لیست کلیه پارتهای رمان آفند درد : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 244
-
رمان آفند درد - پارت 81
*** مقابل کمد ایستاده و مابین پیراهنهای اتو کشیده که هر کدام مرتب از جا لباسی آویزان شده بودند،دنبال پیراهن خاکستری رنگش میگشت. چندین بار تمام لباسهایش را زیر و رو کرد ولی پیراهن مد نظرش نبود که نبود. گویی آب شده و زیر زمین رفته باشد. به یاد داشت روز قبل، پیراهن را روی تخت انداخت و سپس رفت تا...
بروزرسانی در : ۳۷۲ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 82
سودا که چون او غرق چشمان براق پیش رویش بود و نمیدانست محمد جای تماشای او، غرق چهرهی دختر دیگری شده که ذهنش مقابل چشمانش کشیده، بی تاب بابت تعلل او، در نهایت قوانینش را خط زد و با حرکتی آرام و قلبی که خواهان این هم آغوشی بود، روی پنجههایش ایستاد و دستانش را دور گردن محمد حلقه کرد و پیشانیش را ...
بروزرسانی در : ۳۷۲ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 83
همتا که رفتن او را دید، نفسی کشیده، همزمان با مرتب کردن مقنعهاش راه اتاقش را در پیش گرفت.تمام آن مدتی که از استخدام شدنش میگذشت، همواره مجذوب اقتدار و جدیت خشایار بود. این مرد با آن جدیتی که گویی از همان ابتدای تولد با خودش داشت، همیشه باعث دستپاچگی همتا میشد ولی نمیدانست خودش چه طور باعث فرو...
بروزرسانی در : ۳۷۱ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 84
دیدن چهرهی گرفتهاش که باعث بزرگتر شدن بغضش شد، شیشهی ادکلن را محکم میان دستش فشرده، با قلبی سنگین شده و سینهای که از شدت اشک ریختنهای متوالی و بدون لحظهای توقفش میسوخت، قدمی دیگر عقب رفت و لحظهای بعد، همزمان با فشردن بیشتر شیشه درون دستش، آن را با تمام توان به آینهی پیش رویش کوبید. هم آ...
بروزرسانی در : ۳۷۱ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 85
خشایار که بلند شد و سمت در رفت، رضا که با لرزی افتاده به جانش، درست کنار ورودی پاساژ بزرگ فرش فروشی ایستاده بود و انتظار برگشت داریوش را میکشید،با حلقه کردن دستانش دور بدنش، خودش را به آغوش کشید و سرش را به دیوار پشت سرش تکیه داد. از ساعتی قبل که این دردِ عذاب وار به جانش افتاده بود، داریوش به ق...
بروزرسانی در : ۳۷۰ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 86
بی آنکه سرش را بلند کند، چرخ ریزی به گردنش داد و نگاهش را قفلِ جعبهی روی میز کرد.لحظهی بعد، سر برآورد و جعبه را برداشت. جعبه را گشود و خیرهی نگینهای براقی شد که دور تا دور صفحهی ساعت را پوشانده بودند.این ساعت با آن ظاهری که داشت از صد فرسنگی هم، گران قیمت بودنش را فریاد میزد.یعنی خشایار باب...
بروزرسانی در : ۳۷۰ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 87
صدای آرام و ضعف دارش که خفت، تردیدی که هنوز محمد در حلقه کردن دستانش دور کمر او داشت باعث شد تا علارغم آرامشی که حبسش شده بود، ندایی در انتهاییترین بخش قلبش به صدا در بیاید و چون چندین بار قبلی، ته قلبش را چون زلزلهای ویرانگر بلرزاند. "اگه هنوز خودشم اسیر همون خاصیت عشق باشه چی؟ اگه هنوزم دلش ...
بروزرسانی در : ۳۶۸ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 88
محمد که قصد نداشت بیشتر از آن اصرار کند، باشهای گفته، خداحافظی کوتاهی با سودا کرد و بدون اینکه او را تا دم در همراهی کند، قدمهایش را سمت اتاقش کشاند و همراهی سودا را به مریم سپرد. مریم ناراضی از برخورد محمد، هم پای سودا تا در رفت و پس از خداحافظی و بدرقه کردن او، برگشت. گیج از رفتارهای محمد که ...
بروزرسانی در : ۳۶۸ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 89
موبایل به دست، سمت آشپزخانه چرخید و همان حین واژهی جانم را ادا کرد که رضا، آن سوی خط، تکیهی شانهاش از دیوار را برداشت و گفت: - خسته نباشی بابا. همتا که وارد آشپزخانه شد، سمت سینک حرکت کرده، لیوان تمیزی را برداشت و حینی که سمت یخچال میچرخید لبخندی زد و گفت: -شمام خسته نباشی. موبایل را با ش...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 90
قدمی بعدش را از کنار همتا برداشت و حینی که قصد داشت با برداشتن قدم بعدی درست پشت سر اویی که از زور استرس و نگرانی پرونده را محکم میان دستش فشار میداد متوقف شود، پوزخندی زد و گفت: -زدنِ مخ یه مردی به سن بابای من که از قضا رئیس یه شرکت هم هست کار سختیه یا آسونه؟ پشت سر او متوقف شده، سرش را قدری ب...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 91
آن سو، همتای تازه از شرکت خارج شده، شکست خورده در میدان نبردش با بغضی که کنایهها و تهمتهای ناروای پرت شده به سمتش باعثش شده بود، دست برده زیر نگاهش که نم شده بود، به آرامی اشک تازه پناهنده شده به صورتش را پاک کرد و همزمان با عبورش از کنار مردی جوان، بینیاش را بالا کشید. تحملِ آن جملات شنیده شد...
