پارت بیست و هفتم :

بی‌قراری در نگاه شاهان موج می‌زد؛ نگاهی که لحظه‌به‌لحظه تیره‌تر و نگران‌تر می‌شد. با قلبی که مثل پرنده در قفس می‌کوبید، سمت تنها جایی که می‌دانست روژان برای فرار از شلوغی به آن پناه می‌آورد، رفت.
صدای سم اسب‌ها روی سنگلاخ‌ها می‌پیچید که شاهان ناگهان افسار اسب را کشید. رجب فانوس را بالا گرفت. در پرتو نور زرد و کم‌فروغ فانوس، اسب سیاه‌رنگ روژان و درست کنار آن، اسب آشنای دانیاØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️