بوسه های تب دار به قلم محبوبه لطیفی
پارت سوم :
از این همه بیادبی او تعجب نمیکنم. او در نزد من یک قاتل است و من میدانم که هر کاری از دست او برمیآید.
- پس بفرمایین درو باز کنین تا من بتونم از اینجا بیرون برم.
در را که باز میکند نفس عمیقی میکشم و تازه میفهمم که چقدر استرس دارم. همین که میخواهم به سمت در ورودی بروم، مانتو مرا میگیرد و مرا به سمت خود میکشد.
- کجا؟
اخمهایم را مجدد در هم میکشم و با لحنی بسیار عصبانی به او میگویم.
- دارم برمیگردم سر کارم معلومه دیگه.
- اونو که حتماً باید برگردی اما اولش باید به من جواب بدی ببینم که اینجا چه غلطی میکردی.
سعی میکنم که بر خودم مسلط باشم. من به این کار احتیاج دارم و باید بتوانم خرج مادربزرگم را بدهم. مادربزرگی که اکنون مریض است و نیاز مبرم به پول داریم.
- خود شما باید بگید که توی اتاق ریاست چیکار داشتین. من اومده بودم یک پرونده رو بردارم تا به کارا رسیدگی کنم.
- کارمند کدوم قسمتی؟
به چشمان منتظرش نگاه میکنم و قسم میخورم که علاوه بر اینکه اسمم را میداند، محل کارم را نیز میداند. مگر میشود که مدیر داخلی باشی و ندانی چه کارمندی در چه قسمتی کار میکند.
- حسابداری.
- مگه آقای حسینی مسئول حسابداری نیست؟ چرا خودش نیومد پرونده رو ببره؟ معمولا اگر چیزی قرار باشه از اتاق ریاست برداشته بشه خود مسئول بخش باید بیاد ببره نه اینکه کارمند دیگهای رو بفرسته.
اگر این آدم یک درصد از آقای حسینی شناخت داشته باشد، نباید این سوال را بپرسد.
- بار اولم که نبود. همیشه برای انجام کارهای خارج از بخش حسابداری من رو میفرسته. البته من تا الان فکر میکردم که جزئی از وظایف من هست. نباید میومدم؟
لطفا صبر کنید...

ساناز
2🩵🤎🧡💜💛❤️🤍💚💙🩶