پارت نود و هفتم :

حکم اخراج‌شان که با تن صدای سلیم شنیده شد، رضا، بی خبر از آنچه شده بود، حینی که رفتن داریوش را بیش از اندازه دید، به سختی سر پا شد و با قدومی که لرزیدن زانوانش باعث شل شدن‌شان شده بود، به هر جان کندنی بود فاصله ی کوتاهش تا در را طی کرد.
دست راستش را بندِ چهارچوب کرد و حینی که توان ثابت نگه داشتن سری که چون سنگی روی گردنش سنگینی می‌کرد را از دست داد، سر به زیر شده، چهره در هم کرد و با تن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا z

    0

    خدا اخر عاقبت خشیار و بخیر کنت

    ۱۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ببینیم چه نقشه‌ای براش چیدن

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    0

    اینا کین ک رضا و خشایار رو میشناسن؟

    ۱۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    رضا رو که نمیشناسن ولی اینکه کیا دارن برای خشایار نقشه کشیدن رو بعدا میفهمیم🙄

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!