لیست کلیه پارتهای رمان آفند درد : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 244
-
رمان آفند درد - پارت 1
فصل اول: چرخش برشی از آینده قدم های آرامی که سعی داشت بی صدا باشند، روی کاشی های سفید و تمیز زیر پایش می کشاند.هر چند ثانیه یکبار به عقب برگشته و سالن خلوت و بدون مزاحم را از نظر می گذراند و سپس دوباره خیرهی مسیر پیش رویش که تنها چند قدم با مقصد اصلی فاصله داشت می شد. مضطرب بود و این را...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 2
زیر بارش تند بارانی که به یکباره شروع به باریدن کرده بود، سرعت پاهایش را بیشتر کرد و به خیابانی که منتهی به کافی شاپ مد نظرش می شد، چرخید. باران هر لحظه شدیدتر می شد و شلاقش را بیشتر از قبل روی تنِ خیس او حرکت میداد. شال سرخی که به سر داشت، تماما خیس شده و محکمتر از هر وقتی به موهایش چسبیده بود....
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 3
هرم نفسهای داغ بخاری که روی صورت یخ زدهی همتا دوید و گونههایش را تبدار کرد، قوس لبخندی پر رنگ روی لبهایش نقش بست. چشم بسته، به آرامی قفل دستانش را گشود و تکیهاش را به صندلی چرمی و مشکی رنگ پشت سرش داد. محمد که بخاری را درست سمت همتا تنظیم کرده بود، صاف نشست و خیره به نیمرخ او که هنوز حال...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 4
تن صدایش را پایین تر آورد و خطاب به صادق که آن سوی خط منتظر شنیدن جوابی از سوی او بود، گفت: -صادق میشه مثل آدم حرف بزنی بفهمم چی شده؟ صادق خیره به پنجرهی قدی اتاق، قدمی رو به عقب برداشت و مردد از گفتن حقیقتی که میدانست به حتم حالِ آشفتهی رضا را آشوبتر خواهد کرد، چنگی به موهای جو گندمیاش ...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 5
صدای برخورد مشت رضا که به گوش رعنا که حالا پلهها را با عجله و دو تا یکی بالا آمده بود رسید، گویی الکتریسته ای به جانش رسوخ کرده باشد، چون فنر سر جای خود پرید و دست لرزانش را بند قفسهی سینهای کرد که چون توپی بالا و پایین میشد. قلبش، همان عضوی که از کودکی سر ناسازگای با رعنا داشت، تیر کشید و...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 6
رعنا به سختی نفسی تازه کرده، دستش را روی شانهی او گذاشت و گفت: -یه چیزی بگو، میخوای سکتهام بدی؟ گفتهی آغشته به التماسش که تعلل را از کلامِ رضا به دور کرد، چنگی به موهایش زد و دستانش را پشت گردنش در هم قفل کرد. بیآنکه نگاهی به رعنا که چون بیدی میلرزید بیندازد، آب دهانش را قورت داد و پس ...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 7
نگران و دلواپس از حال همسرش، با صدایی نسبتا بلند که سعی داشت به گوش او برسد گفت: -رعنا؟ صدامو میشنوی؟ علارغم اینکه صدای رضا به رعنا میرسید، ولی توان نداشت زبان بجنباند یا سری تکان دهد، درد قلبش به حدی بود که توان را از جان زبانش بگیرد. چشمانش را دردمند روی یکدیگر فشرد و به سختی و به هر جا...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 8
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: -مجبور بودم هر روز عذر یکی از کارگرام رو بخوام چون از پس حقوق شون برنمیاومدم، حاضر بودن حتی چند ماه بدون حقوق کار کنن ولی اخراج نشن ولی من حتی نمیدونستم این بختکی که به جون کارم افتاده کی ولم میکنه چه برسه به اینکه بخوام بقیه رو به امید بهتر شدن اوضاع کنار خودم ن...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 9
همین که پشت فرمان جای گرفت، پیش از روشن کردن ماشین، سر چرخاند و خیرهی باکس قرمز و به شکل قلب روی صندلی شاگرد ماند. ذهنش از همان لحظه که همراه باکس از مغازه خارج شد تا همان دم، درگیر سخنانی بود که حین خرید کادوی همتا شنیده بود. برای هزارمین بار صدای پسر جوانی که همراه دوست خود وارد مغازه شده ب...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 10
نیم نگاهی به باکسی که چون قبل برایش ناب و زیبا به نظر نمیرسید انداخت و آشفته از افکار مشوشی که گویی قصد نداشتند رهایش کنند کف دستانش را روی صورت ته ریشدارش کشید. حساسیت بیش از اندازهاش تنها به واسطهی علاقهی بی حد و مرزش به همتا بود وگرنه چون قبل بیاعتنا از آنچه شنیده بود کار خودش را پی م...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 11
حینی که کنار مادرش رسید، دست راستش را به پشتی صندلی چوبی و قهوهای رنگ تکیه داده و دست دیگرش را به قصد هوشیاری روی بازوی او گذاشت. -مامان؟ رعنا که گویی به تازگی متوجه حضور همتا شده بود، صدای او را که از نزدیکترین حالت ممکن شنید، سر جایش تکان محسوسی خورد و سپس حینی که سعی داشت چهرهای کاملا ع...