بروزرسانی در : ۳۶۶ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 92
لحنش که زنجیری شد و قدمهای روی به جلوی پسرش را سر جایشان متوقف کرد، بهزاد سمت اویی که همانطور دست به کمر، قدمی رو به جلو برمیداشت چرخید. خشایار چشمانش را قدری ریز کرد و گفت: -تا وقتی حرفم باهات تموم نشده جایی نمیری! دستانش را درون جیبهایش مخفی کرده،نوک کفشش را روی پارکت زیر پایش کوبید و ا...
بروزرسانی در : ۳۶۵ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 93
صاف نشسته، خم شد و موبایل را برداشت. صفحه را که روشن کرد و دوباره نام موحد را دید، بدون اینکه رمز را زده و وارد پیام او شود، نوشته را از روی اعلان پیام خواند. "میدونم از دست بهزاد ناراحتی ولی لطفا جواب بده" جملهی او را که زیر لب زمزمه کرد، پیش از اینکه موبایل را سر جای قبلش قرار دهد، درون دست...
بروزرسانی در : ۳۶۵ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 94
خواستهاش که هیجانی شد و قلب بی دفاع همتا را برای لحظهای از حرکت وا داشت، خشایار، غرق شده در چشمان ترسیده و آغشته به اضطرابی قویتر از قبلِ او، آب دهانش را قورت داد و نفس عمیق اما بی صدایی کشید و همتا در چه حالی بود؟اویی که انتظار نداشت آنچه بهزاد میگفت واقعیت داشته باشد ولی گویی واقعی بود و ای...
بروزرسانی در : ۳۶۴ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 95
رضا، کلافه از اصرار بی دلیل داریوش، نگاهی به دست او که هنوز روی شانهاش بود انداخت و با حرکتی آرام، حینی که نگاهش را سمت چشمان براق و همیشه سرخِ او میچرخاند، دستش را پایین انداخت و با لحنی محکم و قاطع، طوری که داریوش اصرار بی خود و بی جایش را رها کند، گفت: -گفتم که نه! درسته وضع مالیم خوب نیست،...
بروزرسانی در : ۳۶۴ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 96
موبایل را درون جیبش مخفی کرده، چینی به پیشانیش انداخت و حینی که سمت کامیون میرفت، با لحنی دستوری گفت: -یالا، زودتر تمومش کنین. کنار کامیون که متوقف شد، سر چرخانده، نگاهی کوتاه به پسر جوانی که تکیه سپرده به دیوار، مشغول موبایلش بود انداخت و دست برده سمت جیب شلوارش، پاکت سفید رنگی را برداشت.همان...
بروزرسانی در : ۳۶۳ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 97
حکم اخراجشان که با تن صدای سلیم شنیده شد، رضا، بی خبر از آنچه شده بود، حینی که رفتن داریوش را بیش از اندازه دید، به سختی سر پا شد و با قدومی که لرزیدن زانوانش باعث شل شدنشان شده بود، به هر جان کندنی بود فاصله ی کوتاهش تا در را طی کرد. دست راستش را بندِ چهارچوب کرد و حینی که توان ثابت نگه داشتن...
بروزرسانی در : ۳۶۱ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 98
خشایار، آن سوی شهر، با دیدن قامت آشنای همتا و دستانِ پر از کیسههای خرید او، فرمان را سمت پیاده رو کج کرده، دمی بعد با سرعتی پایین که هم پای همتا جلو میرفت، بوق کوتاهی برای او زد و همین که توجه او را به خودش جلب کرد، متوقف شد. در را که گشود و پیاده شد، بدون بستن درِ ماشین، چشم دوخته به اویی که ...
بروزرسانی در : ۳۶۱ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 99
رسیده مقابل در، خم شد و خریدهایش را کنار پایش روی زمین گذاشت و کلید را از جیب مانتوی فرم شرکت خارج کرد. در را که باز کرد و همراه خریدها داخل شد، خسته از روز کاری که بیشتر از فشار کاری، فشار رو در رو شدن با خشایار را تحمل کرده بود، فاصلهاش تا اپن را طی کرده، کیسهها را روی اپن گذاشت و سپس روی مبل...
بروزرسانی در : ۳۶۰ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 100
تکیه سپرده به میز، کف دست چپش را به با کمی فاصله از بدنش، به میز فشرده بود و با ابروانی گره خورده و اخمی غلیظ روی چهرهاش، موبایلی که در دست داشت محکم میان انگشتانش فشرد و غضب آلود با تن صدایی بی نهایت بلند داد زد: -پس تو اونجا چه غلطی میکردی؟ هان؟ مردی که پشت خط مخاطبش بود، با شنیدن صدای بلند...
بروزرسانی در : ۳۵۹ روز پیش
