لیست کلیه پارتهای رمان آفند درد : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 244
-
رمان آفند درد - پارت 21
روشنایی روز به تاریکی شب و تاریکی شب به روشنایی روزی دیگر پیوند خورد، روزی که اگر به خواست همتا بود، هیچ دوست نداشت سربرآوردن خورشیدش را. وسط جهنمی داغ نشسته بود و اشک میریخت.جهنمی که تنها برای همتا قابل لمس بود. اطرافش تا چشم کار میکرد سیاهی بود و سیاهی و این تاریکی قلب کوچک و آزردهاش را بیش...
بروزرسانی در : ۴۲۶ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 22
رفت و برگشت نوازشوار دست محمد روی صورتش، بغض خفتهاش را بیدار کرد و بی طاقتتر از قبل شد.مچ دست او را گرفت و دلگیر و با حالی زار، خیرهی نگاهش شد و با مظلومانهترین حالت ممکن گفت: -میشه بیام بغلت؟ و محمد بود که جواب میداد. -برای بغل کردن من اجازه لازم نیست. اصلا از کی تا حالا صاحب خونه اجازه...
بروزرسانی در : ۴۲۵ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 23
محمد سینی را روی پایش گذاشت و دمی بعد قاشقی پر از برنج و قورمه سبزی را مقابل دهان او گرفت. همتا که میلی به غذا نداشت، نگاهی به دست او انداخت و سپس بی حال، سرش را سمت مخالف چرخاند و آرام و خشدار گفت: -گشنهام نیست. "باید غذا بخوره، شده به زور چند لقمه بهش بده، اینطوری از پا میفته" صدای مریم...
بروزرسانی در : ۴۲۳ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 24
آخرین ظرف را هم که روی میز گذاشت، چرخیده سوی خروجی، قدمهایش را برای رسیدن به اتاق همتا برداشت. پلهها را دو تا یکی بالا رفت و رسیده به اتاق او، دست سمت دستگیره برد و در را گشود. لب فاصله داده از هم، همزمان با بلند کردن سرش، آمد حرفی بزند ولی با دیدن اویی که بیهوش روی زمین افتاده بود، انگشتانش از...
بروزرسانی در : ۴۲۲ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 25
لحظهای را برای تازه کردن نفسش از دم تیغ گذارند و پس از ثانیهای تعلل ادامه داد: -میخوام باغی که به نامم زدی رو بفروشم و پول طلبکارا رو بدم. گفتهاش شد اخمی و نشست روی پیشانی رضا و صدای اعتراضش بود که بلند شد: -نمیخواد به خاطر من آیندهات رو خراب کنی. من اون باغ رو زدم به نامت که بشه پشتوانه...
بروزرسانی در : ۴۲۱ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 26
صادق که رفتن مریم را تماشا میکرد، همین که او را با نگاه خیرهاش بدرقه کرد، سمت در گام برداشت. دستش که دستگیره نقرهای رنگ را لمس کرد و در گشوده شد، همتا که دست به دیوار کاشی کاری شده گرفته بود و خم شده و با دست دیگرش مشغول باز کردن بند کفشش بود، سر برآورد و لبخندی زد. کمر صاف کرده، حینی که کفش...
بروزرسانی در : ۴۲۱ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 27
سیاهی شب که با سپیدهی صبح در آمیخت و آفتاب روشنی بخش شهر شد، همتا بود که با پیچیدن صدایِ زنگ موبایل درون گوشش، آرام لای چشمان خواب آلودش را گشود و کورمال- کورمال دستش را سمت عسلی برد. پس از لمس گوشی، صفحهی روشن آن را مقابل چشمانش که هنوز غرق در طعم شیرین خواب بودند گرفت. عکس مریم را که دید، ...
بروزرسانی در : ۴۲۰ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 28
سر چرخاند و خطاب به پسری جوان که مشغول کار با موبایلش بود گفت: -دوتا چایی بیار پویا. پویا سر بلند کرده، باشهای گفت و همزمان با نشستن محمد و همتا سر پا شد و دمی بعد با دو قدم کوتاه سمت سماور نقرهای و روشن که روی میزی فلزی و کوچک قرار داشت حرکت کرد. محمودی که نشست، دستی به ته ریش سفید شده...
بروزرسانی در : ۴۱۹ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 29
محمد که حالا در کمد را گشوده و مشغول برانداز کردن آن بود، بی آنکه چشم از فضای کوچک و مرتب کمد بگیرد گفت: -الان میرم. سر راهم به مامان خبر میدم رسیدیم. همتا هومی گفته، دوباره روی کمر دراز کشید و چشم بست. صدای بسته شدن در که آمد و رفتن محمد را گوشزد کرد، چند ثانیه بعد چشم باز کرد و صاف نشست. کف...
بروزرسانی در : ۴۱۸ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 30
و همتا که آرهای بر زبان راند و همزمان با تک کلمهیِ او، کیلومترها آنطرفتر، رضا که خیرهی چهرهی خندان رعنا بود، دستش را روی صورتش کشید و اشکش را پاک کرد. چشم دوخته بود به عکسی که تنها همدم تنهاییهایش شده بود و ذهنش پرسه میزد در خاطرات گذشته. شمار روزها از دستش در رفته بود و نمیدانست چندمین ر...
