پارت سوم :

مرد که میثاق خوانده شده بود، نگاهش را به رو به رو دوخت و با لحنی به ظاهر بی تفاوت گفت:
-حیف که حوصله نداری، وگرنه می‌خواستم بگم، چیزی که می‌خواستی شد.
او که سخنِ میثاق را شنید، صاف نشست و سرش را قدری پایین گرفت و گفت:
-مرگ صحرا؟ بگو تو بمیری راست میگی؟
میثاق که تغییر لحن صحرا در عرض لحظه‌ای باعث پر رنگ شدن لبخندش شده بود، دوباره نگاهش را سمت او کشاند و گفت:
-بگو مرگِ بد خواهای صحرا.
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
-پاشو بیا تو ماشین، تا بگم.
صحرا سر پا شد و نگاهش را جست و جو گر به دنبال او کشاند که میثاق، بوقی زد و او را که متوجه خودش که درون ماشین مشکی رنگ نشسته بود کرد، موبایل را پایین آورد و تماس را قطع کرد.چند ثانیه بعد، صحرا، دست در جیب، اندک فاصله‌ای که بین پیاده رو و خیابان بود را با پرشی کوتاه طی کرد و سپس با قدمی بلند، کنار ماشین ایستاد. دستش را سمت دستگیره برد و در را که باز کرد و کنار میثاق، روی صندلی شاگرد نشست، سمت او چرخید. پای راستش را روی صندلی خم کرد و با چشمانی براق، بابت شنیدن حرف او، نگاهش را قفل چشمان مشکی رنگ او کرد و گفت:
-خب؟
میثاق، روی صندلی سمت او چرخید و قفل شده در قهوه‌ای چشمان او که مشتاق شنیدن بودند، دستش را پشت صندلی که صحرا نشسته بود انداخت و گفت:
-یعنی اگه نمی‌گفتم چیکارت دارم یه خبر ازم نمی‌گرفتی؟
صحرا، چشمانش را درون کاسه چرخاند و نوچی کرد و زیر لب، گفت:
-تو فکر کن نه، میگی یا پاشم برم؟
میثاق تک خنده‌ای کرد و صاف و به رو به رو که نشست، چشم دوخته به خیابان نسبتا شلوغ، گفت:
-فکر میکنم دلت تنگ شده ولی روت نمیشه بگی.
صحرا، بی طاقت بابت شنیدن و کلافه از اویی که انگار قصد نداشت حرف بزند، اخمی کرد و دستش را سمت دستگیره برد. حینی که می‌خواست در را باز کند، با لحنی آغشته به حرص گفت:
-نگو، لال بمیری ایشاالله.
پیش از اینکه در را باز کرده و پیاده شود، میثاق، خیره به نیم رخ او با گونه‌هایی که به لطف گرمای هوا، قدری سرخ شده بودند، گفت:
-خیلی خب، قهر نکن، میگم.
صدایش که به گوش صحرا رسید و از ادامه دادن باز کردن در منصرفش کرد، صحرا چون قبل صاف نشست و دستش را سمت جیب مانتواش برد و بسته‌ی سیگار را برداشت. بسته را مقابل چشمانش گرفت و پلاستیک دورش را که باز کرد و با حرکتی کوتاه پلاستیک را از پنجره بیرون انداخت، شانه‌ی راستش را به پشتی صندلی تکیه داد.سیگاری برداشت و بسته را با اندکی جا به جا شدن دوباره سر جایش، درون جیبش گذاشت. دستش که فندکی که باید همانجا درون جیبش ‌می‌بود، لمس نکرد، سیگار را که لای دو انگشت اشاره و میانی‌اش حبس بود سمت لب‌های بدون رژش برد. سیگار که لای لب‌هایش نشست، صورتش را سمت میثاق که با اخمی به پیشانی، مسکوت، حرکات او را دنبال می‌کرد چرخاند و با صدایی که قدری بابت بودن سیگار لای لب‌هایش بم شده بود، گفت:
-فندک داری؟
میثاق با همان اخمی که به چهره داشت، سمت او خم شد و سیگار را با نوک دو انگشت شصت و اشاره‌اش گرفت. گرمای انگشتانش که به اندازه‌ی ثانیه‌ای، روی گرمای لب‌های او نشست، با حرص و به سرعت سیگار را از لب‌های او فاصله داد.سیگار را میان دستش مچاله کرد و بی آنکه چشم از صحرا که بی هیچ واکنشی در برابر حرکت او که برایش عادی شده بود نگاهش می‌کرد بگیرد، سیگار مچاله شده را از شیشه‌ای که پایین بود به بیرون پرت کرد. با اندکی حرص که حاصل کاری بود که صحرا کرده بود، نگاه روی چشمان او قفل کرد و گفت:
-می‌دونی از سیگار کشیدن بدم میاد و بازم ازم فندک می‌خوای؟
صحرا دست به سینه شد و چرخیده به رو به رو و چشم دوخته به خیابان، شانه‌ای بی خیال بالا انداخت و با قوسی رو به بالا روی لب‌هایش، جواب داد:
-این به او در.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    تا جایی که خوندم که عاللیی بوده و عاشق صحرا شدم😂

