پارت دوم :

- من بهت گفتم بودم امروز قرمه سبزی می‌خوام، چرا می‌خوای آبگوشت بذاری؟ زن تو داری دیوونم می‌کنی. از عمد کردی نه؟ از عمد سبزی نگرفتی که من نخورم. تو موئمنی؟ تو ادای مسلمون ها رو در میاری وگرنه کدوم زن مسلمونی به خودش اجازه میده اعصاب شوهرش رو بخاطر غذای ناچیز خورد کنه. می‌خوای چی رو ثابت کنی زن؟ که قدرت داری؟
نیل‌رام روی تخت نشست و خواب‌آلود با اخم چشم بسته به صدا گوش سپرد. این‌بار دعوا سر چه بود؟ خمیازه‌ای کشید که با صدای مادرش همراه شد. زن با لحن کلافه‌ای پاسخ داد:
- چرا الکی آشوب به پا می‌کنی مرد؟ چرا همش دنبال بهونه‌ای؟ من که بهت گفته بودم سبزی خورشتی نداریم. خودت پشت گوش انداختی و نخریدی حالا اومدی برای من داد و هوار راه انداختی که چی بشه؟
نیل‌رام که خواب از سرش پریده بود، از روی تخت برخاست که صدای تخت بلند شد. نگاهی به میله‌های تخت آهنی انداخت، از بس فرسوده شده‌ بودند دیگر صدایشان در آمده بود. سوی آینه‌ی کنار پنجره رفت و لانه‌ی کبوتر را از نظر گذراند. همان‌طور که دستی درون موهای بهم ریخته‌اش می‌کشید، صدای بلند پدرش که دیگر فریاد و نعره به حساب می‌آمد، به گوش رسید:
- همش بهونست. حالا که اون زنم غذاهاش عالیه داری حسودی می‌کنی. اصلا به درک میرم پیش اون یکی قرمه سبزی می‌خورم. مثل تو ادعا نداره و از حضور من نهایت استفاده رو می‌بره. هیچیت از اون بهتر نیست اصلا برای چی پای تو موندم؟ چون دلم به حالت سوخت گفتم این زن آقا بالا سر می‌خواد. اما لیاقتت همون حرف های کوچه بازاریاست که پشت سرت بزنن.
آهی کشید و شانه‌ را از لبه‌ی پنجره برداشت. مشغول شانه زدن موهای درهم تنیده‌اش شد و به دخترک درون آینه نگاه کرد. قیافه‌اش مثل قبل بود، همان مو های خرمایی، همان چشم های بزرگ عسلی. حتی همان دماغ گوشتی بلند و ابروهای کشیده‌ی پهن. مثل قبل بود. مثل قبل؟ مگر جایی رفته بوده است! از فکر های مسخره‌اش آهی کشید و دوباره دسته‌ی دیگر موهایش را شانه‌ کشید. ذهنش بدجور بهم ریخته بود مدام احساس می‌کرد در یک سفر طولانی سیر می‌کرده و اینجا نبوده است. کار های قبل از جمعه را به یاد ندارد. اینکه کجا رفته است و جمعه چه کرده است. انگار... انگار چند ماه در کما بوده و تازه بیدار شده است. اما بقیه‌ می‌گویند رفتارش طبیعی بوده و حتی او را مسخره کردند. مثلا مادر و پدرش گمان کردند او دیوانه‌ شده است. مگر می‌شود یادش نباشد کی گوشی‌اش را اخرین بار چک کرده است؟ مگر می‌شود یادش نباشد شب قبل آرزو به او چه گفته بود؟
لبش را گزید و دوباره صدای مادرش به گوش رسید. اینبار جدی تر از قبل به نظر می‌آمد. ضعفی در لحنش احساس نمیشد.
- خودت رو به اون راه نزن! آره برو پیش اون زنیکه هرزه جات همون جاست.
صدای بهم خوردن در چوبی زپرتی خانه که پدرش با آخرین توان آن را کوبیده بود به گوش رسید و صدای گریه‌ی مادرش در خانه طنین انداخت. چشم از آینه گرفت و اتاقش را بررسی کرد. همه چیز سر و سامان داشت. ولی انگار زیر چشم‌هایش بیشتر از قبل گود افتاده بود. نگاهش بی‌جان و بی‌حوصله بود. لاغر تر شده است، این‌طور به نظر می‌رسد. اما احساس می‌کند چاق تر بود. چرا احساس دوگانگی دارد؟ چه شده است؟ مدام... حس این را دارد که چیزی را فراموش کرده است. یک چیز بسیار مهم و با ارزش که از یادش رفته، اما آن چیست؟ چیست...
سوی گوشی‌اش قدم برداشت و آن را از روی زمین برداشت. گلسش شکسته بود. لبخند محوی زد و تماس‌ها را چک کرد. پناه هفت‌بار زنگ زده بود. همان‌طور که مشغول شانه کردن موهایش شد، صفحه را لمس کرد و تماس برقرار گشت. یک بوق، چشم‌هایش را بست، یک چیزی درست نیست. دو بوق، یک چیزی از یاد رفته است. سه بوق... صدای پناه در گوشش پیچید و او را از افکار درهم و تکراری وا داشت.
- نیل‌ر‌‌ام خواب خرسی مگه؟ چرا بیدار نمیشی لامصب خر!
چشم گشود و به آینه خیره ماند. شانه را درون تره‌ای جدید از موهایش کشید و خیره به سرامیک های سفید کف خانه زمزمه کرد:
- دیشب خوب نخوابیدم. برای همین.
پناه آهانی گفت و کلافه همان‌طور که دنده را به چهار تغییر می‌داد و با هشتاد اسب بخار در خیابان جلو می‌آمد گفت:
- منم، این مدت نمی‌دونم چه مرگم شده. هی خواب های تکراری می‌بینم.
نیل‌رام یکهو نفس عمیقی کشید و نفسش را نگه داشت. چشم هایش کمی گشاد شدند و خیره به تصویر متعجب خودش که حیرت در چشم‌های می‌درخشید پرسید:
- از کی تا حالا؟ بهم گفته بودی؟
نه چیزی به یاد نداشت. یعنی پناه پیش تر گفته بود؟ پناه نفس عمیقی کشدی و همان‌طور که سرعتش را کم می‌کرد تا داخل خیابان دیگری بپیچد گفت:
- نه از دو شب پیش این‌طوری شدم. هر شب خواب تکراری، گاهی سه الی چهار بار اصلا خیلی عجیبه.
نیل‌رام برای یک لحظه ساکت ماند، یک چیزی درست نیست، یک مشکلی وجود دارد. زیرا او نیز از دو شب پیش این‌چنین شده بود. دو شب... در این دو شب مگر چه اتفاق عجیبی افتاده بود؟ در حالی که افکارش حسابی قاطی شده بود بیخیال شانه زدن موهایش شد و باز پرسید:
- پناه تو یادته آخرین‌بار کی باهم حرف زدیم؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت نقشه پارسه نهایی در رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز نقشه پارسه نهایی
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • طوفان

