جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب
پارت یک :
مقدمه:
خوشا به حال آنان که جادو را باور ندارند. خداوند یگانه نامهی ورودشان را امضا میکند و آنها به پارسه میروند. گاهی میخواهم خود را به انکار جادو وا دارم، کسی چه میداند. شاید خداوند بزرگ دلش برایم سوخت و صبحهنگام که چشم گشودم، خود را در پارسه دیدم. اما باورم را نمیتوانم از دست بدهم. قبیلهی پریان در ایران باستان قوت واقعیت جادو را به قلبم تزریق کرد و ایکاش... ایکاش همهچیز بازگردد. جادو را میگویم. کاش به باستان بازمیگشتیم. بنابراین قلم برمیدارم و شجاعانه مینویسم: (به امید روزگاری که جادو بازگردد.)
--------
(قلبت را برای خداوند و جادویش تمام و کمال فدا کن.
تو چه میدانی، شاید خدا خواست که سر از پارسه در بیاوری.
به یادم باش، من باورش دارم.)
فصل یک
سوم شخص:
اتاق تاریک را سکوت شبانه در برگرفته است. دخترک روی تختش به خواب رفته اما بر روی صورتش حسابی قطرات عرق خودنمایی میکنند. صدای نالههایش در اتاق کوچک واضح به گوش میرسد. کبوتر سیاهی پشت پنجرهی اتاق لانه دارد و چند شب است به خاطر ناله و گریهی همسایهاش خواب خوبی ندارد. در پشت آن پلکهای لرزان، تصویری هر شب به سراغش میآید و روح و روانش را به بازی میگیرد. تصویر یک رنگینکمان که طرح بتجقهی براقی دارد. یک نفر در پشت آن ایستاده و از دور دست صاحب رویا را صدا میزند. صدایش... درد عمیقی در خود نگه میدارد. انگار دل نگران است اما چرا هرگز نمیتواند او را ببیند؟ سعی کرد، اینبار مثل همیشه باز هم سعی کرد تا آن شخص را از پشت شیشهی بیرنگ اما تار رویایش ببیند. مرد بود؟ احتمالا بله. صدای غمگین پسر دوباره در اعماق ذهن و رویا، در عمق تار و پود قلبش اکو شد.
- پس باورش کردهای...
صدایش غم زیادی داشت اما طبق معمول، تا دستهایش را سوی آن مرد دراز کرد، به ناگاه از خواب پرید. با چهرهی آشفتهاش روی تخت نشست و به در اتاق که جلویش بود چشم دوخت. صدای نفسهایی تندش سکوت اتاق را شکست. دستش را بالا آورد و چشمهایش را با اضطراب مالید. چرا باز هم چشمهایش خیس بودند؟ چه باعث میشد قلبش اینچنین به لرزش بیافتد؟ کلافه دست بر صورت خیس از عرقش کشید و از روی تخت پایین آمد. صدای قیژ تخت باز سکوت اتاق را شکست. بدنش هم عرق کرده بود و این قطعا بخاطر آن خواب تکراری است. کلافه با پاهای برهنه روی سرامیکهای سرد پا نهاد و سوی پنجره رفت. جلویش که ایستاد چشمهایش تا حدودی به تاریکی عادت کرده بودند. دستش را جلو برد و به سختی در فلزی پنجرهی قدیمی را گشود. وقتی باد ملایمی به سر و صورتش خورد و موهای بهم ریختهاش را به بازی گرفت، چشمهایش را بست و کمی بعد با احساس بهتری آن ها را دوباره گشود. خسته به ماه خیره شد. ساعت چند بود؟ سرش را چرخاند و به دنبال گوشی اتاق کوچکش را کاوش کرد. روی تخت بود. آن را از روی تخت برداشت و دوباره سوی پنجره رفت، انگار اگر کنار پنجره نمیایستاد قلبش دوباره ناآرام میشد. نور ماه تا حدودی صورت خستهاش را روشن کرده بود که صفحهی گوشی را در دستش لمس کرد، اعداد چهار و پنج دقیقه برایش چشمک زدند و بعد صفحه سیاه شد. نزدیک صبح بود اما او خواب نمیرفت. دوباره بیدار شده بود. لبش را گزید و موهایش را کنار زد تا جلوی دیدش را نگیرد. خیره به ماه کامل درون آسمان که بیخیال و بیخبر میدرخشید، زمزمه کرد:
- بازم همون صدا، بازم همون خواب...
انعکاس ماه در چشمهای عسلیاش جوابی برای سوالش نداد که باز با صدای لرزانی پرسید:
- تو کی هستی؟
ماه باز هم پاسخی برای سوالش نداشت، پس نگاه از ماه گرفت و بدون آنکه پنجره را ببندد سوی تختش رفت. هم زمان که خوابش میآمد بد خواب شده بود و نمیتوانست بخوابد. به تخت که رسید آهسته دوباره دراز کشید که تخت از وزنش نالهای سر داد. سرش را روی بالشت کوتاهش نهاد و چشمهایش را بست. دستهایش را روی شکم نهاد و سعی کرد بخوابد، سعی کرد ذهنش را در پشت تاریکی چشمهایش آرام کند اما صدای آن پسر دوباره به گوش رسید.
- پس باورش کردهای...
