ژوان دل به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت بیست و هفتم :
بیقراری در نگاه شاهان موج میزد؛ نگاهی که لحظهبهلحظه تیرهتر و نگرانتر میشد. با قلبی که مثل پرنده در قفس میکوبید، سمت تنها جایی که میدانست روژان برای فرار از شلوغی به آن پناه میآورد، رفت.
صدای سم اسبها روی سنگلاخها میپیچید که شاهان ناگهان افسار اسب را کشید. رجب فانوس را بالا گرفت. در پرتو نور زرد و کمفروغ فانوس، اسب سیاهرنگ روژان و درست کنار آن، اسب آشنای دانیاØ
لطفا صبر کنید...
