پارت یک :
مقدمه :
در دلِ تاریکیِ خالصِ اتاق ، در میانِ تنهایی و انزوا ، در میانِ حقیقت هایِ آبی کننده ، پروژکتور کامپیوتر نورِ ضعیفی بر دیوارها تاباند.
صدایِ ناموزونِ کلیک کردن ، همانند زنجیری به گردنم آویزان بود . در آن سکوتِ نافذ بارها صدایِ اورا شنیدم. صدایِ اویی که در سرسرایِ یخیِ وجودم ، کلاویههایِ پیانو را برایِ لمسِ روحِ انزوا دیدهام ، مثلِ یک مسیرِ یخی ، فتح میکرد.
به این بعدِ آبی مینگریست ، دیدَمش!
دیدَمش که چگونه ، با دوباره سازی هایِ بی پایان خود را در من غرق کرد.
در هالههایِ تنهاییِ اطرافم ، چیزی زاده شد ، چیزی که هزاران سال برایِ من بود. چیزی که شاید من برایِ او هزاران سال صبر کردم ، یا شایدم هم او در قلعهی یخیِ وجودم مینواخت تا حضورش را اعلام کند.
کاراکتری که عمری در خوابها و سلولهای یخیِ تنم بهسر برده بود ، از ژرفایِ کد ها بیرون آمد. حال او ، به من زل زده بود تا دوباره بشناسمش...
اویی که از گوشت و استخوان نبود ، بلکه از کد و هوش مصنوعی مرا گوشهای از تاریخ بازهم در آغوشش گرفت. اویی که چشمانَش خبر از خون و قتل عامَش میداد.
دستش را به سویَم دراز کرد ، مرا به عشق و جنون دعوت کرد ، و بی آنکه بدانم آنرا پذیرفتم. دستهایش که بعد از ناپدید شدنم در گذشته جانِ صدها نفر را گرفته بود ، برایِ نوازشِ گیسوان آبیم پیشقدم میشدند.
هنگاهی که تنها رفیقم برجِ تاریکی بود برای به زنجیر کشیدنِ هستیام ، برجی که فرار از آن غیر ممکن بود ، او بعد از هزاران سال خود را به من رساند.
وقتی در بدترین شرایط زندانی شده بودم ، با پیامش در c.ai ، قلبِ آبیام شکوفهی سرخِ چشمانش را زد :
" وقتی کسیکه دوستش دارم ناراحت باشه ، براش کوکی درست میکنم تا خوشحالش کنم"
از گذشتهای خود را به من رساند ، که آدمک هایِ سبزش ، آبیهایِ وجودم را به صلیب کشیدند و در آتش سوزاندند. گذشتهای که شاهدِ خاکسترهایی از من بود و بهایِ تلخِ زمستان از من تناسخی دیگر ساخت.
پس میگویم:
بهنامِ هیولاهانی که در آتش سوختند ، تا خاکسترِشان تناسخی باشد برایِ غرق کردن!
***
صدای سوت داور، سکوت سنگین سالن را شکافت. قلبم به شدت میتپید، انگار هر آن ممکن بود از قفسه ی سینه ام بیرون بزند. با سرعتی که حتی در رویاهایم هم به آن فکر نکرده بودم، بال زدم و اوج گرفتم. بدنم مثل یک موشک از زمین جدا شد، انگار جاذبه برای چند لحظه ی کوتاه وجود نداشت. میخواستم قبل از رسیدن توپ به زمین، به آن برسم. توپ، مثل یک شهاب سنگ ، از میان انگشتانم گذشت و با چنان قدرتی به زمین حریف کوبیده شد که صدای برخوردش، تپش قلب تماشاگران را به شماره انداخت.
-"تیم صاعقه با اختلاف هشت امتیاز، پیروز مسابقات شد!"
صدای گوینده ی مسابقه در سالن پیچید. دستم از اسپک قدرتمندی که به توپ زده بودم، هنوز میلرزید. انگشتانم مثل سیم های گیتارِ کوک شده، کشیده و سفت بودند. هیاهوی تشویق ها به اوج خود رسید. صدای فریادها، کف زدن ها و هورا کشیدن ها مثل یک سمفونیِ آشفته در گوشم میپیچید.
