پارت نود و پنجم :

رضا، کلافه از اصرار بی دلیل داریوش، نگاهی به دست او که هنوز روی شانه‌اش بود انداخت و با حرکتی آرام، حینی که نگاهش را سمت چشمان براق و همیشه سرخِ او می‌چرخاند، دستش را پایین انداخت و با لحنی محکم و قاطع، طوری که داریوش اصرار بی خود و بی جایش را رها کند، گفت:
-گفتم که نه! درسته وضع مالیم خوب نیست، درسته که دلم می‌خواد سرمایه‌ای که با یه تصمیم اشتباه به باد دادم رو دوباره به دست بیارم... .

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راز

    0

    فک کنم همون حسابدار قبلیه باشه یا مهندسه براش پاپوش درست میکنن؟

    ۱۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مهران بود

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    0

    مهران کیه؟

    ۱۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قبلا تو یه پارت اشاره کرده بودم بهش، پیمانکاره

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا z

    0

    ای این دیگه چه کوفتی بود بازم بوی دردسر و فک کنم اینجوری دوباره محمد همتا سر راه هم قرار بگیرن امیدوارم

    ۱۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    شاید همچین اتفاقایی باعث بشه عاشق و معشوق دوباره بهم برسن

    ۱۲ ماه پیش
  • ماه بانو

    0

    قلم قوی ای داری عالی✨💓

    ۱۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی ازت😍

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    0

    ای وای برا خشایار پاپوش درست کردن

    ۱۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!