    بعد از اون اتفاق واسه سایه همیشه با خودم میگفتم خب دیگه شخصیت متین حذف شد ولی واقعا گل کاشتی سمانه جان چقدر عالی نوشته شده

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدایت💕

    ۷ ماه پیش
  • هجران

    2

    آخ چقدررررررر عجیب بود واقعا این صحنه

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خیلی

    ۷ ماه پیش
  • سرو

    2

    مرسی که از درودیوار دست کشیدی و اصل مطلب رو گفتی

    ۷ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ماشالا به این صبور نبودن تو به خدا😄

    ۷ ماه پیش
کپی شد!