ژوان دل به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت بیست و چهارم :
بعد از کمی اسبسواری میان دشت سرسبز و گپوگفتی صمیمانه، سروش رو به پدرش گفت: برگردیم... نگران سیاوشم، حالش بد نشه!
جمشیدخان سری تکان داد و گفت: آره، داشتم به همین فکر میکردم. اصلا دوست ندارم ایرجخان از حال سیاوش باخبر بشه، ممکنه درمورد جواب دادن روژان تردید کنه!
با موافقت جمشیدخان، هردو افسار اسبشان را کشیدند و سمت عمارت راه افتادند. کمی بعد، وقتی وارد محوطهی عمارت شدند، دو
لطفا صبر کنید...
