لیست کلیه پارتهای رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 103
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 1
مقدمه: خوشا به حال آنان که جادو را باور ندارند. خداوند یگانه نامهی ورودشان را امضا میکند و آنها به پارسه میروند. گاهی میخواهم خود را به انکار جادو وا دارم، کسی چه میداند. شاید خداوند بزرگ دلش برایم سوخت و صبحهنگام که چشم گشودم، خود را در پارسه دیدم. اما باورم را نمیتوانم از دست بدهم. قبی...
بروزرسانی در : ۴۷۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 2
- من بهت گفتم بودم امروز قرمه سبزی میخوام، چرا میخوای آبگوشت بذاری؟ زن تو داری دیوونم میکنی. از عمد کردی نه؟ از عمد سبزی نگرفتی که من نخورم. تو موئمنی؟ تو ادای مسلمون ها رو در میاری وگرنه کدوم زن مسلمونی به خودش اجازه میده اعصاب شوهرش رو بخاطر غذای ناچیز خورد کنه. میخوای چی رو ثابت کنی زن؟ که...
بروزرسانی در : ۴۷۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 3
ضربان قلبش حسابی بالا رفت، یک حسی میگفت دقیقا پاسخی را میدهد که در ذهن نیلرام میگذشت. انگار دو شب پیش بود اما به یاد نمیآورد چه گفتهاند. پناه پشت چراغ قرمز ترمز زد، گوشی را در دستش جابجا کرد و با کمی فکر پاسخ داد: - آره دو شب پیش فکر کنم، ولی هرچی فکر میکنم یادم نمیاد در مورد چی حرف زدیم....
بروزرسانی در : ۴۷۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 4
نیلرام آب دهانش را به سختی قورت داد، قلبش برای دعا و حرف مادرش لرزید. راست میگفت خیلی عوض شده است. این اولینبار بود... اولینباری که با آرامش از خانه بیرون میآمد و مادرش برای او دعای سلامتی میکرد. معذب سرش را تکان داد و در را پشت سرش بست تا بیشتر از این در دیدرس نگاه بهتزدهی مادرش نباشد....
بروزرسانی در : ۴۷۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 5
فصل دو مادر آرزو خیلی سال پیش که نمیدانم چقدر از آن گذشته است فوت کرده بود و آرزو با پدرش تنها زندگی میکرد. وقتی خانم مسنی چای را به دو دختر تعارف کرد با اجازه گرفتن از پدر آرزو آقا سالار، خداحافظی کرده و از خانه بیرون رفت. نیلرام معذب به آرزو نگاه کرد. خیلی دلش میخواست این موضوع را با او در...
بروزرسانی در : ۴۷۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 6
نیلرام ریز خندید و پناه محکم تر دستش را پشت کمر آرزو کوبید. راضی گفت: - آفرین به این میگن روحیه. آرزو سرش را از روی تاسف به چپ و راست تکان داد که نیلرام جدی سویش چرخید. از کنار به چهرهی اخمآلود آرزو نگاه کرد و گفت: - ببین چیزایی که میخوام بهت بگم شاید بنظرت دیوونگی محض باشه اما باور کن دی...
بروزرسانی در : ۴۷۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 7
صدای هین آرزو که در خانه پیچید دو دختر بیخیال فکر کردن شدند و سریع حواسشان را به آرزو دادند. پناه خود را کنار آرزو رساند و منتظر به او که حسابی جا خورده بود نگاه کرد. چه شد؟ نیلرام سعی کرد خونسرد باشد اما از تیک عصبی انگشتهایش که مدام تکان میخوردند مشخص بود زیاد موفق نیست. آرزو مردد به چشمهای...
بروزرسانی در : ۴۷۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 8
فصل سه هر سه دختر با استرس و اشتیاق بسیار وارد مطب پزشکی شدند که دیروز نوبت گرفته بودند. پناه نگاهی به سر در مطب که تابلوی آبی و سفیدش میدرخشید انداخت. مردد گفت: - مطمئنین که جواب میده؟ یه حسی بهم میگه طرف آخرش انگ دیوونه بودن بهمون میزنه. آرزو ریز خندید ولی نیلرام بیاهمیت اولین نفر وارد آ...
بروزرسانی در : ۴۷۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 9
دکتر آهانی گفت و خندان دستش را سوی صندلی جلویش دراز کرد. - لطفا بشین دخترم. اول از مشکلت بگو اینکه چرا فکر میکنی هیپنوتیزم برات مفیده. نیلرام با پاهای لرزان روی صندلی نشست و نفس عمیقی کشید. دلش را به دریا زد و مشکلش را به دکتر توضیح داد. ترس دوستهایش از آن بود که دکتر هر سهیشان را دیوانه خطا...
بروزرسانی در : ۴۷۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 10
نیلرام همچنان خیره به خورشید نارنجی رنگی که داشت غروب میکرد باز هم بدون فکر لب زد: - محقق بود. آرزو و پناه هر دو گیج به چهرهی گرفتهی نیلرام خیره مانده بودند. محقق؟ از کی تا حالا نیلرام با یک محقق رابطه داشته است؟ دکتر که دید دارد کم کک پاسخ میدهد دوباره کمی ساکت ماند. تق، توق... تق، توق...
