پارت سوم :

صدای حرف‌‌زدن آدم‌های دیگر مثل پارچه‌ای نازک روی گوش‌ها کشیده شده بود. هوای کافه، آمیخته با عطر قهوه و شیرینی لبخندی که روی لب‌های فؤاد نشسته بود، دخترک را مست می‌کرد. دلش نمی‌خواست این لحظه تمام شود. به اجبار لب باز کرد: بریم، دیر میشه. برای فردا کلی کار دارم.
غم نگاه فؤاد را احساس می‌کرد که‌ گفت: بریم عزیزم.
لحظاتی بعد از کافه بیرون آمدند. سرمای ملایم صورت‌شان را نوازش داد. سمت ماشین مشکی پارک شده مقابل کافه رفتند. صندلی چرمی هنوز گرمای حضور فؤاد را داشت و بوی عطرش در فضای ماشین پیچیده بود و حس غریبی از آرامش و هیجان را همزمان در دخترک بیدار می‌کرد.
حرکت کردند. خیابان‌ها هنوز آنقدر شلوغ نبودند. نور چراغ‌های بنزین‌سوز روی صورت فؤاد که گاهی نگاهی گذرا به روژان می‌انداخت، می‌لغزید. هر نگاهش، دنیایی از ناگفته‌ها را با خود داشت؛ دنیایی که روژان با تمام وجودش در آن شناور بود.
- از رسم و رسومات خواستگاری تو آبادی‌تون بیشتر بهم بگو... دوست دارم جوری بیام که همون اول کاری به دل پدرزن آینده بشینم.
صدای خنده‌ی روژان بلند شد و گفت: نگران نباش. خودت به تنهایی اونقدر همه‌چیز تموم هستی که دل خان‌بابامو ببری!
و بعد شروع به تعریف از آبادی و رسوماتش کرد. از این‌که در صورت توافق پدر دختر در روز خواستگاری، همان‌جا میزان شیربهاء و مهریه مشخص مى‌شود. مراسم عروسى با سرنا و دهل به‌مدت دو_سه‌شبانه‌روز برگزار مى‌شود و از میهمانان با ناهار و شام پذیرایی مى‌شود. از رقص و پاى‌کوبى دسته‌جمعی گفت و خیلی چیزهای دیگر... وقتی به نزدیکی خانه‌شان رسیدند، چشمش به در ورودی افتاد. مستانه با کت‌دامن کرمی و موهایی که دور شانه‌هایش ریخته، همان‌جا ایستاده بود. دست‌هایش پر از پاکت‌های خرید بود و با چشمانی که انگار دنیا را در خود غرق کرده باشد به آنها خیره شده بود. نگاهش پر بود از حسرتی که در دلش موج می‌زد. از عشقی یک‌طرفه که در سینه‌اش پنهان کرده بود. روژان همراه فؤاد از ماشین پیاده شد و با هم سلام‌علیک کردند.
- بازار بودی؟
لبخند کمرنگی روی لب‌های مستانه نشست اما چشم‌هایش حرف دیگری می‌زد. در جواب روژان گفت: آره، رفتم چنددست لباس خریدم.
در آن نگاه، غمی کهنه و حسادتی سوزان نهفته بود که روژان از آن باخبر بود. او هم فؤاد را دوست داشت اما عشق او، مثل سایه‌ای بود که هیچ‌وقت به نور نمی‌رسید.
- می‌گفتی با هم می‌رفتیم. ما هم الان از لاله‌زار میایم.
روژان این را گفت و نگاه مستانه را حس می‌کرد که بر تنش سنگینی می‌کند. باید میان عشق و دوستی مرز می‌کشید، میان دل خودش و دل مستانه! فؤاد عشق بود، تکیه‌گاه و اعتماد و مستانه بخشی از خاطرات کودکی تا جوانی و مشترک‌های بی‌پایان... باید چشم روی عشق بهترین دوستش می‌بست.
- ممنون، نمی‌خواستم مزاحم عاشقانه‌هاتون بشم!
متوجه نیش کلامش شد اما واکنشی نشان نداد. او و مستانه، نه‌تنها رفیق و دخترخاله که دو نیمه‌ی یک روح بودند و حالا در مقابل هم ایستاده بودند. اما در میان این‌همه آشفتگی، یک‌چیز برای روژان روشن بود "عشق به فؤاد، مثل آتشی در وجودش شعله می‌کشید. آتشی که نمی‌توانست آن را خاموش کند، حتی به قیمت از دست دادن بهترین دوستش!"
- مزاحم نبودی، خوش می‌گذشت.
با قدم‌هایی لرزان به سمت در خانه رفت، در حالی که فؤاد از پشت‌سرش با لبخندی که انگار تمام دنیا را به او هدیه می‌داد، بدرقه‌اش می‌کرد.
جلوی در از فؤاد خداحافظی کردند و او رفت. در پیچ‌وخم کوچه پس‌کوچه‌ها از نظرش دور شد و روژان ماند و مستانه‌ای که تلاش می‌کرد شکستنش را نبیند. روژان حال پرنده‌ای در قفس را داشت که وعده‌ی آزادی و پرکشیدن در دنیایی بی‌انتها را به او داده بودند و مستانه حال ماهی از تنگ بیرون افتاده که تقلا داشت خودش را به آب برساند...
