جمجمه ی شیطان به قلم معصومه علیایی
پارت پانزده :
ساعت گذشت و رسید به وقت شامگاه و شروع حکمرانی ماه میان آسمان و تسلط تاریکی به شهر و مردمانش. تاریکی که با نور لوستر متصل به سقف اتاق، هیچ شده و کنار رفته بود. ماه میان آسمان، از پنجرهی نیمه باز که پردههای سفید رنگش کنار رفته از بابت ورود هوای تازه به اتاق، به تماشای دختری نشسته بود که قدری کج ایستاده مقابل آینهی قدی و چرخ داری که گوشهی اتاق قرار داشت، نگاهش زوم چهرهی خودش با آن شال ل
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
دخترم واسه خود شیر زنیه😌
۳ هفته پیشنرگسم
0یه کم زود *** نشد بره بمونه خونش؟🥲😂
۴ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
والا انقدر که میثاق گیر داد بیا بیا نمیرفتم به زور میبردش😂
۴ ماه پیشسعیده
0ماشالا دخترای رمان یکی از یکی خفن تر یکیشون چاقو میکشه یکی دیگه مواد جا به جا میکنه و از دست مامور در میره🤣🤣🤣🤣
۶ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
عزیزم اینایی که گفتی همهشون یه نفرن، صحرا خانم😌
۶ ماه پیشSare
0تو یکی خفہ🙄🙄حالا ھستہ ی اونی کہ خوردی رو تف کن 😂😂😂😂صحرا تو قلبمی💓 دخترک گوگولی و نازم
۶ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
دختر منه دیگه😌
۶ ماه پیشElina
0میثاق جان خوردی هسته اش رو هم تف کن🤣💪 بله خونه مال خودشههه چی فکر کردی صحرا با کسی تعارف ندارد😌
۸ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
میثاق که از خداشه صحرا بشه خانم خونهاش و خونه رو صاحب شه🥺
۸ ماه پیشSare
0اصلا الان میثاق مھمون ب حساب میاد چون صاب خونہ صحراست چطور میثاق این ونمیدونہ🤔🤔🤔🤣🤣🤣
۶ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
والا، یکی نیست بگه خونه کلا برای صحراست😌
۶ ماه پیشفاطی
0وایییی کل کلشون سر فوتبال عالی بود مخصوصا اونجا که بالشو انداخت خورد سر میثاق😂😂😂 قشنگ قیافشو تصور کردم 😂😂
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
وای آره😂 بدبخت میثاق تا به خودش بیاد بالشت تو صورتش بود😂
۷ ماه پیشالناز
0من واقعا درک نمیکنم پسرا از یه طرف میگن دختری که لحن و رفتار مردونه داشته باشه براشون جذاب نیست و دخترای ملوس و نازنازی دوست دارن ولی الان چرا قضیه برعکس شده؟؟؟ یک پسر لطفا روشنم کنه😑😒😒😒😒😒
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
تو خودت باش، کسی که دوستت داشته باشه همون طوری که هستی میخوادت
۷ ماه پیشفاطی
0وقتی یکی کسی رو دعوت میکنه خونش صاحبخونه محسوب میشه دیگه فکر نکنم میثاق نمیدونه..ه والا
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
والا😂 صحرا صاحبخونهست😌
۷ ماه پیش...
0خیلی خوب صحنه های همزمان رو به هم ربط میدی دمت گرم واقعا ، اولش یکم چون ناآشنا بود درک نمیکردم ولی واقعا الان خیلی خوب متوجه میشم ، قلمت همیشه همینجوری قوی و پایدار باشه الهی🤍
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خوشحالم که دوستش داشتی🥺
۷ ماه پیشنسیم
0صحرام خودش صاحب خونست چی میگی میثی؟😒😒. افرین صحرایی همینجوری باهاش حرف بزن
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
معلومه که صاحب خونهست😌
۷ ماه پیشدریا
0خدای من عاشق شخصیت صحرا ام خیلی جسور والبته پر اشتیاقِ اینطور نیست که خودش رو محتاج کسی بدونه طوری کا انگار:خودش برای خودش کافیه.
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
صحرا یه تنه همه رو حریفه😌
۷ ماه پیشElina
0شادی طفلی چقدر گناه داره 😭
۸ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بگردم براش شادی طفلی از هیچی خبر نداره🥲
۸ ماه پیشثریا
1شادی 💔
۹ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بگردم واقعا میثاق رو دوست داره
۹ ماه پیشفیوزپفیوز
0خببب رسیدیم به جایی که آقا میثاق واسمون چسی میااااد...بزن بریم که بترکونیم
۹ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بچهام😂
۹ ماه پیشمحرابی
0ممنون عالی مثل همیشه. وای ازدست این دختر بلا
۱۰ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون ازت🥰
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

آتانازدلارام
0انرژی زنانه صفر فکر کنم خدا می خواسته صحرا رو پسر کنه لحظه آخر پشیمون شده دخترش کرده