ژوان دل به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت بیست و پنجم :
هرچه بیشتر فکر میکرد، درماندگیاش بیشتر میشد. انگار حق با سروش بود و اوضاع آنقدر که تصور میکرد بد نبود اما با دلش، با فؤاد چه میکرد؟ یعنی باید باور میکرد که همهچیز بین او و فؤاد بههم خورده و تمام شده؟ به همین راحتی؟ پس کجا رفت آنهمه ابرازعلاقه و عشقی که بینشان بود؟ چه شد آن قول و قرارها و قسمخوردنها!
دستش بالا رفت و گردنبندی را که هدیهی فؤاد بود، لمس کرد.
- کجای
لطفا صبر کنید...
