پارت چهارده :

گاهی عصرها مادربزرگ را برای گردش به جنگل می‌برم. سعی می‌کنم قبل از اینکه وارد اتاق شوم چهره‌ام را مانند همیشه خندان کنم تا مادربزرگ متوجه اوضاع به وجود آمده نشود.

از همه مهمتر باید فکری به حال اوضاع کاری خود بکنم و احتمال را بدهم که مهندس بزرگمهر مرا اخراج کند در این صورت من باید دنبال کار دیگری باشم و در نهایت چند صباحی را مجدد به سمت قبرستان برویم و آنجا زندگی کنیم.‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    2

    🩶💜🤎🧡💚🩵💙🤍❤️💛

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️