پارت یک :

فصل اول: چرخش
برشی از آینده
قدم های آرامی که سعی داشت بی صدا باشند، روی کاشی های سفید و تمیز زیر پایش می کشاند.هر چند ثانیه یکبار به عقب برگشته و سالن خلوت و بدون مزاحم را از نظر می گذراند و سپس دوباره خیره‌ی مسیر پیش رویش که تنها چند قدم با مقصد اصلی فاصله داشت می شد.
مضطرب بود و این را می‌شد از قدم‌هایی که یکی در میان می‌لرزیدند به راحتی متوجه شد. نفس عمیقی از عمق ریه‌هایش خلاص کرد و با پشت دست تار مو‌های پر کلاغی که بین‌شان چند تارِ سفید رنگ هم دیده می شد و از روسری سبز رنگ بیرون جسته و به پیشانی خیس از عرقش چسبیده بودند، عقب کشید.
گوش سپرده به آوای سکوت، همان دم که به مقصد نهایی‌اش رسید، پشت در از حرکت ایستاد. حینی که حس کرد دسته‌ی فلزی چاقو کف دست عرق کرده‌اش را می‌سوزاند، حصار انگشتان کشیده‌اش را گشود و چاقو را به دست دیگرش سپرد.
از گوشه‌ی در، به سالن عریض پیش رویش چشم دوخت و دستش را سمت در برد و با احتیاط و بدون ایجاد هیچ سر و صدایی داخل شد. با ورودش سکوت آزار دهنده‌ای که از چند دقیقه پیش جان گوش‌هایش را به لب رسانده بود از بین رفت و به جای آن صدای چکه‌ی شیر آب، گوشش را پر کرد.
چند قدم جلو رفت و درست با فاصله‌ی دو متری از دختری که بی‌خبر از حضور او، مشغول خشک کردن موهای بلند و خیسش با حوله‌ای سفید رنگ بود، فرمان ایست را به پاهایش صادر کرد. دستی که حامل چاقو بود به دیوار کاشی کاری شده تکیه داده، نگاهش را دور تا دور سالن چرخاند و حینی که مطمئن شد به جز خودش و او فرد دیگری در آن حوالی پرسه نمی‌زند، نفس داغ شده‌اش را به بیرون فرستاد و نگاهی به تیزی لبه‌ی چاقو انداخت.
حینی که انعکاس نور سفید رنگ مهتابی متصل به سقف، خراشی روی چشمان مشکی و کشیده‌اش انداخت، ثانیه‌ای مژه‌های فر و درهم تنیده‌اش را به آغوش یکدیگر سپرد و سپس همزمان با باز کردن‌شان، با قدومی پر‌سرعت خودش را به دختر که حالا موهای قهوه‌ای رنگی که هنوز نم بودند، با کش بالای سرش جمع می‌کرد رساند. پشت سرش که رسید، کف دست عرق کرده‌اش را با لباسش خشک کرد و سپس همزمان با دمی عمیق دستش را با تمام توان سمت دختر برد و چاقو را تا انتها وارد پهلوی او کرد.
تیزی چاقو که پهلوی دختر را درید و زخمی عمیق روی تن او نشاند، چشمان دختر از شدت دردی که در عرض ثانیه‌ای جانش را احاطه کرده بود، روی یکدیگر فشرده شدند و نفسی که قصد خروج داشت، وسط راه از پا انداخت. دستی که بالای سرش مشغول محکم کردن موهایش بود، همانجا متوقف کرد و به سختی و با چانه‌ای مرتعش از فشار درد، آهی کوتاه و آرام از لای لب‌های قلوه‌ای و همراه شده با ترکش، آزاد ساخت.
زن که هنوز چاقو را بیرون نکشیده بود، با شنیدن آه کم جان دختر، ترسیده و وحشت‌زده از کاری که تنها به واسطه‌ی دریافت پولی برای ماله کشیدن روی بخشی از بدبختی‌هایش تن به پذیرفتنش داده بود، انگشتانش را محکم‌تر از قبل دور دسته‌ی چاقو فشرد و با ته مانده‌ی توانش، چاقو را از پهلوی دختر بیرون کشید.
خیره به دختر که دست راستش را روی زخمش فشرده و کمر خم کرده بود، قدمی عقب رفته، سپس چرخید و با نهایت سرعت سالن را ترک کرد.
دختر که دیگر توان ایستادن روی پاهای لرزانش را نداشت، در عرض ثانیه‌ای مهمان کاشی‌های خیس زیر پایش شد و تکیه‌اش را به دیوار داد و لب گزید.
نفسش همانجا کنج ریه‌اش کز کرده و جرئت بالا آمدن نداشت و همین هم رفته- رفته طناب خفگی را دور گردنش محکم‌تر می‌کرد. می‌ترسید نفس کشیده و درد چندین برابر شود.
چشمانش نای باز ماندن نداشتند و پلک‌هایش به حدی سنگین شده بودند که گویی سنگی عظیم را به دوش می‌کشیدند. به مانند فردی که چندین روز نخوابیده خسته بود و حس می‌کرد نیاز به خوابی عمیق دارد.
چند بار آرام و به سختی پلک زد و در نهایت سقف بالا سرش به حرکت در آمد و سرش سُر خورد و دمی بعد روی زمین افتاد. صدای چکه کردن شیر و غرق شدن قطرات ریز آب درون ظرف کوچک زیر شیر، رفته- رفته گنگ‌تر می‌شدند و قدرت شنواییش رو به افول می‌رفت.
همزمان با تیره شدن دنیا پیش چشمان قهوه‌ای رنگش، زنی جوان و بدون اطلاع از آنچه رخ داده بود، همانطور که آدامس درون دهانش را باد می‌کرد پا در سالن گذاشت و قدم هایش را درست همانجایی که او بیهوش افتاده بود کشاند.
***

