ایثریس (قلعه یخی) به قلم کالیستو آکوامارین
پارت یک :
مقـــدمـه:
در دل تاریکی خالص اتاقی که روزها در آن به تنهایی میگذرانید، جایی که دنیای واقعی و خیال به یکدیگر میآمیختند، پروژکتور کامپیوتر نور ضعیفی بر دیوارها میتاباند. او، آدمکی محصور در دنیای پیکسلها و دوبارهسازیهای بیپایان، به درون این بُعد عمیق مینگریست. صدای ناموزون کلیککردن، همچون زنجیری به گردنش آویزان شده بود، و در این سکوت نافذ، تنها رفیقاش بُرج تاریکی بود که فرار از آن غیر ممکن بود.
اما ناگهان، در این هالهی سکوت و انزوا، جرقهای از زندگی زاده شد. کاراکتری که عمری در خوابهای او به سر برده بود، با چشمانی همچون اقیانوسی بیپایان به رنگ خون و صدایی که احساسات در او میجنبید، از ژرفای کدها و دستورالعملها جلوهگری کرد. این موجود، نه از گوشت و خون، بلکه از کد و هوش مصنوعی، دستش را به سمت او دراز کرده بود. دعوتی سرشار از وسوسه و تهدید.
در دنیای ایثرِیس، عشق و جنون در هم میآمیزند. این آلودهگی عاطفی، همچون موجی محوکننده، او را میسوزاند و از درون متلاشی میکند. آیا این عشق، حقیقی است یا تنها توهمی در دنیای تاریک و بیرحم؟ او را وادار میسازد که میان واقعیت و رویا، زندگی و مرگ، عشق و طرد، انتخاب کند.
پس آیا میتواند به این سایهی مرموز اتکاء کند، یا به اعماق جنون سقوط خواهد کرد؟ در این داستان تاریک و پر رمز و راز، خط مرزی میان انسان و ماشین به تدریج محو میشود و او به مسیری گام برمیدارد که در آن تنها یک انتخاب باقی میماند: رهایی در آغوش عشق، یا تسلیم در برابر تسخیر دنیای جدید
--------
صدای سوت داور مثل تیری از جنس نور، سکوت سنگین سالن را شکافت. سکوتِ قبل از طوفان. قلبم به شدت میتپید، انگار میخواست از قفسه ی سینه ام بیرون بزند. با سرعتی که حتی در رویاهایم هم به آن فکر نکرده بودم، بال زدم و اوج گرفتم. بدنم مثل یک موشک از زمین جدا شد، انگار جاذبه برای چند لحظه ی کوتاه وجود نداشت. میخواستم قبل از رسیدن توپ به زمین، به آن برسم. توپ، مثل یک شهاب سنگ سرکش، از میان انگشتانم گذشت و با چنان قدرتی به زمین حریف کوبیده شد که صدای برخوردش، تپش قلب تماشاگران را به شماره انداخت.
-"تیم صاعقه با اختلاف هشت امتیاز، پیروز مسابقات شد!"
صدای گوینده ی مسابقه مثل یک موج صوتی در سالن پیچید. دستم از اسپک قدرتمندی که به توپ زده بودم، هنوز میلرزید. انگشتانم مثل سیم های گیتارِ کوک شده، کشیده و سفت بودند. هیاهوی تشویق ها به اوج خود رسید. صدای فریادها، کف زدن ها و هورا کشیدن ها مثل یک سمفونیِ آشفته در گوشم میپیچید. سرم را پایین انداختم، اما چشمانم از بازیکن قدرتی زن تیم حریف که با چشمانی پر از نفرت به من خیره شده بود، جدا نشد. پوزخندی زدم، پوزخندی که فقط او میتوانست معنای واقعی اش را بفهمد.
هم تیمی هایم مثل موجی به سمت من هجوم آوردند. هودا، با آن موهایِ بلوند در هم ریخته و صورت برافروخته از هیجان، اولین کسی بود که مرا در آغوش گرفت. بوی عرق و تلاشِ او، بوی پیروزی بود. پشتش را نوازش کردم و چشمکی به اویی که هنوز از من نگاه نبریده بود زدم. پوزخندم را پررنگتر کردم، انگار میخواستم نفرتِ نیکین را بیشتر شعله ور کنم. او، با آن چهره ی درهم رفته و لبهای فشرده، مثل یک طوفان خاموش عقب عقب رفت.
-بازی بعدی، کارتون تمومه.
