پارت هشتاد و سوم :

همتا که رفتن او را دید، نفسی کشیده، همزمان با مرتب کردن مقنعه‌اش راه اتاقش را در پیش گرفت.تمام آن مدتی که از استخدام شدنش می‌گذشت، همواره مجذوب اقتدار و جدیت خشایار بود. این مرد با آن جدیتی که گویی از همان ابتدای تولد با خودش داشت، همیشه باعث دستپاچگی همتا می‌شد ولی نمی‌دانست خودش چه طور باعث فروریختن قلب همان مرد شده. نمی‌دانست چهره‌ی ساده و بی‌آرایشش با همان نگاه اول چگونه تمام اق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دریا

    0

    احساس می کنم در نهایت همتا همه چیزشو از دست میده و دوبارااز صفر ِ صفرشروع میکنه

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    با این بابایی که همتا داره هر اتفاقی ممکنه بیفته

    ۷ ماه پیش
  • راز

    0

    من دوس دارم تمام رمان رو ی جا بخونم بعد این پارت

    ۱۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    الهی خب من ذوق کردم که😍🥺

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    1

    همتا قلبش مشکل داره؟ حس میکنم مث مادرش قلبش مشکل داره

    ۱۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نه مشکل قلبی نداره، اذیت شدنش از ناراحتیش بود

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!