صدایش مالامال از ناامیدی بود، انگار آن صدا دلتنگ است اما دلتنگ که بود؟ او کیست در رویایش چه کار میکرد؟ چرا باید خوابش را ببیند و برایش اشک بریزد؟ آن پسر کیست... چشمهایش را محکم به همدیگر فشرد و سعی کرد آن صدا را دور کند. که نشنود. بخواب نیلرام، فردا باید برای دیدن آرزو که سرما خورده است به عیادتش بروی. بخواب دختر... لطفا بخواب. لبش را متوالی گزید، ناخنهایش را در گوشت دستش فرو کرد و بالاخره، بعد از هفت دقیقه درگیری متوالی با افکار درهم و جسم لرزانش، به خواب رفت.
ساعت هشت صبح، وقتی کبوتر مشغول جمع کردن سیخ برای لانهاش بود موبایل نیلرام زنگ خورد. آنقدر تماس قطع و دوباره وصل شد که نیلرام با خشم و حرص گوشی را از پایین تخت برداشت و آن را محکم به زمین کوبید. صدای بدی در اتاق پیچید و پشت آن جیغ نسبتا بلند نیلرام که سرشار از خشم بود به گوش رسید:
- خفه شو، خفه شو!
با حرص روی تخت غلتید و بالشت را روی صورتش فشرد. گوشهایش را گرفت و خواست دوباره به خواب پوچش فرو برود که صدایی از بیرون اتاق، خبر از بیدار شدن اجباریش داد. دیگر زمانی برای خواب نداشت. باید بلند میشد وگرنه یکهو تمام کاسه کوزه ها سر او میشکست. صدای پدرش از پشت در به گوش رسید. حسابی شاکی بود و دوباره داشت همهچیز را سر زن بیچارهاش خالی میکرد.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
عزیزم از اپلیکیشن وارد بشید. وقتی رمان رو پیدا کردید بزنید خرید اشتراک بقیش پشتیبانی راهنماییتون می کنن
۱ ماه پیشMaryam
0سلام خسته نباشی رمانت واقعا عالیع من دیروز شروع به خوندنش کردم و خب فصل یکو تموم کردم و الان واقعا خوشحالم ک فصل دو هم نوشته شده واز قلمت واقعا خوشم امده و میخام کابوس افعی هم بخونم
۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
سلام عزیز باعث شادی بندست که دوستش داشتید. کابوس افعی هم که تموم کردید حتما نظرتون رو بگید. مشتاقانه منتظرم.
۱ ماه پیشSahi
0چرا عکس ارزو نیست
۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
یادم رفته بذارم
۱ ماه پیشمنیره
0واقعا عاله من خیله از نوع قلم و رویداد ها خوشحالم
۶ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باعث شادی بندست.
۶ ماه پیشانا
0عالی عالی عالی عالی عالی نه زیاد نداشت
۸ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم دوست عزیز.
۸ ماه پیشدستمرد
0بسیار عالی
۸ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
☘️
۸ ماه پیشGOLBARG
0فصل و یک تموم کردم و با همهشون زندگی کردم با پناه و نیل رام عاشق شدم و با آرزو ناراحت شدم و با شهربانو عشق ورزیدم. محدود شدم از اون طرف ولی اینجا میگم که ناز قلمت فاطمه جونم ♡♡♡
۹ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باعث شادی من هست که تونستی با رمان ارتباط خوبی بگیری. امیدوارم تا اخر داستان همینقدر ازش لذت ببری عزیزم.
۸ ماه پیشزهرا سادات هاشمی
0خیلی خوبه که همه چیز از یادشون نرفته خدا قوت و واقعا دوست دارم ببینم نیل رام اینا میتونن برا پارسه کاری بکنن یا نه ایده ای که به کار بردید خیلی خوب بود برا اینکه ایده ای به ذهنتان برسه چیکا میکنین
۹ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خوش برگشتی عزیزم. ایده که یهویی میاد. زمان نیازه تا ایده توی ذهنم پر و بال بگیره.
۹ ماه پیشسمی
0عالی دست طلا
۱۰ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنون دوست عزیز
۱۰ ماه پیشآبی
0خدای من... بالاخره برگشت به دنیای خودش(: با اینکه از لحظه اول خودم رو آماده کره بودم اما باز نمی تونم قبولش کنم... هر شب کابوس می بینه و اشک می ریزه... صدای ناامید ریوند، شده قاتل روحش(: انقدر دلتنگ و بی قراره که حتی با وجود فراموشی هم... خدای من... این چه مصیبتی بود که گریبان گیر ما شد...
۱۰ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
گاهی فکر می کنم اگر زودتر عشق رو اعتراف کرده بود شاید جادو طور دیگه ای واکنش نشون می داد.
۱۰ ماه پیشاهوk
2سلام عزیزم.. خیلی خوشحالم که دوباره همراه شما و فصل دومش هستم🌹🌹
۱۰ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
سلام بانو واقعا خوشحالم که می بینمت.
۱۰ ماه پیشنیلوفر آبی
2سلام مجدد خدمت خانم نویسنده عزیز خیلی عالی بود اون تصویر وصدا مال ریونده خسته نباشید
۱۰ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
سلام عزیز دلم چطوری؟ یه شعره میگه شهزاده ی رویای من فقط تویی.
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
هانیه
0چرا پارت های رمان نصفه باز میشه اپلیکیشن هم نصب کردم ولی بازم نمیاره من جلد دومو میخوام باید چیکار کنم فاطمه سادات جونم؟