لیست کلیه پارتهای رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 103
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 41
فصل سیزده شبانگاه روز دوم، وقتی که نیلرام حسابی از سر و کله زدن با حرفهای به ظاهر عاشقانهی سینا خسته شد و بالاخره کوتاه آمد، به شهر تالش در زمین های شمالی پارسه رسیدند. کاروان برای استراحت امشب را در تالش که شهر کوچکی بود مستقر شد و تا خود صبح قرار نبود حرکت کند. اینبار برخلاف استراحت های ...
بروزرسانی در : ۴۲۴ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 42
نیلرام نفهمید کی بلند شد، کی راه افتاد و کی به بالای سر زن و پسر رسید. زن را که از بالا نگاه کرد، موهای سیاهش خاکی بودند، انگار هفته ها میگذشت که حمام نرفته و آن موهای بلند را شانه نزده بود. لباس های زن... خب انگار روزگاری رنگ قرمز را نشان میدادند اما اکنون تنها صورتی کثیفی از آن قرمز به جای ...
بروزرسانی در : ۴۲۴ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 43
سینا همچنان که با نگاه برندهاش به دختر خیره بود، خطاب به مرد صدا زده شده که یک خدمتکار ژنده پوش بود گفت: - فردا صبح به ازدوار بروید. طبق برنامه پیش روید، من باید بروم. مرد سریع تعظیم کرد و خیره به زمین زیر پایش چشم گفت. سینا رویش را از آنها گرفت، نیلرام را کشید و همانطور که موازات کالسکهه...
بروزرسانی در : ۴۲۳ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 44
نیلرام با شنیدن این حرف بدنش لرزید، ممکن نبود عاشق این مرد شود! مجدد پلک زد و سرش را چرخاند. سعی کرد به تاریکی روبرو که داشت با پاهای خودش سمت آن میرفت، نگاه کند. اشکهایش همچنان از شنیدن صدای فریاد آن زن که کمکم داشت تحلیل میرفت، فرو ریختند. لرزش بدنش دیگر واضح بود، سرما به سلول هایش نفود کر...
بروزرسانی در : ۴۲۳ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 45
خوشبرخورد؟ داشت طعنه میزد یا آنقدر همه با او بد رفتار کرده بودند که بنظرش نیلرام خوشبرخورد میآمد؟! نیلرام بهتزده به شیرین خیره ماند، این حیوان وحشتآور نامش به هرچیز ترسناکی ربط پیدا میکرد اِلا واژهی خوشآوای شیرین! صدای سینا در سرش پیچید، شیرین بانو! شیرین با خشم چشمهای عسلی نیلرام را...
بروزرسانی در : ۴۲۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 46
فصل چهارده طلوع صبح روز سوم، چشمهایش را که باز کرد، خود را تکیه داده به سینهی پهن سینا بر فراز آسمان روشن و آفتابی پیش رویش دید. چندی پلک زد و تازه فهمید در چه وضعیتی به سر میبرد. سینا سریع متوجهی حرکت پلکهای نیلرام شد، پس دستهایش را روی انگشتهای دخترک نهاد و روی سینهاش نگه داشت. فشا...
بروزرسانی در : ۴۰۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 47
بله، همهچیز فقط سه ثانیه طول کشید و بعد، سُمهای شیرین زمین چمنی خشک را لمس کردند. همهچیز ساکن شد و باد همچون طوفان بهاری یکهو آرام گرفت. جوری که انگار چند ثانیه قبل هیچ سقوطی در کار نبوده است. اسب بدون آنکه هیچ واکنشی از هیاهوی یا اضطراب نشان بدهد، مشغول خوردن علف تازه شد و ساکن ایستاد. نیلرا...
بروزرسانی در : ۴۰۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 48
نیلرام پلک زد، تنها کاری که از دستش بر آمد همین بود. حرفی برای گفتن نداشت. چه میگفت؟ میگفت از بودن کنارت ترسیده بودم؟ میگفت از بودن کنارت احساس عجیبی جز ترس داشتم؟ یا... صدای شیپور به گوش رسید. صدایی بسیار بلند که انگار از دوردست در آن دمیده میشود. رشتهی افکار ذهنش پاره شد، تا کنون صدای شیپ...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 49
جهت باد عوض شده بود! درست سه ثانیه بعد وقتی که نیلرام سعی داشت بفهمد سینا از رسیدن چه کسانی حرف میزند چون در واقع این اطراف کسی نیست، ارتشی بسیار بزرگ درست روبروی اردوگاه ظاهر شد. ارتشی که به کمک باد یکهو آمد، حضوری واقعا ناگهانی، شکوهمند و پرقدرت! باد که تنها با تغییر حهت وزشش سینا را متوجهی ...
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 50
نیلرام چشمهایش را با افسوس بست و نالید: - هدفت چیست؟ سینا در سکون به دخترک خیره ماند، دهانش را گشود تا حرفی بزند که صدایی از دوردست به گوشش رسید. پژواکی از یک طنین آشنا، صدایی که فقط خودش به لطف جادوی زیادی که در اختیار داشت، میتوانست آن را بشنود. - تسلیم شوید! آنهایی که تسلیم شوند جان و ز...
