پارت نود :

قدمی بعدش را از کنار همتا برداشت و حینی که قصد داشت با برداشتن قدم بعدی درست پشت سر اویی که از زور استرس و نگرانی پرونده را محکم میان دستش فشار میداد متوقف شود، پوزخندی زد و گفت:
-زدنِ مخ یه مردی به سن بابای من که از قضا رئیس یه شرکت هم هست کار سختیه یا آسونه؟
پشت سر او متوقف شده، سرش را قدری به گوش چپ او نزدیک کرد و آرام و زمزمه وار ادامه داد:
-چند بار براش عشوه اومدی تا تونستی گول

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا z

    0

    ای بابا چقدر بهزاد بد بینه چه فکرایی که راجب همتای بدبخت نکرده

    ۱۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره فکر کرد همتا میخواد با خشایار ازدواج کنه

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    4

    ای خداا بیچاره همتا بیچاره همتا حالا حالاها باید زجر بکشه همه جوره و مقاوم باشه

    ۱۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بگردم براش هر سمتی میره یه اتفاقی براش میفته

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!