پارت دوازده :

صحرا که تمام تنش را آماده‌ی گریز کرده بود، حینی که حرکت دست او را دید، بی آنکه لحظه‌ای را از دست دهد، به سرعت دو قدم رو به عقب برداشت و سپس تمام تنش را به عقب چرخاند.
تمام توانش را در پاهایش جمع کرده بود و چنان پر سرعت می‌دوید که هر لحظه فاصله‌اش از مردی که بی هیچ قصدی برای از دست دادن او، پشت سرش می‌آمد قدری بیشتر می‌شد و این برای صحرا که بسته‌ای دردسر ساز همراه داشت بهترین اتفاق مم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    آوو عجب ازمونی فقط اون مرده واقعا واقعا پلیس بود یا یکی از طرف همون بانده که خودشو جای پلیس زده بود تا صحرا را امتحان کنه؟

    ۱۳ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پارتای بعدی میفهمی

    ۱۲ ساعت پیش
  • آتانازدلارام

    0

    چه امتحانی بیچاره مرد

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بلاخره اول باید خودشو ثابت کنه😁

    ۲ هفته پیش
  • Yas

    2

    ایده ی خیلی خوبی بود آزمونش..😉

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    چه امتحانیم ازش گرفتن ولی، بچه‌ام مرد از خستگی😂

    ۶ ماه پیش
  • Sare

    2

    بچم صحرا ھلاک شد 😡😡😡این چ ازمونی بود

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دیگه بلاخره باید امتحانشو پس میداد

    ۶ ماه پیش
  • فاطی

    0

    خیلی دوست دارم بدونم میثاق از پاشا چه ضربه ای خورده..صدردصد تو پارت های بعدی میفهمیم..میثاق خودش این کار و انتخاب کرده یا مجبور شده

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره کم‌کم میفهمیم پاشا چیکار کرده و میثاق چرا رسیده به همچین جایی

    ۷ ماه پیش
  • فاطی

    0

    این ثابت کردن شاید اولش رضایت برات بشه..امیدوارم آخرش دردسر نشه براش..

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خواسته خودش بود بره بین اونا

    ۷ ماه پیش
  • ...

    0

    باریکلا صحرا ، خسته نباشی قلمت پایدار🤍

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دختر منه دیگه😌 مرسی عزیزم

    ۷ ماه پیش
  • فاطی

    0

    این ایده برای ثابت کردنش که باید از دست پلیس فرار کنه خیلی خوب بود👌🏻

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ذوق کردم خب🥺🥺 مرسی ازت

    ۷ ماه پیش
  • نسیم

    0

    ای خدا بگم اون مرده کروات مشکی رو چیکار کنه( همون رئیس میثاق) که دخترمو به نفس نفس انداخت😒😒

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بلاخره صحرا اول باید خودشو ثابت میکرد

    ۷ ماه پیش
  • نسیم

    0

    اخه اینجوری؟؟؟؟! بعد حالا میثیم نگرانش میشه😐😑😐😑

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    میثاق میدونه صحرا زرنگ‌تر از این حرفاست که طوریش بشه😁

    ۷ ماه پیش
  • ...

    0

    آفرین دختر دمت جیز😜 مرسی که رویِ طرفو کم کردی.

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بلاخره صحراست😌

    ۷ ماه پیش
  • Elina

    0

    وااا یعنی همه اینا برای امتحان کردن صحرا بود؟!. بیچاره چه بدبختی خودش از دست پلیس نجات داد ولی خیلی باهوش هست چطور خودش نجات داد😂

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره میخواستن ببینن اصلا می‌تونه از خودش مراقبت کنه یا نه، بلاخره صحراست دیگه، نباید دست کمش گرفت😌😂

    ۸ ماه پیش
  • ثریا

    1

    💕💕💕

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۹ ماه پیش
  • محرابی

    2

    عجب هیجانی داشت بنده خدارو چه جوری امتحان کردن اگرگیرمیفتاد کارش تموم بود بخت باهاش یاربود

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آخ‌آخ اگه گیر میفتاد که دردسر میشد براش

    ۹ ماه پیش
  • ابی

    1

    یه سوال ذهنمو درگیر کرد.....اون پسری که صحرا بازوشو گرفت تا بتونه رد شه شخص خاصیه؟

    ۱۰ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نه یه رهگذر بود فقط

    ۱۰ ماه پیش
  • راز

    1

    عالی بودبانو خسته نباشید

    ۱۰ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم🥰

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!