***
زمان، فارغ از هر حس و حالی، بی‌وقفه رو به جلو و در گذر بود. نسیم با خودش مژده‌ی بهار را می‌آورد. نسیمی که بوی خاک باران‌خورده و گیاهان کوهی می‌داد. همان بویی که در تمام این سال‌ها در صدای آواز شهر گم شده بود. روژان کنارِ جاده‌ی خاکی ایستاده بود، درست جایی که آخرین نشانه‌های تمدنِ ماشینی رنگ می‌باخت و در آغوشِ کوه‌های سربه‌فلک کشیده‌ی زاگرس، گم می‌شد. اینجا زادگاهِ پدری‌اش بود؛ جایی که قصه‌های مادربزرگ از آن آغاز می‌شد و رؤیاهای دورِ کودکی‌اش در آن نفس می‌کشید. خاله‌آهو سفره‌ی صبحانه را جمع کرد. وسایل را داخل ماشین سیاه‌رنگ گذاشت و صدایش بلند شد.
- دخترها بشینید تو ماشین زودتر راه بیفتیم. قبل از ظهر آبادی باشیم.
هنوز کمی تا آبادی‌شان فاصله بود و برای صرف صبحانه کنار جاده متوقف شده بودند. ماشینِ فورد میرزاپاشا در دل جاده‌ی خاکی به راه افتاد. از پنجره‌ی غبارگرفته‌اش، آخرین رگه‌هایِ باغ‌هایِ پسته و گردو را می‌دیدند که به دشتِ وسیعی ختم می‌شد. دشت، زیرِ نورِ خورشید، گویی نفس می‌کشید. تپه‌هایِ مخملیِ سبز و قهوه‌ای، در فاصله‌ی دور با درختانِ پراکنده‌یِ بلوط، همچون نقاشیِ آب‌رنگی به نظر می‌رسیدند.
هرچه بیشتر به عمقِ روستا نزدیک می‌شدند، گرد و غبارِ جاده بیشتر روی شیشه‌ها می‌نشست و خاطراتِ کمرنگِ روژان را پررنگ‌تر می‌کرد. خانه‌هایِ گِلی با سقف‌هایِ کاه‌گِلی، انگار از دلِ زمین روییده بودند. پنجره‌هایِ کوچکشان، مثلِ چشمانی خواب‌آلود به بیرون خیره مانده بودند. گاهی دودِ نازکی از دودکشِ سنگیِ خانه‌ای برمی‌خاست و عطرِ نانِ تازه‌یِ تنور در هوا می‌پیچید؛ عطری که سال‌ها بود در خانه‌های شهر، آن را گم کرده بودند.
وقتی ماشین بالاخره جلویِ عمارت خان‌بابا ایستاد، قلب روژان تندتر زد. عمارت اجدادی با ایوانِ چوبیِ قدیمی و حیاطِ پر از گلدان‌هایِ شمعدانی، همان‌طور که در خاطرش مانده بود، استوار ایستاده بود. کوکب دایه‌‌ی بچه‌ها، اولین‌نفری بود که با چارقدِ گل‌دار و دامنی پرچین از درِ چوبیِ اتاقش بیرون آمد. لبخندش، مثلِ نورِ خورشیدِ اولِ صبح، صورتِ آفتاب‌سوخته‌اش را روشن کرد.
- دخترِ گلم، خوش اومدی!
صدایش، مهر می‌باراند. عطر شکوفه‌های بادام درختی، مشام دخترک را پر کرد. چرخِ چاهِ قدیمی، هنوز در کنارِ حوضِ آبیِ کوچک، نفس می‌کشید. انگار همه‌چیز در این خانه از سنگ‌ها و گلدان‌ها گرفته تا چرخِ چاه و حوض، حافظه‌یِ زنده‌ای داشتند و او به یاد می‌آورد.
خان‌بابا پرابهت و جذبه با قامتی استوار همچون سروی کهنسال بالای ایوان ایستاده بود.
- خان‌بابا...!
با اشتیاق و هیجان‌زده پله‌های چوبی را بالا رفت و به آغوشش خزید. پیراهنِ سفید و شال ابریشمیِ رنگارنگی که به دورِ کمر خان‌بابا گره خورده بود، جلوه‌ای خاص به او می‌داد. با لهجه‌ی شیرین کردی‌اش قربان‌صدقه رفت و پیشانی‌ روژان را بوسید. بعد از او بهجت بود که پا به ایوان گذاشت. همسر اول ایرج که مادر خدیو و الوند بود و هیچ از روژان و شاهان خوشش نمی‌آمد، به‌خصوص دخترک که چشم‌های مشکی‌اش را از مادر مرحومش «هما» به ارث برده بود.
بهجت پیراهنِ بلند و گشادی به تن داشت با دامن پرچین و پر از پولک‌های ریز و درشت که در نورِ خورشید می‌لرزید. رنگِ فیروزه‌ایِ پیراهنش با طرح‌هایِ اسلیمیِ زرین‌کوب، چشمان را خیره می‌کرد. موهای بافته‌شده‌اش را از دوطرف روی شانه‌ها انداخته بود. روژان لبخند ملایمی زد و سلام کرد. گره سخت ابروهای پهن بهجت، ذره‌ای باز نشد. بعد از احوالپرسی با خانواده‌ی خاله‌آهو، نگاهش سرتاپای روژان را رصد کرد. از کلاه لبه‌دار مشکی‌اش که روی چشمان درشتش را سایه انداخته بود تا کت‌دامن قهوه‌ای و کفش‌های پاشنه‌دارش. سپس با همان لحن خشک و جدی، خوش‌آمدی ظاهری گفت.
همگی وارد مهمانخانه شدند.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️