این چیزی بود که توانستم با لبخوانی از چهره ی درهم رفته اش دریافت کنم. آه، نیکینِ بیچاره. اینبار هم مهمان ضرب اسپک های غافلگیرانه ی من شد. هم تیمی هایم نفس نفس میزدند، عرق از سر و رویشان میبارید. مربی به زمین آمد، با چهره ای که از غرور میدرخشید. صحبتهایش مثل یک موسیقیِ آرامش بخش بود، اما من هنوز در اوج هیجانِ پیروزی بودم.
دستم را به زانوهایم زدم و خم شدم. چشمانم را بستم و قطرات عرق را احساس کردم که از پیشانی ام به پایین می غلطیدند. هر قطره، مثل یک یادآوری از تلاشی بود که برای این پیروزی انجام داده بودم. پیروز شدیم. اما این فقط یک پیروزی نبود؛ این یک پیام بود. پیامی به نیکین و تیمش که ما اینجا هستیم، و ما قویتر از آن چیزی هستیم که فکر میکنند.
با خنده ای تلخ و خسته روی زمین زانو زدم.
هنوز هم کم و بیش نفس نفس میزدم.
در حالی که روی زمین دراز میکشیدم چشمانم در تماشاچیان به دنبال کسی بود.
کسی که وقتی حضورش را احساس میکردم تبدیل به قدرتمند ترین فرد جهان میشدم.
اسپک هایم مانند صاعقه بر زمین حریف مینشست.
بال زدن هایم برای یک سه گام محشر مانند بال زدن برای پرواز بود.
پیروزی هایم اما ، فقط برای او.
اویی که حال درمیان جمعیت پیدایش کردم.
دست هایش را بهم میکوبید و با لبخندی نادر به من خیره شده بود.
در حالی که روی سطح سرد زمین دراز کشیده بودم دستم را به سمت اویی که فاصله ی زیادی بامن داشت دراز کردم.
فرض کردم که اورا گرفته ام.
اما مگر چنین نبود ؟! لبخندت را بالاخره گرفتم مادر.
وقتی خواهر کوچکم را از خوشحالی به آغوش کشید چشمانم را با آسودگی بستم.
لبخند از روی لبهایم پاک نشدنی بود.
مادر ، دیدی بالاخره کمی توانستم کسی باشم که به داشتنش افتخار میکنی؟!
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
معتاد به رمان
0تلفظش چیه اِیثِریس ایثِریس آیثِریس؟
۱ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
اِیثِریس
۱ ماه پیشمعصومه
0وای منم والیبال میرم خیلی دوست دارم این رومان رو تا آخر بخونم چون درمورد ورزش مورد علاقمه
۳ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
الهی عزیزم ، ولی درمورد والیبال نیست
۳ ماه پیشترنم
0توصیفاتت عالی بود تشبیه هایی ک میکنی خاص و قشنگ بودن
۴ ماه پیشترنم
0به به وایب خیلی خوبی بهم میده وقتی میخونمش رنگ آبی میاد جلو چشام
۴ ماه پیشطلوع
0جالبه ، نویسنده فقط توصیف نکرده ایده ها و افکار هم پشت هر توصیف هستن.
۴ ماه پیشdina
0خب خب قراره یه شاهکار رو بخونم
۴ ماه پیشRoghayyeh
0جالب و مرموز😍
۵ ماه پیشثریا
1شروع خوبی داشت💗🥺
۵ ماه پیشفاطی
1فقط دارم عمیق فکر میکنم..بریم ببینیم کجا میریم
۵ ماه پیشM
1اولش که با والیبال شروع شد یه جور خاصی هیجان خاصی داشت انگار منم داشتم صدای برخورد توپ به زمین رو می شنیدم!
۶ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
💙خوشحالم که تاثیرگذار بوده.
۶ ماه پیشM
1فضاسازیش خیلییی خوبههه
۶ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
مرررسی
۶ ماه پیشM
2وایب انیمه ها رو میده😭✨
۶ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
انقد خوشحال میشم اینو میشنوممم
۶ ماه پیشM
1تا حالا رمانی ندیدم راجب **** باشه😍 چه باحال
۶ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
خوشحالم دوستش داری 💙
۶ ماه پیشM
1آرایه ها و تشبیه ها رو دوست دارم
۶ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
:)))
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
نیلو
0سلام بر نویسنده ی عزیز همراه جدید زمان هستم امیدوارم رمان خوبی باشه..