پارت دوم :

او که تازه متوجه فردی که کنارش ایستاده بود شده بود، به سختی، قدری سرش را بلند کرد و نگاهش که به نزدیکی شانه‌های او رسید، بی آنکه بتواند، ردی از چهره‌ی او را ببیند، به صدای او گوش سپرد.
-اول پول.
حالش را می‌دید و باز هم طلب پول داشت؟ بی رحم بود، گویی حتی ذره‌ای رحم نداشت که بی توجه به حال زار او، حرف پول را پیش می‌کشید.
مرد که برایش سخت بود حتی کلمه‌ای سخن بگوید، به سختی فاصله‌ای کوتاه به لب‌هایش داد و آرام و با صدایی گرفته، بریده‌بریده گفت:
-همون...همون جا...جای همیشگیه.
بالا نگه داشتن گردنش که برایش سخت شد، سرش را پایین انداخت تا اویی که کنارش ایستاده بود، بی آنکه پایش را عقب بکشد، روی زانو، خم شده و حینی که آدامس را باد می‌کرد، گفت:
-خودتو مرده فرض کن اگه برم و ببینم خبری از پول نیست، نفله.
با کف دست، ضربه‌ای به شانه‌ی او زد و تن بی دفاع مرد که قدری عقب کشیده شد، صاف ایستاد و پایش را از روی بسته برداشت. آدامسش را که ترکاند، خودش را عقب کشید و پوزخندی زده، لحظه‌ای نگاهش را به اویی که عاجز، دستش را سمت بسته می‌کشاند، دوخت و سپس قدم‌هایش را سمت محلی که باید، کشاند. چند متر آن طرف‌تر، کنار تیر چراغ سبز رنگی که وسط چمن‌ها قرار داشت و چند سانت بالاتر از نقطه‌ی اتصالش به زمین، به اندازه‌ی مستطیلی کوچک باز بود، ایستاد و نگاهش را دور تا دور چرخاند. از نبودن فردی در آن نزدیکی که مطمئن شد، خم شد و دست راستش را جلو برد. بی آنکه چشم از کاویدن اطراف بگیرد، دستش که به اسکناس‌ها رسید، آن‌ها را برداشت و سر پا شد. دستش را سمت جیب مانتوی مشکی رنگ و کوتاهش برد و اسکناس‌های مچاله شده را درون جیبش مخفی کرد و دمی بعد، به سرعت از آنجا دور شد. به انتهای چمن‌ها که رسید، کنار نیمکت فلزی و سفید رنگ ایستاد. دستش را سمت جیبش برد و اسکناس‌ها را بیرون کشید و چینی ریز به پیشانیش داد. چشم دوخته به پول‌هایی که گویی قدری بابت عرق دست صاحب‌شان نم شده بودند، صورتش را در هم کرد و زیر لب گفت:
-یکم بیشتر نگه شون می‌داشت آب می‌شدن.
با نوک انگشتانش پول‌ها را شمرد و در آخر که ده هزار تومن کم آمد، ابروان مرتبش را سمت یکدیگر کشید و حینی که پول‌ها را دوباره درون جیبش می‌گذاشت، سرش را به راست چرخاند و خیره به جای خالی اویی که رفته بود تا در جایی خلوت، به بهتر شدن خودش برسد، با لحنی عصبی گفت:
-دفعه بعد از خماری بمیری هم، یه گرم کف دستت نمی‌ذارم تا بفهمی دنیا دست کیه.
نگاه از آن نقطه گرفت و قدم‌هایش را سمت نیمکت کشید.همین که نشست و پای راستش را روی پای دیگرش انداخت، لرزش موبایلش را درون جیب شلوار شش جیب و سبز رنگش حس کرد. چینی به پیشانیش انداخت و قدری خم شد و دستش را سمت پایین‌ترین جیبش برد و موبایل را برداشت. چشم دوخته به نامی که روی صفحه‌ی کوچک و سیاه سفید موبایل قدیمی‌اش حک شده بود، انگشتش را روی دکمه‌ای که نقش تلفن را کم رنگ شده به خود داشت، فشرد و موبایل را کنار گوشش گرفت.
آدامس را داخل دهانش سمت لپش برد و گفت:
-فرمایش؟
مرد که پشت فرمان نشسته و از شیشه، خیره‌ی او بود، حینی که انگشتانش را دور پوشش چرمی و مشکی رنگ فرمان حلقه می‌کرد، گفت:
-علیک سلام، منم خوبم شما چه طوری؟
او که هیچ حوصله‌ی مزه پرانی‌های مرد را نداشت، بی حوصله، تقریبا روی نیمکت ولو شد و گفت:
-تو یکی دیگه یه امروز رو رو مخ نباش که حوصله تو ندارم و اعصابم عجیب قاراشمیشه.
لحن بی حوصله‌ی او که باعث نشستن لبخندی روی لب‌های باریک مرد شد،مرد بی آنکه چشم از او بردارد، موبایل را از یک دست به دست دیگرش داد گفت:
-باز کدوم خماری ازت مواد کش رفته که بی اعصاب شدی و پاچه‌ی ما رو میگیری؟
بی آنکه منتظر جوابی از او باشد، ادامه داد:
-برات یه خبر دارم که مطمئنم بشنویش حالت از این رو به اون رو میشه.
زن بی آنکه تغییری در حالت نشستنش که باعث کشید شدن نگاه زنی میانسال به سمت خودش و نشستن اخمی روی پیشانی چین دارش شده بود دهد، خیره به آن زن، دستش را به نشانه‌ی" چیه" تکان داد و رو گرفته از او، چون قبل، بی حوصله گفت:
-ببین میثاق، امروز از اون روزاست که بد قاطیم، تا یکیم خط خطی نکنم آروم نمیشم، بنال ببینم چی می‌خوای تُف کنی.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Biti