بروزرسانی در : ۳۹۷ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 51
اسب ثابت ایستاده بود اما نیلرام احساس میکرد دنیا دارد دور سرش میچرخد. دخترک بیچاره به یال های شیرین خیره ماند، منتظر شد تا سینا پیاده شود و او را از اسب پایین بیاورد، تجربهی قبلی یادش داده بود بیخود از اسب پایین نپرد به خصوص اگر شیرین باشد. اما سینا انگار قصد پایین پریدن نداشت. پس ناچار سرش ...
بروزرسانی در : ۳۹۷ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 52
ارباب اهریمن؛ شاهرخ گفت یا شاه اهریمن را تسلیم کنید یا خودتان تسلیم شوید. خب چه جالب، انگار این ارباب آنچنان اهمیت چندانی برای سرای جادو نداشت. آه نامحصوصی کشید و یال شیرین را محکم تر به چنگ گرفت. سینا اهریمن است. این تئوری تایید شد و بدتر از آن... انگار اربابشان بود! دقیق مشخص نیست مقام ارباب چ...
بروزرسانی در : ۳۹۷ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 53
ضربان قلبش یکهو آرام گرفت. هیاهوی میدان نبرد کم شد، انگار که صداها از دوردست شنیده میشدند. سینا چه گفت؟ بیایید من اینجا هستم؟ او که بود؟ او... آهی کشید. هنوز به ارتش جادو خیره بود. نمیتوانست نگاهش را از آنها بردارد. انگار بدنش از شوک خشک شده بود. قطعا اگر در مرکز این آشوب قرار نداشت از خواندن ...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 54
سینا به جلو خیره بود، ارتش جادو جدی جدی داشت حمله میکرد. سوارنظام اولین قراولی بود که حرکت کرده و داشت با تمام سرعت سوی ارتش اهریمن میآمد. اسبهای سفید با زره های قرمز که به رهبری مهیار داشتند نزدیک میشدند. نیلرام ضربان قلبش را درست در دهانش احساس کرد. سینا یک دیوانهی تمام عیار بود! ولی سی...
بروزرسانی در : ۳۹۳ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 55
فرماندهان بدون هیچ درنگی افسار اسبهایشان را کشیدند، حیوانات به همدیگر برخورد کردند و سعی در عقب نشینی داشتند. سرباز ها بلافاصله چندین قدم عقب دویدند و دیو ها تکانی به آن هیکل های عظیم دادند تا خود را از حادثهای که قرار بود سر بگیرد نجات بدهند. همهچیز خیلی سریع رخ داد. هیاهوی جوری به هرج و مرج...
بروزرسانی در : ۳۹۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 56
نگران سرش را چرخاند و به ماهان نگاه کرد. فرماندهی اهریمنی که ذرهای احساس در نگاهش دیده نمیشد. ترس در صدای نیلرام هویدا بود وقتی با التماس خطاب به ماهان گفت: - باید به سینا بگویی بس کنه، مهیار دوستم آنجاست اون... صدای ماهان که بدون هیچ درنگی میان جملهی احساسی و البته درهمآمیختهی نیلرام آم...
بروزرسانی در : ۳۹۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 57
ماهان خسته و کلافه از سخنهای گاه و بیگاه ریوند، افسار اسب را به عقب کشید، اسب تنها یک قدم به عقب گذاشت و باعث شد بدن ماهان از جلوی دید ریوند کنار برود. ریوند همانطور که لبخند محوی روی صورتش داشت، مشتاق چهرهی دخترک را دید. منتظر بود بداند چه کسی باعث شده ماهان از جنگ دور باشد و خب؛ یکهو ثانیه ...
بروزرسانی در : ۳۹۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 58
فصل نونزده زمان در آغوش ریوند برای نیلرام انگار اصلا گذر نمیکرد، همینقدر بیمعنی و کماهمیت بود. ریوند گردن نیلرام را با حرارت بوسه باران کرد، انگار از جدایی حسابی رنج کشیده بود، جوری که ممکن بود نیلرام را همین الان دوباره از دست بدهد، طوری او را میبوسید که دیگر جایی باقی نماند که بر آن بو...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 59
ریوند دستش را بالا آورد و جلوی صورت نیلرام گرفت، ساکت باش! یک لحظه لطفا! پلک زد و به دختری که حالا حرفش را به خاطر این کار قطع کرده بود خیره ماند. این حقیقت بزرگی است، یک فاصله و شاید... سقوط! نگران در حالی که نشانههای استرس در چشمهایش چشمک میزدند پرسید: - نیلرام، لطفا حرفهایم را گوش بده، ...
بروزرسانی در : ۳۸۳ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز - پارت 60
فصل بیست در ارتش جادو میان سرباز های مشتاق سخنانی پیچیده است؛ گفته میشد که مشاور ارتش اهریمن شخصی با نفوذ بالا بر شاه اهریمن است و او واضحا ریوند جادوگر محققی بود که پیش تر در ارتش جادو فعالیت میکرد. همه واضح دیدند که وقتی مشاور به ارتش اهریمن رسید و خط صافی تا صفوف اولیه برایش گشوده شد، شاه...
بروزرسانی در : ۳۸۱ روز پیش