    0

    جادو نه عشق برشون میگردونه 😎🥺🥺

    ۱ ماه پیش
  • گلمغانی

    0

    احساس خوب، با اینکه تخیلی هست ولی احساس میکنم کاملا واقعیه.

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    شاید واقعا واقعیه.

    ۱ سال پیش
  • زهرا سادات هاشمی

    0

    فک کنم عشق واقعی با نیل رام و پناه اینکار رو کرده خیلی جذابه و دوست دارم بدونم الان حال اهالی پارسه چه جوریه یکمیم از اونا برامون بنویسین ممنون

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    به زودی میریم اونجا.

    ۱ سال پیش
  • ریحانه

    0

    بحث داره هیجانی تر میشه ممنون

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خواهش هنوز مونده تا از هیجان قلبت بوم بوم کنه

    ۱ سال پیش
  • گلمغانی

    0

    فوق العاده شروع کردید جلد دوم را تبریک می گم.

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنون بانو.

    ۱ سال پیش
  • زیلان

    0

    عالیه این رمان

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم

    ۱ سال پیش
  • آبی

    0

    وای... یعنی ممکنه جفتشون یادشون بیاد؟! یعنی آرزو هم کابوس می بینه؟ یا پناه و نیلرام به خاطر رامین و ریوند انقدر ذهنشون درگیره؟ چقدر بابای نیلرام نفرت انگیزه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    به هیچ وجه نمی تونم باباش رو درک کنم.

    ۱ سال پیش
  • Zeinab

    1

    عالی بود❤️

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    3

    وای یعنی میشه یادشون بیاد خیلی قشنگه خوشحالم که دارم بازم این رمان زیبا رو میخونم خسته نباشید

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خوش برگشتی عزیز دلم.

    ۱ سال پیش
کپی شد!