    1

    خبب تازه اومدم و بگم از شخصیت دخترمون خوشم اومده و اینکهه ساقی دختره باعث شده یه لحضه هم خنده از رو لبم پاک نشه🎀🤣🤣🥹

    ۱۲ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خیلی خوش اومدی🥺حالا صبر کن صحرا بیشترم آتیش میسوزونه

    ۱۱ ساعت پیش
  • آتانازدلارام

    0

    بانام ویاد وخدا شروع کردم به خوندن رمان وهمین اول سوپرایز شدم ساقی دختره😂😂عالیه عالی

    ۳ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خیلی خوش اومدی عزیز دلم خوشحالم اینجا می‌بینمت🥺امیدوارم رمانو دوست بداری

    ۳ هفته پیش
  • Mehralen

    2

    واقعا انتظارشو نداشتم ساقی دختر باشه😂حتی انتظار نداشتم میثاق به این سرعت وارد داستان بشه اونم این شکلی!!!

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بله دختره😌دیگه ما یهویی وارد داستان میشیم😂

    ۳ ماه پیش
  • ۰۰۰

    1

    وای حس میکنم صحرا خیلی دختر داش مشتیه باهاش حال میکنم

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دقیقا همینطوریه😂حالا جلوتر کامل باهاش آشنا میشی

    ۴ ماه پیش
  • shadi

    2

    باحاله که ساقیه دختره😁😂

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    با این ساقی خانم داستان‌ها داریم ما😂

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف

    0

    ساقیه که اصلا فکرشم نمیکردم🫠

    ۶ ماه پیش
  • الناز

    1

    ببخشید دیبا جون شما دیبا کاف نویسنده هستین که رماناتونم اینجاس؟؟؟

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف

    0

    بله عزیزم نویسنده رمان چند قدم فاصله که داره پارت گذاری میشه

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره دخترم ساقیه😂

    ۶ ماه پیش
  • Sare

    0

    یہ چیزی الان این صحرا خانم ساقیہ ۔؟؟؟ولی اصلا بھش نمیادا🤔🤔

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره دخترم ساقیه، عه چرا بهش نیاد😂برو جلوتر بیشتر باهاش آشنا میشی می‌بینی ساقی بودن چقدر بهش میاد😂

    ۶ ماه پیش
  • آبی:)

    0

    خوشم اومد قلمتون پایدار🎀

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم🥺

    ۷ ماه پیش
  • (:آبی

    0

    خیلی جزئیات نویسی داره از داستان اصلی جا میمونم😭

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم پارتای اول یه کوچولو توصیفات داره مخصوصا پارت اول که بتونین با فضای رمان آشنا بشین🥰

    ۷ ماه پیش
  • الناز

    1

    بهش میاد ساقی باشه قیافه خبیثی داره من منتظرم هر لحظه از تو عکس بگه یوهاهاهاها😂😂😂😂😂

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    وای بگردم برا دخترم😂😂😂

    ۷ ماه پیش
  • فاطی

    0

    چه سخت است زن باشی ولی مردانه باشی..خسته ام کاش من هم عادی بودم،عادی بودن و زندگی کردن نعمتی است که آدمهایی که دارن قدر ندارن..و من در دنیای به این بزرگی باید بجنگم برای بودن و ماندن

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره سخته

    ۷ ماه پیش
  • ...

    0

    خب پس اینجوریاس 😂 خط خطیش باحال بود ببینیم چی میشه ، خسته نباشی قلمت پایدار🤍.

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره😂

    ۷ ماه پیش
  • نسیم

    0

    😐😐😐😐انتظار اینو دیگه نداشتم اخه یه خانم! اونم ساقی!!!😳😳😳😳؛ سابقه خط خطیم که داره😂😂

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره بابا دخترم آخرِ خلافه😂😂جلوتر با بقیه ی اخلاقای قشنگشم آشنا میشی تازه😂

    ۸ ماه پیش
  • Elina

    1

    دختره چقدر خشن عصبی😂

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دخترم اعصاب نداره😂

    ۸ ماه پیش
  • N.a

    0

    ورود پر شکوه میثاق و داریم 😅

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    میثاق وارد میشود😁

    ۹ ماه پیش
کپی شد!