آفند درد به قلم معصومه علیایی
پارت دوازده :
دستانش را که روی میز در هم قفل کرد، محمد آرنج تکیه داده به میز، سمت او خم شد و پس از ضربهای با نوک انگشت اشارهاش که مقصدش بینیِ استخوانیِ همتا بود، آرام، طرهای از موهای او را که از شال بیرون جسته و با حرکتِ آرامِ نسیم، بی پروا میرقصیدند، پشت گوشش جا داد و گفت:
-گفتیم تولد یه چیزی یادم افتاد.
خم شده، جعبهی کیکی که روی صندلی گذاشته بود برداشت و پس از باز کردن جعبه، کیک کوچکی که
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم🥰
۵ ماه پیشمولایی
0عالی بود ممنون
۱ سال پیشپری
0حس میکنم همتا و محمد سختی توزندگیشون میکشن. ممنون عالی بود
۱ سال پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
توی زندگی همه یه سری مشکل و سختی وجود داره، محمد و همتا هم همینطوری، ممنون که خوندین
۱ سال پیشم.ر
0عاشقانه هاشون چه قشنگه😊😊
۱ سال پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره قشنگن🥺
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

عسل
0عاشقانه هاشون قشنگه خدا کنه این لحظاتشون همیشگی باشه تصور جدایی نباشه..رمان قشنگیه خسته نباشی نویسنده عزیز💐