آفند درد به قلم معصومه علیایی
پارت هشتاد و چهارم :
دیدن چهرهی گرفتهاش که باعث بزرگتر شدن بغضش شد، شیشهی ادکلن را محکم میان دستش فشرده، با قلبی سنگین شده و سینهای که از شدت اشک ریختنهای متوالی و بدون لحظهای توقفش میسوخت، قدمی دیگر عقب رفت و لحظهای بعد، همزمان با فشردن بیشتر شیشه درون دستش، آن را با تمام توان به آینهی پیش رویش کوبید. هم آغوشی ادکلن و آینه که باعث تکه- تکه شدن آینه و هزارپاره شدن تصویر همتا مقابل چشمانش شد،
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره واقعا راهو اشتباه رفت، هنوزم فکرش درگیر همتاست و با این حال یکی دیگه رو وارد زندگیش کرد
۱۲ ماه پیشسوگند
0اره بهزاد مادر نداره حتما مردی که وارد زنگی همتامیشه آیا بهزاد هس بهزاد وهمتا باهم اشنا میشن؟ خشایار داخل عکسه خیلی جوون هس نمیخوره پسری داشته باشه🤭
۱۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خشایار ۴۷.۴۸ سالشه و چون یکم زود ازدواج کرده فاصله سنیش با پسرش خیلی زیاد نیست، بهزاد و همتا هم سنن جفت شون ۲۴ سالشونه، حالا ببینیم بهزاد وقتی همتا رو می بینه چه واکنشی نشون میده😁🙄 جناب موحد جوون موندن یکم😂
۱۲ ماه پیشسوگند
0اخ پس خشایارهم مادرنداره🥺 مثل همتا داستان خیلی دوست دارم زود پیش بریم ببینم همتاومحمد به چه طریقی باهم برخورد میگنن بعد چه مدتی؟
۱۲ ماه پیشراز
0خشایار رو نمیدونم ولی عکسه حنانه مال زن خشایار هست ک مادر بهزاد بوده و بر اثر سرطان مرده
۱۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
حنانه همسر خشایار بود که فوت کرده، بهزاد هم پسر خشایار و حنانه ست
۱۲ ماه پیشلیلی
0عالی بود خیلی خوببب
۱۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون از وقتی که گذاشتی و خوندی🥰
۱۲ ماه پیشراز
0اونجا ک نوشته مردی ک اولین قدم هایش را ب زندگی او می گذاشت کلمه او منظورتون کی بود؟
۱۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
همتا
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زهراz
1اخ که سودا اگه بدونی با عکسی که گذاشتی چه به روز همتا اوردی هیچ وقت این کارو نمیکردی دلم برا همتا کباب شد و یه لحضه از محمد بدم امد البته اونم دنبال ارامش ولی راهو اشتباه رفت