    ۱۲ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    حق میدم بهت😁😂

    ۱۰ ساعت پیش
  • زهرا

    0

    شروع جالبی داشت و تا اینجا که خوبب بودد😃

    ۱۷ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    امیدوارم دوستش داشته باشی

    ۱۲ ساعت پیش
  • آتانازدلارام

    0

    بابا این صحرا خیلی باحاله

    ۳ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دختر منه دیگه😁

    ۲ هفته پیش
  • Mehralen

    1

    واقعا انتظار چنین شروعی نداشتم کلا تمام تصوراتی که نسبت به فضای داستان داشتم عوض شد😂😂دست نویسنده گل درد نکنه😂🥹❤️

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عه مگه تصوراتت چه‌طوری بودن😂🤔

    ۳ ماه پیش
  • برفین

    2

    خداروشکر یک رمان جنایی پیدا شد که شخصیت مرد مغرور نیست

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نه بچم مغرور نیست اصلا

    ۳ ماه پیش
  • مهسا

    0

    صحرا شخصیت اصلی دختره؟

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره از کاراکترای اصلیه رمانه

    ۴ ماه پیش
  • مهسا

    0

    صحرا قراره تا اخر رمان همیجور *** وار با شلوار شیش جیب باشه؟😂

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره کاراکترش همین طوریه کلا😂

    ۴ ماه پیش
  • 000

    1

    چرا برعکس شد معمولا دخترا سر سیگار کشیدن عصبی میشن چرا پرنسس میثاق عصبی شد وا

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دلیل داره، تو پارتای آینده میفهمی چرا از سیگار بدش میاد

    ۴ ماه پیش
  • Yas

    1

    ای جااااانممممممم..

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    🥺🥺

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف

    0

    قلمت پایدار باشه خوش قلم👏🏻

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    همچین عزیزم🥰

    ۶ ماه پیش
  • Sare

    1

    آخجوننننن کراش جدیددددد🤩🤣

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۶ ماه پیش
  • Sare

    2

    صحرا (من لاتماااااا من لاتممممممم)🤣🤣🤣🤣😂😂😂

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    به خدا😂

    ۶ ماه پیش
  • مقتول معصومه هستم

    0

    از استوریا توقع داشتم این میثاقه یه شخصیت مغرور عوضی داشته باشههههه😭💔 این چرا از اول رمان هستتتت

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نه بابا پسرم اصلا اینطوریا نیست😂😂راستی امیدوارم رمان رو دوست‌ داشته باشی🥺

    ۷ ماه پیش
  • فاطی

    0

    شاید میثاق ها در دنیا کم باشن ولی هیچ گربه ای محض رضای خدا گربه نمیگیره..بریم تو کار میثاقمون ببینیم چی تو چنته داره..رو کن گوگولی

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    فقط اون گوگولی که بهش گفتی😂😂

    ۷ ماه پیش
  • الناز

    0

    اتفاقا منم میخواستم بگم البته نظر من سوسولی بود نه گوگولی شاید بچمون قیافش غلط اندازه😂

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بچه ام کجاش سوسوله آخه😂😂😂امیدوارم رمان رو دوست داشته باشی

    ۷ ماه پیش
  • ...

    0

    محشره خسته نباشی قلمت پایدار🤍

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۷ ماه پیش
کپی شد!