بروزرسانی در : ۴۳۶ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 12
دستانش را که روی میز در هم قفل کرد، محمد آرنج تکیه داده به میز، سمت او خم شد و پس از ضربهای با نوک انگشت اشارهاش که مقصدش بینیِ استخوانیِ همتا بود، آرام، طرهای از موهای او را که از شال بیرون جسته و با حرکتِ آرامِ نسیم، بی پروا میرقصیدند، پشت گوشش جا داد و گفت: -گفتیم تولد یه چیزی یادم افتاد....
بروزرسانی در : ۴۳۴ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 13
تولد کوچک و دو نفرهشان که تمام شد و هر دو همزمان با یکدیگر سوار ماشین شدند، همتا که در را آرام بست، روی صندلی جا به جا شد و کیف و جعبهی کادویی که در دست داشت روی صندلی عقب گذاشت. چرخشش به عقب که همراه شد با نقش بستنِ طرحِ باکس روی چشمانش، همانی که محمد پیشتر خریده بود ولی منصرف شده، کادویی دیگ...
بروزرسانی در : ۴۳۳ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 14
مضطرب، دستان لرزانش را قفل یکدیگر کرد و خیرهی مادرش که کنجکاو و پرسشگر نگاهش میکرد ماند. نگاه رعنا که از صورت ترسیدهی او سمت دستان مرتعشش که علارغم تلاشش نتوانسته بود مانعی برای توقف لرزشان باشد حرکت کرد، دستمال را روی میز رها کرد و با چند قدم بلند خودش را به او رساند. مقابلش که رسید، دلوا...
بروزرسانی در : ۴۳۲ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 15
حس تپش های قلب رضا زیر پوست نازک دستش، آرامَش میکرد ولی با تمام اینها هنوز هم واهمهای در جان داشت. واهمهای که میدانست در نهایت قرار است تمام زندگی آرام و خوشبختیاش را با خود به قعر نابودی بکشاند. خیرهی رضا بود و نمیتوانست حتی لحظهای چشم از او بگیرد. چه شده بود که چشمانش قصد نداشتند حتی ث...
بروزرسانی در : ۴۳۲ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 16
همتا نگران از صدایی که شنیده بود، بی توجه به زخمی که داشت، کف دستانش را روی زانوانش زد و دمی بعد سر پا شد و با قدمهایی تند خودش را به اتاقِ مادرش رساند. بی آنکه در بزند، دستگیره را فشرد و همزمان با ورودش گفت: -صدای چی... . نگاهش که به رعنای بیهوش و افتاده روی پهلوی چپ رسید، جملهاش را ناتمام...
بروزرسانی در : ۴۳۰ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 17
محمد خیره به مردی که در حال بحث با رضا بود، قصد کرد خطاب به همتایی که فقط صدای نفسهایش قابل شنیدن بود حرفی بزند که بیش از هر حرکتی از سمت لبهایش، صدای پرستاری که پزشکی را برای اتاق عمل فرا میخواند درون گوشش پیچید. چینی ریز به پیشانیش داد و نگران پرسید: -چی شده همتا؟ همتا نوک انگشت اشارهاش...
بروزرسانی در : ۴۲۹ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 18
ساعت از نیمه شب گذشته بود و صادق همچنان در حال سر و کله زدن با طلبکارانی بود که حتی نیم قدمی از موضع خود عقب نمیکشیدند. نمیدانست چه شده که این چنین سنگ دل شدهاند، مگر دادن چند روز فرصت به رضا، تومنی از طلبشان را کم میکرد که این چنین پایشان را درون یک کفش کرده بودند؟ خسته از اصرارها و انکارها...
بروزرسانی در : ۴۲۸ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 19
همتا که گویی به تازگی متوجه شده بود واقعیت همانیست که نمیخواست بپذیرد، سر جایش تلو خورده، قدمی رو به عقب رفت و حینی که صدای پزشک و جملهاش دوباره درون سرش پیچید، به آرامی دست او را رها کرد. مرد خیره به رد انگشتان همتا روی دستش که به سرخی میزد، نگاهش را به پرستاری که به واسطهی صدای آن دو کنار...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 20
مقابل اتاقش که رسیدند، محمد دست آزادش را سمت دستگیره برده، در را عقب کشید و با فشاری خفیف به کمر همتا، هر دو وارد اتاق شدند. چند قدم فاصلهشان تا تخت را طی کردند و دمی بعد که همتا به آرامی گوشهی تخت تک نفره اش نشست، محمد کمر صاف کرد و دستش را سمت شال او برد ولی حینی که نقش شیشههای شکسته روی مرد...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
