نسیان به قلم سمانه حسینی
پارت صد و نوزده :
آهسته وارد شد.
انگار قدرت تکلم هم نداشت!
آرام نشست روی صندلی، حتی به هیچ کداممان نگاهی هم نمیکرد! سکوت همه جا را گرفته بود، صدای بابک اما سکوت را شکست
_ آقای نامدار میدونم حال خوبی ندارید اما زمان داره میگذره...
بعد از چند سرفه شدید دستان لرزانش را در هم قفل کرد و همانطور که نگاهش را به زمین دوخته بود آرام دهان باز کرد، گویی اما به زور دنبال کلمات میگشت!
_ نِ... نمیخواستم... نم
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
هجران
2خدایی دست مریزاد داشت که اینجوری بخواد ادامه پیدا کنه واقعا عالی بود
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدای تو
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بازی زندگیه دیگه، گاهی تو واقعیت و گاهی تو قصه ها👌🏻
۷ ماه پیشمیم
2راستش انتظار داشتم تقاضای بخشش و رضایت کنه ولی نه اینطور پشیمون که خودشو لایق بخشش ندونه از اون متین مغرور بعید بود،خیلی بدبخت بود که اون بیرون هیچ امیدی نداشت 😮😔
۷ ماه پیشالهام
2من دقیقا تو زندگیم همچین آدمی بود یه روزی😔 خودش با دستای خودش بدبخت کرد خودش و. دقیقا عین متین اولش مغرور بود اما آخرش به بدبختی افتاد
۷ ماه پیشسهیلا
2الهی بگردم چه غمگین 🥺
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آخ عزیزم😔
۷ ماه پیشمهدیه
1عزیزدلم چقدر سخت واقعا😔
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دیگه هیچ راه امیدی براش نمونده چون کسی و نگه نداشته برای خودش و بدتر از همه به مادرش اعتماد کرده
۷ ماه پیشالهام
2چقدر من اوایل رو متین کراش بودم ولی چقدر بدجوری خودش و خراب کرد حیف شد
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خیلی واقعا
۷ ماه پیشسهیلا
2منم اوایل کراش بودم روش تا اینکه سرو کله حامد پیدا شد😂🚶🏻 ♀️
۷ ماه پیششقایق
2ببین سهیلا بیا حامد و تقسیم کنیم نصفش مال من🤣
۷ ماه پیشسهیلا
2باشه بابا قبول🤣
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خب خداروشکر به تفاهم رسیدین😂
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
😂 از دست تو
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
من شاهدم😂
۷ ماه پیشمیم
2وایی چکار با خودش کرد متین،خیلی ترحم انگیز شده بود،ولی معلوم بود پشیمونه وسرش به سنگ خورده،خیلی دلم بحالش سوخت🥺
۷ ماه پیشالهام
2منم جیگرم خون شد همش تقصیر اون ننه اش بود
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره حسابی پشیمونه🥲
۷ ماه پیشپری
2حالا به نظرتون حامد پیشنهاد متین و قبول میکنه ؟🤔
۷ ماه پیشسهیلا
2نهههههههههههه بابا اصلاااااا بعید میدونم
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
نظر خودتون چیه
۷ ماه پیشهجران
1به نظر منم قبول نمیکنه چون نمیخواد دوباره سایه متین رو زندگیش باشه مخصوصا با اون عصبانیت های وحشتناک حامد😂
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
حقگفتی😂👌🏻
۷ ماه پیشندا
2عهههههههههههههههه متین چی شدی تو آخه ببین خدا گذاشت تو کاسه ت🚶🏻 ♀️🚶🏻 ♀️🚶🏻 ♀️
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره یه جورایی💔
۷ ماه پیششقایق
2چه قشنگ گفتی🤣
۷ ماه پیشندا
2والا به خدا🤭😝
۷ ماه پیشمهدیه
2یعنی منتظر هر حرفی از سمت متین بودم الا اینکه اینجوری بیفته به دست و پای سایه واااااااااااای خیلی خوب بود 👌🏻
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره دیگه
۷ ماه پیشسهیلا
2دمت گرم بابا سمانه جون گل کاشتی ببین یعنی منتظر بودم متین پرو بازی در بیاره ولی واقعا اگه هر اتفاقی غیر از این می افتاد خیلی بد میشد داستان. البته دلمم سوخت واسش😐💔
۷ ماه پیشمهدیه
2منم دلم سوخت اما خیلی بدی کرد به سایه
۷ ماه پیشهجران
2به نظرم از دوست داشتن زیاد بود اما به قول خودش عاشقی بلد نبود
۷ ماه پیشسهیلا
2واقعا هم بلد نبود خب اون مادری که متین داره فقط به خودش رسیده هیچوقت کنار متین نبوده
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره واقعا دقیق گفتی
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خیلی خیلی
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
قربونتتتتت
۷ ماه پیششقایق
2به قول بچه های امروزی حاجی برگاااااااااااام واقعا تو خودتی متین😦😦😦😦😦
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره واقعا
۷ ماه پیششقایق
2آقا چرا دلم سوخت ولی🙁🚶🏻 ♀️
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
عزیزم💔🥲
۷ ماه پیشنیایش
2دلم نیومد کامنت نذارم. یه دست مریزاد بگم بهت خانم نویسنده. شخصیت ها تا اینجا عالی پیش رفتن مخصوصا متین که باورم نمیشه اینجوری شده باشه👏🏻👏🏻👏🏻
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
مرسیییی عزیزدل💕🌱
۷ ماه پیشدختر کتابخون
2منتظر هر چیزی بودم الان این متین با این حال وای اصلا باورم نمیشه😶😶😶😶
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اوخی💔
۷ ماه پیششقایق
2خدایی منم باورم نمیشه اصلا این متین کجا اون متین پارت های اول کجا
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره واقعا
۷ ماه پیشهجران
2بعد از اون اتفاق واسه سایه همیشه با خودم میگفتم خب دیگه شخصیت متین حذف شد ولی واقعا گل کاشتی سمانه جان چقدر عالی نوشته شده
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدایت💕
۷ ماه پیشهجران
2آخ چقدررررررر عجیب بود واقعا این صحنه
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خیلی
۷ ماه پیشسرو
2مرسی که از درودیوار دست کشیدی و اصل مطلب رو گفتی
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ماشالا به این صبور نبودن تو به خدا😄
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

میم
2خدایی به قول بچها برگریزون بود این پارت،چی فکر می کردیم چی شد،بابک که نمی ذاشت جواب تلفن بده شد وکیلش،حامد که با بدبختی راضی شد حالا می خواد کمک کنه،سایه به حالش گریه کرد،چه کردی متین،چه کردی سمانه جون ؟😮😮😮