لیست کلیه پارتهای رمان ژوان دل : پارت های 21 تا 30
تعداد کل پارت های منتشر شده : 30
-
رمان ژوان دل - پارت 21
صدای جروبحث بالا رفته بود و در عین حال هیچکس از اهالی عمارت جرئت نداشت پا به آن اتاق بگذارد و دخالتی کند. فقط همگی گوش تیز کرده بودند و فهمیدند این ایرج بود که با آن زبان نافذ و تسلطش، توانست خواهرش را به آرامشی کاذب وادارد و قرار بر این شد بهمحض آنکه سرنوشت روژان و خواستگارش رقم خورد، دانیار به...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 22
جمشیدخان تکیهزده بر تخت شاهنشین، دستی به سبیل پهن و خاکستریاش کشید. با لبخند کج و کمرنگی گفت: سروش عاشق مسافرته، آروم و قرار نداره مدام توی سفر! همیشه فکر میکردم چطور دختری باید همسرش بشه که طاقت اینهمه سفر و آبوهوای متنوع رو داشته باشه. گاهی زندگی تو روستا، گاهی شهر... حقیقتا سخته! تا این...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 23
روژان از جا برخاست. مشتهایش گره خورد و تندتند پلک بر هم میزد. نفسهایش بهوضوح تند شده و قفسهی سینهاش را بالا و پایین میبرد. سروش نیز برخاست و هردو روبهروی هم ایستادند. دخترک بیآنکه نگاه از چشمهای سروش بردارد با تحکم گفت: این ازدواج اصلا سر نمیگیره که چیزی بخواد بهمرور درست بشه یا علاق...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 24
بعد از کمی اسبسواری میان دشت سرسبز و گپوگفتی صمیمانه، سروش رو به پدرش گفت: برگردیم... نگران سیاوشم، حالش بد نشه! جمشیدخان سری تکان داد و گفت: آره، داشتم به همین فکر میکردم. اصلا دوست ندارم ایرجخان از حال سیاوش باخبر بشه، ممکنه درمورد جواب دادن روژان تردید کنه! با موافقت جمشیدخان، هردو افسار ا...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 25
هرچه بیشتر فکر میکرد، درماندگیاش بیشتر میشد. انگار حق با سروش بود و اوضاع آنقدر که تصور میکرد بد نبود اما با دلش، با فؤاد چه میکرد؟ یعنی باید باور میکرد که همهچیز بین او و فؤاد بههم خورده و تمام شده؟ به همین راحتی؟ پس کجا رفت آنهمه ابرازعلاقه و عشقی که بینشان بود؟ چه شد آن قول و قرارها...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 26
آخرین رگههای سرخ و نارنجی غروب، پشت کوهستان پنهان شد و سیاهی غلیظی روستا را در برگرفت. ستارهها در آسمان میدرخشیدند و ماه کامل بود. صدای زوزهی ضعیف و مبهم گرگ و شغال از آنسوی تپهها به گوش میرسید و پارس گاهوبیگاه سگهای گله، سکوت شب را میشکست. شاهان و آسو، خسته از روزی شلوغ و پرهیاهو، کنا...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 27
بیقراری در نگاه شاهان موج میزد؛ نگاهی که لحظهبهلحظه تیرهتر و نگرانتر میشد. با قلبی که مثل پرنده در قفس میکوبید، سمت تنها جایی که میدانست روژان برای فرار از شلوغی به آن پناه میآورد، رفت. صدای سم اسبها روی سنگلاخها میپیچید که شاهان ناگهان افسار اسب را کشید. رجب فانوس را بالا گرفت. در پ...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 28
چراغهای عمارت در سیاهی شب سوسو میزدند. با رسیدن اسبها به محوطهی عمارت، همهمهای در ایوان پیچید. شاهان پیش از آنکه کسی مجال پرسش پیدا کند، با صلابت از اسب پیاده شد. روژان را محکمتر در آغوش گرفت؛ تن نیمهجان خواهرش روی بازوهای مردانهی او رها شده بود. آسو شتابزده از پلهها پایین دوید. رنگ از ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 29
چند دقیقهای نگذشته بود که صدای قدمهای نامتعادل قباد و رجب، سکوت را شکست. در با ضربهای محتاطانه باز شد و هردو با سر و وضعی آشفته، سر به زیر، داخل آمدند. زیر لب سلام گفتند. ایرجخان با نگاهی برزخی، مقابلشان ایستاد. دستهایش را پشت کمرش به هم گره زده بود و با تحکم گفت: سرتون رو بیارید بالا ببینم!...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان ژوان دل - پارت 30
شهربانو انگشتان کشیده و ظریف دستهایش را در هم قلاب کرد تا لرزششان کمتر شود. زبان روی لب کشید و با اینکه از واکنش جمشید دلهره داشت، آرام و شمرده گفت: الان روژان برای همه یه دختر بدنام شده و میگن معشوقهی پسرعموشه، سروش که از ازدواج باهاش منصرف شده، همه هم میدونیم با این اوضاع و احوال، حتی اگر ...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
- 1
- 2