بروزرسانی در : ۴۱۶ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 31
برای رسیدنش به مقصد کافی بود یک ساعت طی شود، یک ساعتی که با گذرِ عقربه ها از کنار هم، ثبت شد. ماشین را آن سوی در زندان و کنار جدولی پارک کرده، پیاده شد و دست به سینه تکیهاش را به در ماشین داد.خیره به در سبز رنگی که هر لحظه انتظار باز شدنش را میکشید، نگاهی به ساعت موبایلش انداخت و دوباره به در...
بروزرسانی در : ۴۱۵ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 32
صادق مات و گیج از واکنش او، لبخندی از بابت تعجبش زد و دستانی که باز نگهداشته بود کنار بدنش رها کرد و گفت: -منظورتو نمیفهمم. رضا سر چرخاند و خیره به همتا که با قدمی فاصله از ورودی، چون صادق متعجب و مبهوت پدرش را مینگریست گفت: -قاتل مامانت تو خونهی من چیکار میکنه همتا؟ هان؟ هان آخر را ب...
بروزرسانی در : ۴۱۴ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 33
نگاهش که سُر خورد و به زخم دست او رسید، بی توجه به افکار درهم و مشوشش و هزاران علامت سوالی که به واسطهی رفتار پدرش در سرش شکل گرفته بود، عقب- عقب رفته، ثانیهای بعد کاملا چرخید و وارد آشپزخانه شد. کابینتی را گشوده، جعبهی سفید رنگ و پلاستیکی را برداشت و دمی بعد کنار رضا که حالا چهار زانو نشسته ب...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 34
دستمال را به آرامی روی ظرف تکاند و حینی که از نچسبیدن تکه شیشهای به آن مطمئن شد، دستمال را روی پارکتهایی که ردی از خون دست پدرش را به تن داشتند کشید. رفت و آمد آرام دستش روی قطرات خون، همزمان شد با پیچیدن پژواکوار صدای رضا درون سرش. همان صدایی که گفته بود حق ندارد بدون اجازه و خواست او لحظهای...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 35
همتا آرام گرفته در آغوش او، خودش را بیشتر مابین بازوان مردانهی پدرش مچاله کرده، سرش را کمی بلند کرد و خیره به چشمان او، گفت: -ببخشید که باعث ببخشید گفتنت شدم. هر چه هم که بود، هر چه هم که شده بود، آن دو هنوز پدر و دختر بودند. پدری که جانش برای همتا در میرفت و دختری که برای رضا همدم و مونس ت...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 36
دلگیر بود، شبی که گویی قصد نداشت با ظلمت وداع کرده و به استقبال روشنایی روز برود. ثانیهها خسیس شده و آرامتر از هر وقتی قدم برمیداشتند. خانهی رضا فرهمند شبی را سپری میکرد که اهالی کم جمعیتش با بیخوابی دست و پنجه نرم میکردند. همتا روی تخت به پهلو دراز کشیده و نور ماه را بغل کرده بود. هر چه ...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 37
شکل گرفتن طرح قامت رضا روی چشمان همتا کافی بود تا لرزی بی سابقه سانت به سانت وجودش را در بر بگیرد. رضا که کامل داخل شد، بدنش را کمی سمت در کج کرده، همین که در را با حرکتی کوتاه بست، حینی که دسته کلید را درون جیب شلوار مشکی رنگش مخفی میکرد، سر برآورد و نگاهش با نگاههای خیرهی هر دو تلاقی یافت. چ...
بروزرسانی در : ۴۰۹ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 38
هر دو که وسط سالن متوقف شدند و البته همتا به واسطهی توقف پدرش بود که توانست بایستد، رضا که شنیدن صدای مشتهای مداوم محمد مته شده و روی اعصابش خط میکشید، زیر لب لعنتی محکمی نثار او کرده، حصار انگشتانش دور مچ ظریف همتا را گشود و همان طور که پشت به او ایستاده بود، موبایلش را از جیب شلوارش خارج کرد...
بروزرسانی در : ۴۰۸ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 39
نگاهش که ترسید و عقب نشینی کرد و بیخیال باریدن شد، همتا بر خلاف حال وحشت زدهی چشمانش و بیتوجه به گز- گز رد سیلی پر قدرت رضا، بی هیچ هراسی از مرد مقابلش، پوزخند صداداری زد و کنایهوار گفت: -آره بزن بابا، بزن تا بفهمم هنوزم سایه یه مرد بالای سرمه، بزن تا بفهمم از این به بعد قراره جای کشیدن دست...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 40
رضا که تکیهاش را به اپن داده و خیرهی جای خالی همتا و گوش سپرده به صدای هق- هق بلند شدهی او از اتاقش بود، صدای زنگ موبایلش را که شنید، سر چرخانده، نگاهی به صفحهی روشن گوشی که روی اپن بود انداخت. نام صادق را که حک شده روی صفحه دید، چینی به پیشانیش داد و تماس را متصل کرد. تکیه از اپن برداشت و ...
بروزرسانی در : ۴۰۶ روز پیش