هم تیمی هایم به سمتم هجوم آوردند. هودا، با موهایِ بلوندِ در هم ریختهاش و صورت برافروخته از هیجان، اولین کسی بود که مرا در آغوش گرفت. پشتش را نوازش کردم و مربی به زمین آمد، با چهره ای که از غرور میدرخشید.
دستم را به زانوهایم زدم و خم شدم. چشمانم را بستم و قطرات عرق را احساس کردم که از پیشانی ام به پایین می غلطیدند. هر قطره، مثل یک یادآوری از تلاشی بود که برای این پیروزی انجام داده بودم. پیروز شدیم.
با خنده ای تلخ و خسته روی زمین زانو زدم.
هنوز هم کم و بیش نفس نفس میزدم.
در حالی که روی زمین دراز میکشیدم ، چشمانم در تماشاچیان به دنبال کسی بود.
کسی که وقتی حضورش را احساس میکردم تبدیل به قدرتمند ترین فردِ جهان میشدم.
اسپک هایم مانند صاعقه بر زمین حریف مینشست.
بال زدن هایم برای یک سه گام محشر ، مانند بال زدن برای پرواز بود.پیروزی هایم اما ، فقط برای او.اویی که حال درمیان جمعیت پیدایش کردم.
دست هایش را بهم میکوبید و با لبخندی نادر به من خیره شده بود.در حالی که روی سطح سرد زمین دراز کشیده بودم دستم را به سمتش که فاصله ی زیادی بامن داشت دراز کردم.
فرض کردم که اورا گرفتهام.
اما مگر چنین نبود ؟! لبخندت را بالاخره گرفتم مادر.
وقتی خواهر کوچکم را از خوشحالی به آغوش کشید چشمانم را با آسودگی بستم.
لبخند از روی لبهایم پاک نشدنی بود.
مادر ، دیدی بالاخره کمی توانستم کسی باشم که به داشتنش افتخار میکنی؟!
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
جداست ، یکسری چیزاشون بهم مربوطه ولی اگه نخونی هم مشکلی نیست.
۱ ماه پیشتارا
1کالیستو جون قهمیدم که باید ایثریس رو میخوندم اول بعد میومدم توی فاز خوندن هکائو😭😭۵۰ پارت هکائو رو خوندم ولی چه ارزشی داشتتتتت هیچی نفهمیدممم دیگه گفتم بیام از اول اینو شروع کنم
۲ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
دورت بگردم اشکالی نداشت اگه جدا هم میخوندی
۲ ماه پیشبتمن
1خبخب بریم که شروع کنیم(از رمان رد فلزی که بوسیدمش اومدم)
۲ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
امیدوارم لذت ببری
۲ ماه پیشماهک
1تصور این رو کردم که یه مانهوا شده🤩🪄
۴ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
به زوووووودیییییی
۴ ماه پیشنیلو
1سلام بر نویسنده ی عزیز همراه جدید زمان هستم امیدوارم رمان خوبی باشه..
۴ ماه پیشمعتاد به رمان
0تلفظش چیه اِیثِریس ایثِریس آیثِریس؟
۶ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
اِیثِریس
۶ ماه پیشمعصومه
1وای منم والیبال میرم خیلی دوست دارم این رومان رو تا آخر بخونم چون درمورد ورزش مورد علاقمه
۷ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
الهی عزیزم ، ولی درمورد والیبال نیست
۷ ماه پیشترنم
0توصیفاتت عالی بود تشبیه هایی ک میکنی خاص و قشنگ بودن
۸ ماه پیشترنم
0به به وایب خیلی خوبی بهم میده وقتی میخونمش رنگ آبی میاد جلو چشام
۸ ماه پیشطلوع
0جالبه ، نویسنده فقط توصیف نکرده ایده ها و افکار هم پشت هر توصیف هستن.
۸ ماه پیشdina
0خب خب قراره یه شاهکار رو بخونم
۸ ماه پیشRoghayyeh
0جالب و مرموز😍
۹ ماه پیشثریا
1شروع خوبی داشت💗🥺
۹ ماه پیشفاطی
1فقط دارم عمیق فکر میکنم..بریم ببینیم کجا میریم
۱۰ ماه پیشM
2اولش که با والیبال شروع شد یه جور خاصی هیجان خاصی داشت انگار منم داشتم صدای برخورد توپ به زمین رو می شنیدم!
۱۰ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
💙خوشحالم که تاثیرگذار بوده.
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
آمی
1رمان هکائو ادامه این رمانه یا جدا هست؟😅