بوسه های تب دار به قلم محبوبه لطیفی
پارت دوم :
کلافه شدم و این کلافگی باعث شده که احساس کنم هر لحظه نفسم تنگتر میشود. فرد کنار دست من هم احساسات متناقضی دارد. گاهی احساس میکنم نفسهایش از روی حرص است و گاهی احساس میکنم نفسهایش حالتی جز عصبانیت دارد. هرچه هست در وضعیتی گیر کردم که واقعاً نمیدانم چطور میشود از آن رها شوم.
دستم را گوشه شالم میگیرم و سعی میکنم که کمی آن را مرتب کنم اما موفق نمیشوم. موهای همیشه بازیگوشم دلشان بیرون بودن از شال را میخواهد، من هم سعی میکنم خیلی به آنها سخت نگیرم.
مرد هم اندکی در جایش جابجا میشود، تمام تلاش مرا برای دور شدن از خودش، از بین میبرد و طوری مرا در بر میگیرد که زاویه دستش درست بر روی شکمم قرار میگیرد. سپس کمی سرش را جلوتر میآورد و حالا سرش درست مماس در کنار گوش من است. نفس عمیقی میکشد و من سعی میکنم فراموش کنم که چقدر از او متنفرم. مردان نقابدار در حال انجام کارشان هستند و خدا میداند که چه زمانی میتوانم با پایان کار آنها از این مخمصه نجات پیدا کنم.
مرد کنار گوشم به آرامی زمزمه میکند.
- تکون نخور.
در حالی که سر او مماس بر سر من است و من نمیتوانم چهره او را ببینم، اخمی بیفایده بر روی صورتم مینشیند. من که تکان نخوردم.
دلم میخواهد که تمام حرصم را روی سرش خالی کنم و بر سرش داد بزنم و بگویم:« آن کسی که تکان میخورد تو هستی و هر لحظه خودت رو به من نزدیکتر میکنی.»
- اخمو وا کن. مگه چی گفتم.
شیطات در ذهنم میگوید که بهتر است با پشت دست بر روی دهانش بزنم و خفه شوی بگویم. اگر در این وضعیت گیر نکرده بودم اجازه نمیدادم تا این اندازه به من نزدیک شود و سرش را روی سرم بگذارد و هرچه دلش میخواهد بگوید.
لحظات لاک پشت وار بالاخره رضایت میدهند و زمان رفتن مردان نقابدار فرا میرسد. چند دقیقه بعد از رفتن مردان نقابدار صبر میکنم و سپس اولین جمله ای که از دهانم در میآید این است.
- میشه عقب برین، خفه شدم.
- نه که اینجا ده متر جا بوده از قصد اومدم چسبیدم به تو. نه که خیلی جذابی!

لطفا صبر کنید...

رزا
0محبوبه جان چرا اینقدر دیر به دیر پارت رایگان را باز می کنی به فکر ما هم باش گل خانم