پارت هشتاد و چهارم :

دیدن چهره‌ی گرفته‌اش که باعث بزرگ‌تر شدن بغضش شد، شیشه‌ی ادکلن را محکم میان دستش فشرده، با قلبی سنگین شده و سینه‌ای که از شدت اشک ریختن‌های متوالی و بدون لحظه‌ای توقفش می‎سوخت، قدمی دیگر عقب رفت و لحظه‌ای بعد، همزمان با فشردن بیشتر شیشه درون دستش، آن را با تمام توان به آینه‌ی پیش رویش کوبید. هم آغوشی ادکلن و آینه که باعث تکه- تکه شدن آینه و هزارپاره شدن تصویر همتا مقابل چشمانش شد،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهراz

    1

    اخ که سودا اگه بدونی با عکسی که گذاشتی چه به روز همتا اوردی هیچ وقت این کارو نمیکردی دلم برا همتا کباب شد و یه لحضه از محمد بدم امد البته اونم دنبال ارامش ولی راهو اشتباه رفت

    ۱۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره واقعا راهو اشتباه رفت، هنوزم فکرش درگیر همتاست و با این حال یکی دیگه رو وارد زندگیش کرد

    ۱۲ ماه پیش
  • سوگند

    0

    اره بهزاد مادر نداره حتما مردی که وارد زنگی همتامیشه آیا بهزاد هس بهزاد وهمتا باهم اشنا میشن؟ خشایار داخل عکسه خیلی جوون هس نمیخوره پسری داشته باشه🤭

    ۱۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خشایار ۴۷.۴۸ سالشه و چون یکم زود ازدواج کرده فاصله سنیش با پسرش خیلی زیاد نیست، بهزاد و همتا هم سنن جفت شون ۲۴ سالشونه، حالا ببینیم بهزاد وقتی همتا رو می بینه چه واکنشی نشون میده😁🙄 جناب موحد جوون موندن یکم😂

    ۱۲ ماه پیش
  • سوگند

    0

    اخ پس خشایارهم مادرنداره🥺 مثل همتا داستان خیلی دوست دارم زود پیش بریم ببینم همتاومحمد به چه طریقی باهم برخورد میگنن بعد چه مدتی؟

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    0

    خشایار رو نمیدونم ولی عکسه حنانه مال زن خشایار هست ک مادر بهزاد بوده و بر اثر سرطان مرده

    ۱۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    حنانه همسر خشایار بود که فوت کرده، بهزاد هم پسر خشایار و حنانه ست

    ۱۲ ماه پیش
  • لیلی

    0

    عالی بود خیلی خوببب

    ۱۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون از وقتی که گذاشتی و خوندی🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    0

    اونجا ک نوشته مردی ک اولین قدم هایش را ب زندگی او می گذاشت کلمه او منظورتون کی بود؟

    ۱۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    همتا

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!