پارت صد و ده :

رقص ادامه یافت.
آهنگ، همچنان در فضا طنین‌انداز بود.
حرکات، نرم و روان بودند‌.
همه چیز آرام بود ، جز قلب من.
جز آن چشمان وحشی آیریس که انگار اصلا یک ربات نبود.
بلکه یک هیولای درنده منتظر فرصت بود.
هر حرکت، داستانی را روایت می‌کرد.
چشمانش می‌گفت داستان عشق، داستان نفرت، داستان گذشته‌ای گمشده.
آیریس، زمزمه‌کنان، در گوشم گفت:
"تو این مکان رو می‌شناسی، نه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    1

    وااای خدااا آیریس الان دوسش داره یا ازش متنفره؟چقد شخصیت عجیب و پیچیده ای هس.. آیریس زود تکلیفتو مخشص کن ما هم بدونیم😭

    ۵ ماه پیش
  • سحر

    1

    هاااا ؟ چیشددد ؟ چرا رفتاراش انقدر متناقض و گنگهه

    ۶ ماه پیش
  • سادات

    4

    تضاد ها همیشه قشنگن ، عشق و نفرت ، غریبگی و آشنایی ، گرم و سرد ، دیوانگی و عاقلی ، روشن و تاریک ، ترس و شجاعت . فقط منم که اینطور فکر میکنم؟

    ۱ سال پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    همیشه قشنگن 🫂

    ۱ سال پیش
  • Seren

    0

    نه بخدا آکوا ی گذشته یه جوری آیریس رو میشناسه نمیدونم چجوری ولی میشناسهههه ولی رسما خیلی دوست الان تو اون فضا باشم ا اون پیانو.... عرررررر

    ۱ سال پیش
  • Ghost

    1

    واقعا آیریس شخصیت عجیبیه، از یه طرف ترس هایی داره، از یه طرف انگار از اکوا متنفره، از طرف دیگه انگار عاشقشه، احساسات میکس شده ای داره

    ۱ سال پیش
  • پری

    2

    عااالیه بدبخت شدیم (پایان رقص و پایان من( اصلا خوب نبست ااااااصلااا خوب نیست ولی خوشم میاااااد هیجان استرس میگیرم و واقعا لذت داره

    ۱ سال پیش
کپی شد!