پارت شانزده :

همتا نگران از صدایی که شنیده بود، بی توجه به زخمی که داشت، کف دستانش را روی زانوانش زد و دمی بعد سر پا شد و با قدم‌هایی تند خودش را به اتاقِ مادرش رساند.
بی آنکه در بزند، دستگیره را فشرد و همزمان با ورودش گفت:
-صدای چی... .
نگاهش که به رعنای بیهوش و افتاده روی پهلوی چپ رسید، جمله‌اش را ناتمام رها ساخت و با قلبی که ضربانش در آن واحد شدت یافته بود، پای خشک شده‌اش را حرکت داد و درست

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • reyhane

    0

    چقد توی ی روز همه ی بدبختی ها به سرش اومد

    ۱ سال پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره واقعا، همه چی در عرض یه روز اتفاق افتاد

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    0

    چقدر دردناک خیلی سخته😢😢😢

    ۱ سال پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره واقعا خیلی سخته اونم تو موقعیت همتا که پدرشم دستگیر شده

    ۱ سال پیش
کپی شد!