آفند درد به قلم معصومه علیایی
پارت سوم :
هرم نفسهای داغ بخاری که روی صورت یخ زدهی همتا دوید و گونههایش را تبدار کرد، قوس لبخندی پر رنگ روی لبهایش نقش بست. چشم بسته، به آرامی قفل دستانش را گشود و تکیهاش را به صندلی چرمی و مشکی رنگ پشت سرش داد.
محمد که بخاری را درست سمت همتا تنظیم کرده بود، صاف نشست و خیره به نیمرخ او که هنوز حال و هوای باران داشت، دستش را سمت چند قطرهی سمجی که هنوز روی صورت همتا مستقر بودند کشید و با حرکت آرام نوک انگشت اشارهش گونهی سرد او را پاک کرد. رفت و برگشت نوازشوار انگشت محمد روی صورت همتا که فرمان باز شدن را به چشمانش صادر کرد، دمی بعد چاکی میان چشمانش ایجاد کرد و با لبخندی که حاصلِ همان نوازش بود چند ثانیهای خیره او ماند .
صاف که نشست و محمد عقب کشید، دستی به شالش کشید و با دمی عمیق و لحنی که هنوز اثراتِ سرما را با لرزی محسوس به نمایش گذاشته بود، گفت:
-داشتم یخ میزدم.
لبخند که روی لبهای محمد جا خوش کرد، نیم نگاهی به رقص قرارت باران روی شیشهی ماشین انداخت و سپس همزمان با تغییر مسیر دیدش از شیشه به قهوهای چشمان همتا، شیطنت را به چشمان شب رنگش اضافه کرده، کمی سمت او خم شد و گفت:
-عیب نداره فوقش میذاشتمت جلو بخاری عین آدم برفی آب میشدی.
لبخندش را وسعت بخشید و چشمکی حوالهی همتا کرد که همتا پشت چشمی نازک کرده برایِ او، چند سانت فاصلهاش با او را به کمترین حالت ممکن تغییر داد و اخم ریزی روی پیشانیش نشاند، خیره به برق چشمان محمد دستش را مشت کرد و همزمان با کوبیدن مشتش به بازوی مردانه ی او، زیر لب غرید:
-کوفت و آدم برفی.
گفتهاش با آن مشتی که حوالهی بازویِ او کرده بود، لبخندِ محمد را از چهره پاک کرد و به جایش اخمی تصنعی روی پیشانیش جا خوش کرد. نگاه به پایین سُر داد و خیره به همان نقظه از بازویش که چند ثانیه قبل هدف مشت همتا قرار گرفته بود، دست دیگرش را دور بازویش پیچید و همزمان با ماساژ جای ضربهی نه چندان محکم او، خیره به خیابان خلوت پیش رویش، گفت:
- دست بزنم داشتی و رو نمیکردی؟
نیم نگاهی به همتا انداخت و لبخند شیطنت بار اما کم جانی زد و با لحنی شوخ ادامه داد:
-انگار باید توی انتخابم تجدید نظر کنم، عمو رضا نگفته بود دخترش کتک زدنم بلده.
همتا چشم غرهای نثار چشمان خندان محمد کرد و دست به سینه شد و صاف نشست. نگاهش را به قطرهای باران که روی شیشه سر می خورد دوخته، تار ابرویی بالا داد و لب برچید و با دلخوری ساختگی گفت:
-هنوزم دیر نشده، اگه پشیمون شدی میتونی بری.
محمد لبخندی زده از دلخوریِ تصنعیِ او، خم شده به سمتش، چانهاش را گرفت و حینی که سرش را سمت خودش میچرخاند، نگاه قفلِ قهوهای چشمانِ او کرد و آرام گفت:
-خودت خوب میدونی توی معاملهی عشق راه فسخ نداریم.
لبخند پر رنگی روی لبهای باریکش نشاند و ادامه داد:
-از هر چی بگذرم از تو نمیگذرم..
در آن لحظه، سمفونی عشق بود که با هر تپش درون قلبهایشان نواخته میشد و صدایِ بارشِ باران هم، شده بود مهمانِ خاصِ آن سمفونی!
همتا هنوز هم برای محمد همان کودک دو سالهای بود که با لبخندی از عمق جان، قلب محمد شش ساله را به لرزه در آورد. همان دختری که به سختی و تلو- تلو خوران راه میرفت و هرازگاهی با نگاهی دلبرانه، میان قلب محمد برای خود جا باز می کرد. همتا قدم می زد و با هر قدم بخشی بیشتر از جان محمد از آن او می شد. بیست و دو سال گذشت و در نهایت همتای بیست و چهار ساله سهم محمد بیست و شش ساله شد. محمدی که از همان لحظه که با گفتن بله، همتا را محرم ترین محرم خود کرد، درون قلبش میان خود و خدا عهد بست هیچ چیز و هیچ کس توان جدا کردن او از صاحب قلبش را نداشته باشد، به جز خود همتا!
برخلاف آرامشی که آن دو را به آغوش کشیده بود، آن سوی داستان، رضا پر تنش و مضطرب از سخنان نصفه نیمه و نامعلومی که میشنید، از گوشه ی نیمه بازِ در، نیم نگاهی به راه پله ها انداخت و پس از اطمینان از اینکه رعنا در آن نزدیکیها نیست، به آرامی در را بست.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرد عاشق یه طور دیگه جذابه
۳ ماه پیش۰۰۰
1تازه شروع کردم تا اینجا همه چیرو دوست داشتم و اوکی بود...ممنون از خانوم نویسنده
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم، امیدوارم رمان به دلت بشینه و دوستش داشته باشی، مرسی نظرتو گفتی🥺
۳ ماه پیشدریا
0من تازه این رمان رو شروع کردم و خب میتونم بگم که نویسنده به جزئیات توجه مناسبی داره نه کم می ذاره و نه زیاد از این جنبه این رمان خیلی خوب به نظر می رسه منتظر اتفاقای هیجان انگیز در پارتی آینده ام
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
عزیزم ممنون ازت که نظرتو برام نوشتی😍 امیدوارم بقیه رمان هم به دل بشینه و دوستش داشته باشی
۷ ماه پیشآذر
0نوچ نوچ نوچ🤣 آخه بچه ی شش ساله؟😂 بعد این همتا هم کم نزاشته فقط با داشتن دوسال سن عشوه و ناز میومده؟ نگاه دلبرانه؟😂🤣
۹ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
از این عشقای بچگیه خب😂 خودتم نمیفهمی چه طوری از طرف خوشت اومد یهویی به خودت میای می بینی دوستش داری🥺
۹ ماه پیشمولایی
1عالی بودممنون
۱ سال پیشنیایش
0جالب به نظر میرسه البته من فعلا اولاشم
۱ سال پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون که خوندین
۱ سال پیشمهسا
1محمد الان باید بیست هشت سالش باشه نه بیست شش یه اشتباهی شد، ول تا اینجا ک خوب بود ایول
۱ سال پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره بیست و هشت سالشه، اشتباه تایپی شده🥲 ممنون که خوندین
۱ سال پیشreyhane
0رمان قشنگیه. ولی سوال اون اول رمان پارت اول اینده رو یعنی داشت نشون میداد؟ و الان برگشت دوباره گذشته؟
۱ سال پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون بابت نظرتون، بله اول پارت هم نوشتم که برشی از آینده هستش
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

الناز
0مرد عاشق هممممیشششه برای من محترمه حتی اگه زشت ترین مرد عالم باشه من ممد و دوست دارم چون عاشقه😍😍😍😍