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • پریماه

    0

    این رمانتون چاپ شده؟ عالی بود

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    فدات بشم عزیزم، نه متاسفانه هنوز شرایطش پیش نیومده

    ۴ ماه پیش
  • کیمیا

    0

    به نام خدا سلام🖐 ساعت دو و چهل دقیقه نصف شب شروع میکنیم🤝

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    امیدوارم دوستش داشته باشی

    ۴ ماه پیش
  • الناز

    0

    اومدم از رشت اومدم بی برو برگشت اومدم راه جاده بسته بود من از راه دشت اومدم بچه تبریز اومدم و با یه قر رررریز اومدم سنه حیران اومدم و دنبال جیران اومدم من بی دشواری پریدم پشت نیسان اومدم🎵🎶♩🗣مصی جون با ریتم بخون و قرم بیا😂😂😂😂 سععععلام خوشگلم من اومدم اینجام بهت وز بدم (فتحه روی واو)👄👄👄👄👄

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خوش اومدی😂

    ۴ ماه پیش
  • Negin jamali

    1

    بالاخره آفند دردو پیدا کردم😌

    ۵ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    چقدر اسمت واسه‌ام آشناست🤔

    ۵ ماه پیش
  • Negin jamali

    0

    اقتناص می نوشتم، فکر میکنم می خوندی

    ۵ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عه آره یادم افتاد،خوش اومدی خب🥺

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    برام سواله که کی میتونه شخصیت اصلی باشه

    ۱۰ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اصلی ترین کاراکتر رمان همتاست، با همتا قراره پیش بریم

    ۱۰ ماه پیش
  • ....

    0

    چقد قشنگه رمانتون

    ۱ سال پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه زیباتون😍

    ۱ سال پیش
  • آتنا

    0

    خیلی خوبه عالی ♑😘👅✋😘👤😰🟣💙💙😁🦶🤲🤚✋👏👐🤚🤙🤲👋✋👍👁️👊🤚🤚💪👁️🦵🙌

    ۱ سال پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون

    ۱ سال پیش
  • یلدا

    0

    خوبه عالیه عالیه

    ۱ سال پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی🥰

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    1

    به نظرم جالبه

    ۱ سال پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون وقت گذاشتین

    ۱ سال پیش
  • فاطیما

    0

    خیلیخ عالی بود

    ۱ سال پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون😍

    ۱ سال پیش
  • نگار

    0

    جالب بود ببینیم بقیشو قطعا که قشنگه اونم

    ۱ سال پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون که وقت گذاشتین و خوندین و نظر دادین

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    بایددید چی میشه

    ۱ سال پیش
  • اهوK

    0

    بنظرم که خوبه تا ببینم 🙃ادامه ش چطوره🙂

    ۱ سال پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون بابت نظرتون، امیدوارم در ادامه هم همراه رمان باشین

    ۱ سال پیش
  • فاطمه هستم

    0

    دوستش داشتم دنبالش میکنم منتظر بقیشم 😍❤️

    ۱ سال پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی از همراهیتون

    ۱ سال پیش
  • بهار

    0

    بنظر جالب میاد ادامش میدم مرسی ازتون 💃🏻💃🏻من عاشق ژانرهای جناییم

    ۱ سال پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون که وقت گذاشتین و خوندین

    ۱ سال پیش
کپی شد!