بروزرسانی در : ۴۷۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 11
دکتر کاملا راضی به چهرهی آرام و ساکن دختر خیره ماند و با صدای ملایمش گفت: - برام تعریف کن. داری اونجا چیکار میکنی؟ نیلرام به سمت میز قدم برداشت و با لحن ملایمی لب زد: - میزش اینجاست، مثل همیشه بهم ریختست. پناه و آرزو از فرط کنجکاوی و بهت از جای خود برخاستند و آرام بدون آنکه صدای قدمهایش...
بروزرسانی در : ۴۶۹ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 12
نیلرام دوباره پاسخ نداد و تنها صدای نالههایش به گوش رسید. دوید و دوید تا آنکه از کوچههای زیادی عبور کرد. همچنان روی تخت وول میخورد و ناله میکرد. دوستهایش حسابی نگران بودند اما انگار دکتر هنوز منتظر بود. زیرا هیچ تلاشی برای بیدار کردن نیلرام نمیکرد، شاید میخواست بداند دخترک در کدام عالم س...
بروزرسانی در : ۴۶۶ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 13
فصل چهار همانطور که مدام ناخنهایش را میجوید، پریشان منتظر بود تا آرزو کمی خودش را بیشتر و تندتر تکان داده و آن لپتاپ لامصب را روشن کند. آرزو که از رفتار های مستاصل و مضطرب نیلرام هیچ سر در نمیآورد، لپتاپ روشن شده را جلویش گرفت و کنارش روی تخت نشست. مردد پرسید: - میخوای چیکار کنی؟ نیل...
بروزرسانی در : ۴۶۵ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 14
نیلرام که حسابی گیج شده بود، با بغض سوی لپ تاپ چرخید و مجدد روی صندلی چرخدار آرزو نشست. در حالی که سعی داشت سایتهای دیگر را زیر و رو کند باز به حرف آمد. لحنش متشنج بود، تند تند گفت: - اینا الکیه، جادو دو نوع داره اون طلسم و وردخوانی که شما در موردش حرف میزنید درسته اما جادوی دیگهای هم هست، ...
بروزرسانی در : ۴۶۳ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 15
فصل پنج کلافه از سر و صدای همیشگی این خانه پتو را روی سرش کشید و پلکهایش را محکم فشرد، صدای متفکر آرزو در سرش طنین انداخت و دوباره افکارش را به بازی گرفت. (گیریم که واقعی باشه، اگر میگی ماهم اونجا بودیم پس چرا یادمون نیست؟ بهش فکر کن نیلرام چرا این وسط فقط تو یادته؟) پفی کشید و دوباره چشمها...
بروزرسانی در : ۴۶۰ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 16
دهان نیلرام از شنیدن موضوع بحثی که به این دعوا منجر شده بود خشک شد، ازدواج؟ میخواست او را به زور شوهر دهد تا پول پیدا کرده و خانه را عوض کند؟ این... نکند یک پیرمرد هفتاد ساله برایش پیدا شده بود؟ از آن هایی که میگویند شوگر ددی هستند. گوشهایش زنگ زدند و سعی کرد چیزی بگوید. حرفی بزند اما چیزی به...
بروزرسانی در : ۴۵۸ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 17
سپس بیدرنگ سوییچ ماشین را از روی مبل پشت سرش برداشت و دوان دوان از در خانه خارج شد. صدای کوبش شدید در که آجر های خانه را لرزاند، باعث شد قلب نیلرام یکهو از کار بیافتد. به همین راحتی رفت؟ به همین راحتی فرار کرد؟ سرش بیشتر گیج رفت و بر زمین سقوط کرد. با اشکهایی که بیمحابا از درد و اندوه میچکیدن...
بروزرسانی در : ۴۵۵ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 18
مریم خندهی معذبی کرد. این را دیگر در این هیاهوی باید کجای دلش بگذارد؟ نیلرام با شنیدن این حرف سریع چشم گشود. نفسش را عصبی بیرون داد که مادرش سریع پیش از آنکه دخترش به حرف بیاید پاسخ زنک را داد. زیرا به خوبی میدانست نیلرام اگر عصبانی شود چه طور رفتار میکند! یک آبروریزی محض. - مرضیه جون شرمن...
بروزرسانی در : ۴۵۳ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 19
فصل هفت سکوت آنقدر در گوشهایش سنگینی میکردند که سعی کرد تکان بخورد تا بلکه صدایی ایجاد شود. از کی تا حالا اورژانس آنقدر ساکت شده بود؟ کمی روی تخت وول خورد و به پهلو چرخید. آب دهانش را قورت داد چون دهانش حسابی خشک شده بود. کلافه نالید: - مامان... ساعت چنده؟ منتظر ماند تا مریم پاسخش را بده...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 20
درست است که لباس زیبایی به عنوان هدیه از طاق جادو گرفته بود، اما پوشیدن آن هم مکافاتی داشت. آنقدری که آن لباس در کنار و بالا و پایین بند داشت تا محکم به بدن بچسبد و شیک به نظر برسد، دیگر داشت کفر نیلرام در میآمد. پنج دقیقهی تمام وقتش صرف پوشیدن لباس و بستن کمربند دامن آن شد. یک دقیقه هم داشت ...
بروزرسانی در : ۴۵۱ روز پیش
