پارت سوم :
ضربان قلبش حسابی بالا رفت، یک حسی میگفت دقیقا پاسخی را میدهد که در ذهن نیلرام میگذشت. انگار دو شب پیش بود اما به یاد نمیآورد چه گفتهاند. پناه پشت چراغ قرمز ترمز زد، گوشی را در دستش جابجا کرد و با کمی فکر پاسخ داد:
- آره دو شب پیش فکر کنم، ولی هرچی فکر میکنم یادم نمیاد در مورد چی حرف زدیم.
نیلرام با این حرف پناه انگار قلبش از حرکت ایستاد. دقیقا یک چیزی درست نبود! پناه که با این سوال های نیلرام مشکوک شده بود چشمهایش را ریز کرد خیره به پسرک گلفروشی، با ابروان درهم گره خورده پرسید:
- منظورت از این سوالا چیه نیلرام؟ میخوای به چی برسی؟
نیلرام گوشی را متفکر پایین آورد و نگاهی به ساعت آن انداخت. پناه دیگر باید نزدیک باشد، دستش را بالا آورد و سعی کرد عادی رفتار کند. الان وقت حرف زدن نبود.
- خودمم نمیدونم پناه. فعلا باید آماده بشم. هم رو که دیدیم باهم حرف میزنیم.
تماس را بدون جواب پناه قطع کرد و خیره به آینه با دهانی باز ساکت ماند. چه شده بود؟ چرا قلبش با فکر کردن به این موضوع درد میآمد؟ چرا ذهنش هنگ میکرد؟ مشکل چست؟ چرا سردرد به سراغش آمده بود؟ یک سردرد خفیف... دلیل چیست؟ دستش را درون موهای مواجش کشید. دو شب پیش با پناه چه کرده بودند که اینطوری شدهاند؟ چه شده است!
کلافه از روی تخت بلند شد و تند تند و سرسری لباس پوشید. آنقدر افکارش درگیر بودند که برایش ست کردن لباسها اهمیت نداشت. صرفا یک شلوار راستهی مشکی، یک نیم کت آبی کاربینی با زیر سارافنی مشکی پوشید و شال مشکیش را در حالی که از اتاق بیرون میزد روی موهایش انداخت. بدون آنکه کیف بردارد گوشی را به چنگ گرفت و راهی در خروجی خانه شد که صدای مادرش از پشت سر، تکیه زده به ستون خانه به گوش رسید:
- کجا میری؟
برایش اهمیت نداشت که حالش بعد از بحث خوب است یا نه، زیرا خیلی وقت بود که از آنها ناامید شده است. پس در را گشود و مشغول پوشیدن کفشش شد و چقدر... یکهو این صحنه برایش آشنا به نظر آمد. یک حس... تکراری داشت. سرش را بالا آورد و گیج به مادرش خیره شد. زن بیچاره اصلا حال خوبی نداشت. از چهرهی درهم و چشمهای بیروحش مشخص بود. کمی فکر کرد، انگار قبلا این لحظه تکرار شده بود. او با کنایه و طعنه از مادرش دور شده و پلهها را تپتپ کنان پایین آمده بود. کمی بیشتر فکر کرد، قلبش میگفت تکرارش نکن. برو جلو به خودت اعتماد کن. با او روبروی شو و این حس از هرجا که نشات میگرفت خوب روی نیلرام تاثیر گذاشت. ایستاد و سوی مادرش چرخید. روبرویش ایستاد و با لحن نگرانی زمزمه کرد:
- تا کی میخوای باهاش درگیر باشی مامان؟
مریم که اصلا از نیلرام انتظار همچین رفتاری را نداشت، علنا شوکه شد. از سکوت و چشمهای بهتزدهاش مشخص بود که حسابی غافلگیر شده است. اما نفس عمیقی کشید و مغموم در چشمهای عسلی نیلرام خیر شد. آرام گفت:
- نمیدونم مادر... نمیدونم.
بغض سنگینی به گلویش چنگ انداخت و با درد خطاب به دخترش ادامه داد:
- به خدا گوشت نداشتیم، باورم نمیکنه. فکر میکنه منم مثل خودش دروغ میگم.
نیلرام به طور غریضی که نمیدانست این احساسهای جدید از کجا نشات میگیرد، جلوتر رفت و مادرش را در آغوش کشید. مریم زن بیچاره که تا کنون در این همه سال دخترش را در آغوش نگرفته بود، حسابی در بهت فرو رفت و برای یک لحظه، شرمندهی دخترش شد. با دستهای آویزان شاهد گرمای آغوش امن دخترش بود. کی بزرگ شد؟ کی آنقدر تغیر کرد؟
نیلرام همانطور که دستش را پشت کمر نحیف و لرزان مادرش میکشید تا او را تسکن دهد زمزمه کرد:
- هر تصمیمی که بگیری، من حمایتت میکنم. زن حرمت داره. نباید... نباید اینطوری اذیت بشی. اون لیاقتت رو نداره مامان.
رفتارش آنقدر واضح تغییر کرده بود که حتی خودش هم متعجب بود، از کی بلد بود این حرفها را بزند و بقیه را تسلی بدهد؟ چرا تغییر زیادی در خودش احساس میکرد؟ معذب کمی پلک زد و وقتی دید مادرش حرفی نمیزند از او جدا شد. چشمهای حیران زن بیچاره را که دید سعی کرد به او لبخند بزند. که مثلا همه چیز عادیست. سپس فاصله گرفت و دوباره خم شد تا کفشش را بپوشد. وقتی سکوت زیادی خانه را در آغوش گرفت نفسی کشید و با لحن آرام و ملایمی گفت:
- با پناه میرم خونهی آرزو، سرما خورده میریم عیادت.
مریم که تا کنون دخترش را آنقدر بالغ و عاقل ندیده بود، با همان بغض درون گلویش که خیلی سعی داشت نشکند سرش را تکان داد و به سختی لب زد:
- چطور اینقدر عوض شدی... خدا پشت و پناهت.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
🌸
۱ سال پیشGOLBARG
0بریم ببینیم این سه رفیقسرنوشت شون چه خواهد بود
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
یک سرنوشت شوم در راه است. یوها ها (الکی مثلا)
۱ سال پیشمعصومه
0مثل همیشه عالی وقلم قوی😘
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم.
۱ سال پیشزهرا سادات هاشمی
0تغییر رفتار نیل رام رو عشق است اگه پارسه میتونه با آدم اینکار رو بکنه نویسنده جان من یه چند نفر رو سراغ دارم با اجازت میفرستمشون واست تو هم بفرسشون تو پارسه شاید درس شدن
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ای بابا زیاد نباشن ها چون دیگه جا نداریم به محقق ها بسپریمشون. سریع تا اخر شب بفرستشون بیان.
۱ سال پیشسمی
0عالی عالللللللللی
۱ سال پیشآبی
0دارم تاثیر ریوند و جادو رو به وضوح روی نیلرام می بینم... دختر عزیز من... واقعا نسبت به اون پارت های اول، چقدر بزرگ شده(: انگار قد کشیدن بچه ام رو تماشا کردم... آی خدایا قلبم. اصلا لبخند دارم یک عالمه.
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
حس عجیب و خیلی خوبیه.
۱ سال پیشسهیل۲۸
2چقد سخت🥹🥹🥹🥹
۱ سال پیشنیلوفر آبی
3ممنون خسته نباشید خانم نویسنده عزیز
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم عزیزکم.
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

دستمرد
0بسیار عالی