آفند درد به قلم معصومه علیایی
پارت شانزده :
همتا نگران از صدایی که شنیده بود، بی توجه به زخمی که داشت، کف دستانش را روی زانوانش زد و دمی بعد سر پا شد و با قدمهایی تند خودش را به اتاقِ مادرش رساند.
بی آنکه در بزند، دستگیره را فشرد و همزمان با ورودش گفت:
-صدای چی... .
نگاهش که به رعنای بیهوش و افتاده روی پهلوی چپ رسید، جملهاش را ناتمام رها ساخت و با قلبی که ضربانش در آن واحد شدت یافته بود، پای خشک شدهاش را حرکت داد و درست
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

reyhane
0چقد توی ی روز همه ی بدبختی ها به سرش اومد